__بشین..
نیم نگاهی بهش انداخت که ظرف کیک رو روی میز گذاشت...و نشست...
__امروز همسر نماینده هان ده میلیون به خیریه کمک کرد...البته که سخنرانی خوبی هم داشت و بعد از مراس...
__هیس...
پکی به سیگارش زد و همونطور که پا روی پا انداخته بود...دست چپش رو روی پشتی کاناپه گذاشت...
__چیزی شده جونگکوک؟
با شنیدن اسمش لحظه ای چشم بست ...آه خدایا فقط دلش میخواست با صدای اون بشنوتش...
__بازش کن...
یواه نگاهی به پوشه ای که روی میز بود انداخت...خم شد و با تردید برش داشت و بازش کرد...
اما با دیدن عنوانی که روی اون کاغذ نوشته شده بود...سر بلند کرد و نگاه ناباورش روی مرد بی رحم روبه روش نشست...
__این...
__قراره جدا شیم...
__اما چرا؟یعنی میدونم که رابطه ی صمیمانه و گرمی نداریم ولی ما یه توافقی داشتیم جونگکوک...
__اره...ولی انقضای اون توافق سر رسیده یواه...یادته که سه ساله بود.. و الان سه ساله دوم هم تموم شده و قرار نیست تمدیدش کنم...
__ما یه دختر داریم جونگکوک...
__تنها چیز با ارزشی که تو این زندگی وجود داره...
نگاهش سیاهش خیره به مردمک هایی بود که میلرزیدند...
__این ازدواج یه توافق بود و داره تموم میشه...این حالت چهره رو به خودت نگیر که انگار عاشقم بودی...
__دوستت که دارم...
__نداشته باش...
__دکمه نیست که فشارش بدم و خاموش بشه...
ته سیگارش رو داخل جا سیگاری فشار داد
__بکشش...خفه اش کن..نادیده اش بگیر...هر کاری که میتونی بکن...
پوشه رو بست و تکیه داد...احساس میکرد قلبش مچاله شده...
چرا باید عاشق بی رحم ترین مرد دنیا میشد...مردی که هیچ احساسی نداشت...مردی که قلبش از سنگ بود و احساسات براش جزو احمقانه ترین چیز ها حساب میشدند...
مروری به زندگیش کرد...زندگیش با این مرد...با نخست وزیر کشور...
زمانی که باهاش آشنا شد معاون وزیر کشور بود...تو همون لحظه ی اول شیفته ی هوش و ذکاوت بی مانندش شد...هوش و ذکاوتی که تا اون نقطه بالا آورده بودتش...
و باعث شده بود در اون سن کم به عنوان معاون وزیر جایگاه بالای اجتماعی سیاسی برای خودش دست و پا کنه...چشم های سرد سیاهش وقتی با اعتماد به نفس صحبت میکرد جذاب بود و ترسناک...
و اولین چیزی که داخل صورت زیباش جلب توجه میکرد...و اولین چیزی باعث میشد حس کنی این مرد ازت متنفره...
دافعه ی بیش از حدی که از اون چشم ها ساطع میشد نمیتونست جلوی جاذبه ی قدرتمند وجودش رو بگیره...انگار که همه ی زن ها به جای اینکه با رفتار سردش ازش دور بشن...بیشتر تشنه ی شناختن این مرد میشدند...
جوون بود...جذاب و دست نیافتنی...اما اون تونست کمی از توجهش رو برای خودش داشته باشه...
تو اون مهمونی که تبدیل شد به بهترین شب زندگیش چون تونست نگاه خیره اش رو روی خودش حس کنه و اون پیشنهاد رقص...
تونست دست داخل دستش بزاره...و سر بالا بگیره تا بتونه نرم شدن اون چهره ی جذاب رو ببینه...
سو یواه اون شب خوشبخت ترین زن دنیا بود...زنی که بقیه با حسادت بهش نگاه میکردند...زنی که مورد توجه جئون جونگکوک قرار گرفته بود...
زنی که تصور میکرد خاص ترین زن کره جنوبی عه...که این مرد انتخابش کرده...زنی که فکر میکرد خودش رو داخل حلقه ی تنگ و مرموز جئون جا داده...
و سال ها بعد وقتی با دمنوش مورد علاقه اش روی صندلی راحتش نشسته بود
و به غروب خورشید از پشت درخت های بلند و سر به فلک کشیده ی حیاط بزرگ عمارتش نگاه میکرد با یادواری حس و حال اون شب و تفکراتی که داشت...با افسوس پوزخند میزد و سر تکون میداد...
YOU ARE READING
BLONDE
Storie d'amore𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
