Part 25

865 104 19
                                        



براش که حرف میزد...شخصیت مرموز یخ زده اش نرم تر میشد...شکسته تر...بی رحمی که شده بود تصویر غیر قابل انکار این مرد...مثل مه از بین میرفت...
و وجود آسیب دیده ای ظاهر میشد که گوش دادن به دردش روی قلبش خط مینداخت...
ولی میشد شناختش با همه غم هایی که تجربه کرده بود...میشد کنارش نشست...میشد دستش رو گرفت...
برخلاف قبل که جرات میخواست رد شدن از کنارش...
جرات میخواست خیره شدن تو مردمک های سیاهش...
براش گفت که چرا خبری ازش نگرفته...چرا نادیده اش گرفته...
جونگکوک فکر میکرد با فاصله گرفتن ازش با تموم شدن اون شب ها و رابطه ها و پا نگذاشتن داخل این ویلا جیمین خوشحال میشه...
نفس راحتی میکشه و به زندگی دلخواهش ادامه میده...



نمیدونست که هیچکس نمیتونه مثل اون تکیه گاه بشه برای پسری که تو عمیق ترین نقطه ی تنهایی ایستاده بود...
مثل خودش...
دو نفری که سیاهی وحشتناک بی کسی رو تجربه کرده بودن...پناه شدن برای هم...
پناه شدن...سخت نیست...اما درک تنهایی کسی که براش پناه میشی اگه نچشیده باشیش سخته...
جونگکوک خیلی خوب آشنا بود با بی کسی...پس درک میکرد بی کسی جیمین رو...
خوب درک میکرد...



میخواست ازش محافظت کنه...در برابر بی کسیش...در برابر تنهاییش...در برابر تمام استرس ها و ترس های شدیدش...
آرامش میگرفت از این وجود معصوم...


و شونه میشد برای اشک هاش...
میخواست که بشه...و میشد...
دلش میخواست تا ابد گوش بده به این موج صوتی زیبا...اون باشه و جیمین باشه و تمام آهنگایی که براش میخونه...



داخل آغوشش بود و براش میخوند...برای اون میخوند...درمورد اون میخوند‌...
تو سکوت بین صدای جیرجیرک ها...
ازش سوال میکرد...و حالا باید با تموم شدنش جواب سوال هاش رو میداد...
آخه قول داده بود و نخست وزیر هیچ وقت زیر قولش نمیزد‌‌...
نفس هاش رو میشمرد‌...بالا پایین شدن قفسه ی سینه اش...و تکون نخوردنش تو بغلش...
لپ بامزش که از کنار موهاش معلوم بود...


لبخندی روی لباش نشست و موهای طلاییشو کنار زد و کنار گوشش زمزمه کرد...

__آره...



__چی؟؟

__مگه جواب سوالاتو نمیخواستی...بهشون جواب دادم...

لباشو به گوشش چسبوند

__آره...


جیمین تو ذهنش جواب نخست وزیر رو آخر سوالاش میزاشت...میتونم تو رو مال خودم کنم؟ ...آره...
میتونم ذهنتو بخونم؟...آره...


میتونم برات یه آهنگ بخونم...؟میتونم تنها کسی باشم که تو قلبته؟...

عزیزم میتونی عاشق بشی؟

آره



ناخودآگاه لبخند عمیقی روی لباش نشست...و همزمان اشکای جمع شده داخل چشماش راه خودشون رو پیدا کردن و ریختن...
اولین قطره ای که ریخت روی دست نخست وزیر...
بوسیده شد... و ثبت شد تو اولین خاطره عاشقانشون...و نگاه خیس و محو شده ی اون پسرک مو طلایی به چشمای سیاهی که خیلی وقت
بود شده بودن دنیایی که داخلشون زندگی میکرد...
اوایل فقط سیاهی بود...یه سیاهی خفه کننده...



اما...کم کم تونست ستاره هارو ببینه...ستاره ها و سحابی هایی که باعث تولدشون میشدن...
و غرق شد داخل کهکشان چشمای مردی که...عذاب داد...
اهمیت نداد...اما گیر افتاد...
گیر افتاد‌‌ بین خرمن طلایی موهای خورشیدی که بین اون سیاهی درخشید...و گرم کرد...و زندگی داد...

__آره؟

__آره...

آروم خندید و برگشت سمتش...دستاشو دور گردنش حلقه کرد و محکم مرد پر قدرتش رو تو آغوش کشید...
برای اولین بار بود که دستایی بجز دستای جیا با کمال میل دور گردنش حلقه میشد و برای اولین بار بود که پناه میبرد به آغوش کوچیکی که بدجور حس امنیت داشت...

آخه کسی که همیشه در اغوش میکشید اون بود...
کسی که لمس میکرد و میبوسید اون بود...
کسی جرات نداشت که در آغوش بکشتش...لمسش کنه‌...

BLONDEWhere stories live. Discover now