Part 24

900 100 24
                                        


نگاهی به دستش کرد که تو دستای اون مرد اسیر شده بود...برگشت و به چشمای سیاهش خیره شد

__این یه خواهشه یا یه دستور...

جلو رفت و کمی جلوی اون پسر مو طلایی خم شد تا صورتش روبه روی صورت اخموش باشه...

__اگه خواهش باشه نمیری؟؟

هنوز به اون چشمای سیاه خیره بود...چشمای سیاهی که نرم شده بودن...

__نمی...نمیخوام اینجا بمونم...

__بیا بریم...

دستش تو دست بزرگ و گرمش بود...دستی که چند وقتی میشد که لمس های حساسش روی پوست بدنش کشیده نشده بودن...
هنوز ناراحت بود‌...اشک هاش رو به زور پشت حدقه ی چشمش نگه داشته بود‌.‌..

چون فکر میکرد...کسی قرار نیست اهمیتی به قهر کردنش بده...
چون فکر میکرد کسی قرار نیست اشک هاشو پاک کنه...
کسی قرار نیست...بغلش کنه...

برای همین ناراحت بود از دست این مرد که حتی قامتش از پشت هم براش جذابیتی داشت که هیچ مرد دیگری نمیتونست این جوری جذبش کنه...
جذبش میشد و از این ناراحت بود...
از دست اون...از دست خودش...

مثل بچه ای که عروسک مورد علاقشو براش نخریدن...با اخم همونطور که مچ دستش تو دست پر قدرت نخست وزیر بود دنبالش میرفت...
حتی لب هاش هم آویزون شده بود...
حتی پاهاشو هم روی زمین میکشید...و کف کفشش رو روی زمین میکوبید و یه تصویر بامزه درست کرده بود...
وقتی توو ماشین نشست با اخم روشو برگردوند و غر زد...

__به خاطر تو همش تو همچین موقعیت هایی قرار میگیرم...میدونی چه استرس و ترسی رو تجربه کردم؟؟

__میدونم...فکر نمیکردم انقدر پیگیر باشه...دیگه لازم نیست نگرانش باشی...

با جوابش ابرو هاش بالا رفت...انتظار این جواب رو ازش نداشت...فکر میکرد قراره با نخست وزیری که هیچ چیز و هیچکس براش مهم نبود رو به رو بشه...
یا با سکوتی معذب کننده...

__جالبه...چطور امشبم نادیدم نگرفتی؟؟هوم؟؟

__نمیخوام بهت آسیبی برسه...میدونم که چقدر ترسیده بودی...در مورد این یه ماه وقتی برسیم ویلا صحبت میکنیم...

__وقتی برسیم ویلا‌‌...بازم دستور...الان یعنی خفه شو مگه نه...صداتو ببر...لال شو...و منم باید اطاعت کنم...باید خفه بشم...من که مهم نیستم...احساساتم هیچ ارزشی ندارن...من فقط باید اطاعت کنم...یه عروسک به خواسته ی صاحبش حرکت میکنه...به خواسته ی صاحبش حرف میزنه‌...به خواسته ی صاحبش میمیره...دور انداخته میشه...رها میشه‌‌‌...

BLONDEWhere stories live. Discover now