یه دنیا بود...
یه دنیا ی پنهان شده زیر یه پوسته ی زیبا...
یه دنیای محصور شده...
شاید اولین کسی نبود که تونسته بود با یه منبع احساس جفت بشه...
شاید اولین نفری نبود که عاشق شده...
شاید اولین نفری نبود که نیمه ی گمشده ی خودش رو پیدا کرده...
اما تمام این فعل و انفعالات برای اولین بار بود که داخل ذهن و قلبش شکل میگرفتند...
سی و دو سال گذشته بود...سی و دو سال از زندگیش گذشته بود و کمتر از دو سال زندگی کرده بود...
کمتر تر از دو سال بود که حس میکرد آسمون بالای سرش با رنگ آبی خوشرنگی رنگ آمیزی شده...
کمتر از دو سال بود که حس میکرد نیاز مبرمی به نور آفتاب داره...
کمتر از دو سال بود که بیشتر لبخند میزد و میخندید...
کمتر از دو سال بود که قلبش شروع به لرزش کرد...شروع به تپیدن...
با تموم محدودیت ها...با تمامی ریسک ها و خطر هایی که به جون خرید...
زندگی کرد و ادامه داد تا همچین چیزی رو حس کنه...
مثل پدرش تشنه ی قدرت نبود...
مثل مادرش آلوده نبود...
فقط آسیب دیده بود...خیلی زیاد...هر لحظه و هر ثانیه از دوران کودکیش...
روح پاک و بیگناهش تکه تکه و از هم دریده شد...و رفته رفته...با پا گذاشتن به دوره ی جوانی...
بی رحم شد...و سیاهی جای اون تکه های از دست رفته رو گرفت...
چند سال طول کشید تا ساختن اون نقاب تموم بشه...
چندین سال طول کشید تا سپر محافظی بسازه تا کسی جرات نکنه بهش آسیب بزنه...
نقاب رو به صورتش زد...
و چند سال طول کشید تا به اون نقاب عادت کنه...که حتی شب ها تو تنهایی خودش هم نخواد که درش بیاره...
حاصل تلاش های چند ساله اش...تو یه شب از بین رفت...
فقط یه شب طول کشید تا برش داره...
تا بشکنه...
جلوی پسری که براش معنا و مفهوم بهشت بود...
تفسیری از زیبایی و نور...
فقط یه شب طول کشید که دست دراز کنه سمت اون خورشید پر نور...
و پس زده نشه...
فقط یه شب طول کشید...تو یه اتاق...تو یه هتل...تو یه شهر غریب...
تا غرق بشه داخل نور...
و حس کنه که بلاخره بهش رسیده...
به چیزی که از همون بچگی میخواست و نمیتونست با قدرت و پول بخرتش...
به عشق...به محبت و همدردی...به دلسوزی...
براش مهم نبود که عشقش چه جنسیتی داره...
براش مهم نبود که عشقش چه شغل و شهرتی داره و براش مهم نبود آدم های اطرافش چه فکری میکنند...
سی و دو سال رو حول محور این موجودات که پر از نفرت و بدی بودند،گذرونده بود...
و حالا کسی از بین اون ها...بلند شده بود...کسی که نور وجودش از همه متفاوتش میکرد...
کسی که سیاه نشده بود...کسی که پاک مونده بود...
و مال اون بود...
مال جئون جونگکوک...
تمام احساساتی که داخل وجودش شکل میگرفت ...تمام عشقش...هر چیزی که میخواست رو براش میساخت و فراهم میکرد...
هر کاری که میخواست رو براش انجام میداد...
حتی جلوش زانو میزد و میپرستیدتش...
چون اون یه خورشید بود...یه خورشید که بهش میتابید و زندگی میداد...
چون اون یه خورشید بود...که فقط یه نفر دورش میچرخید و مال یه نفر بود...
درسته...
جئون جونگکوک برای محافظت از خورشیدش هر کاری از دستش برمیومد انجام میداد حتی اگه قرار بود از دلتنگی جون بده...
چون میدونست...باور داشت...چون بعد از سی و دو سال به این نتیجه رسیده بود که یه روز...
یه روز که انتظارش رو هم نداشت...میرسه...
به خواسته ای که تو عمق وجودش پنهان شده بود...
چون هر کلمه که از زیر نگاهش رد میشد باعث میشد بار ها و بار ها وجود با ابهتی که ساخته بود رو جلوی اون خورشید کوچولو قربانی کنه...
چون حس میکرد اون پسر قوی ترین موجود جهانه...
وجود و جان کهنی که بار ها زندگی کرده و هر بار با پاکی و خلوص داخل جسم دیگری تناسخ پیدا کرده...
تا قرن ها و سال ها و ماه ها بگذره و سر راه اون قرار بگیره...
شاید بقیه فکر میکردند که دچار جنون شده...شاید فکر میکردن وارد بعد عمیقی از شیدایی شده...
اما جناب نخست وزیر فقط به یه چیز ایمان داشت...و اون هم پارک جیمین بود...
خورشیدکش...
اعتقاد راسخ اون گل ارکیده ای بود که بعد از هر بار له شدن...دوباره جوونه زده و رشد کرده و زیباتر از قبل شکوفا شده بود...
و این ایمان هیچ وقت از بین نمیرفت...حتی اگه نمیدیدتش...
YOU ARE READING
BLONDE
Romance𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
