Part 43

463 74 1
                                        







فکر میکرد میشه با حذف اشیا احساس چسبیده به اون رو هم از بین برد...
ولی وقتی اون شی حذف میشد...جای خالیش تو چشم میزد...و سوالی شکل میگرفت...
چرا اون قسمت خالی مونده و جواب هایی که پشت سر هم ردیف میشدند...
چون چیزی اونجا بود که حس بدی بهم میداد...
چرا اون چیز حس بدی بهت میداد؟
چون کسی اون رو بهم داده بود که دیگه نیست؟
چرا اون آدم دیگه نیست؟
چون خودش خواست؟چون مجبور شد؟چون ....
درسته این سوال های پشت سر هم که دنبال علت و معلول میگشت...آخر سر به همون دلیل اولیه میرسیدند...

پس حذف اشیا فایده ای نداشت...
حذف اون آکواریوم و نابود کردن اقیانوس کوچیکش فایده ای نداشت...
جای خالیش تو ذوق میزد...
فرستادن تمامی اون جواهرات خاص به صندوق امانات بانک فایده ای نداشت وقتی دوربین ها تصویرش رو با اون جواهرات ثبت کردند...
بعضی چیز هارو هم نمیتونست نابود کنه...یا به جایی بفرسته که دیگه چشمش بهشون نیفته...
مثل همین دریاچه...
همیشه سر جای خودش باقی میموند...
هدیه ی زیبایی بود اما خاطره ی سیاهی رو به یادش میاورد ...
باید با تمام این احساسات بد کنار میومد؟




یا باید دلیل تمام این احساسات رو فراموش میکرد...
آدم هارو نمیشد به جایی فرستاد...یا از بین برد...
آدم ها خودشون راه خودشون رو پیدا میکردند و میرفتند...
اشیا باقی می موندند...
اما نمیشد یه ادم رو نگه داشت...
اصلا همه چیز از این رفتن ها شروع میشد...وقتی کسی تصمیم میگرفت که بره...
و هر چیزی رو پشت سر خودش جا بزاره...
همون اشیا...
آدم ها میرفتند اما یادشون به در و دیوار قلب میچسبید...
آدم ها میرفتند اما رد عطرشون باقی میموند...
و چقدر...


چقدر طول میکشید تا دیگه این عطر رو بخاطر نیاره؟
چقدر طول میکشید تا دیگه این عطر رو دوست نداشته باشه؟
شاید چندین سال...شاید هیچوقت...
کسی نمیدونست...
آدم ها بی رحمن...وقتی تصمیم میگیرن که برن به پشت سرشون فکر نمیکنن...به پشت سرشون نگاه نمیکنن...برده ی احساس لحظه ای خود میشن و میرن...
مثل آتش...
وقتی جنگلی به آتش کشیده میشه...شعله های داغ فقط ولع بلعیدن سبزی و طراوت رو دارن...
براشون مهم نیست که پشت سرشون فقط خاکستر و سیاهی باقی می مونه...


ولی اون جنگل سوخته قرار نیست برای همیشه مرده و سوخته بمونه...
بعد از بارون و نور آفتاب از بین خاکستر دونه ای که شاید ماه ها زیر خاک بوده جوونه میزنه...رشد میکنه و دوباره درختی سبز میشه...
درختی که از جنس همون درخت های سوخته اس...
شاید سوختن درد وحشتناکی داشته باشه...اما بعد از اون نابودی محض وجود نداره...
پس شاید چندین سال طول میکشید تا فراموش کنه...
هرچند نکته ای که وجود داره و مهم هم هست اینه که...
قرار بود تمام جوونیش رو به بهای جنگلی سبز نابود کنه؟
چون اون یه درخت نبود که برای صد ها سال جوون و سبز بمونه...
یه انسان بود...با جسمی که روز به روز پیرتر میشد...



با روحی که روز به روز خسته تر که شب هنگام آروم میگرفت...
ولی چه کاری از دستش برمیومد وقتی تمام تنش تشنه ی نوازش ها وبوسه های یه انسان دیگه بود...
وقتی به هر کاری مشغول میشد...آخرش به اون میرسید...
حتی کاری که عاشقش بود...
نگاهی به زخم دستش انداخت...برای فراموش کردن و لحظه ای داشتن حسی متفاوت به جسمش هم آسیب زده بود...
این آسیب با عمل جراحی و بستن اتل درمان میشد...
اما زخمی که اون شب روی روحش افتاد خیلی عمیق تر از این زخمه چند سانتی بود...
کسی اون زخم رو ترمیم نکرد...کسی بخیه اش نزد...
هنوز باز بود و خونریزی داشت...
و بحای مایعی سرخ...احساسات ازش سرازیر بودند...

و کاری از دستش برنمیومد...برای این آسیب...
احساس سرما میکرد ...نگاه از اون دریاچه گرفت و بلند شد...
برای درمانش چند وقتی از کار فاصله گرفته بود تا استراحت کنه...
بدون اینکه جلوی دوربین ها باشه...دور از استدیو و خونه اش...تصمیم گرفت بیاد اینجا...
به همین عمارت به هدیه ای که از طرف اون مرد بود...
وسط جنگل...و بعد از ظهر ها به دیدار دریاچه ی زیبا و غم زده اش بره...
هر وسیله ی ارتباطی رو قطع کرده بود...دیگه شب ها به تماشای اخبار نمینشست...
دیگه داخل مدیا دنبال ردی ازش نمیگشت...
گوشی که دستش بود همون گوشی گرون قیمت بود...که روزی خودش بهش داده بود...تا پیام های دستوریش رو بهش بفرسته...

این گوشی بدون اینترنت رو...
فقط برای تماس و پیام به افراد محدودی استفادش میکرد...
گاهی با مادرش حرف میرد و گاهی با خواهرش...خانواده ای که وجود داشتند اما باهاشون حس راحتی نداشت...
و فقط به خاطر همین نسبت خونی بود که گهگاهی باهاشون صحبت میکرد...
منیجرش...رییس کمپانی...چندتا دوست دیگه...مخاطب هاش واقعا محدود بودند و خودش دنبال مخاطبی که خیلی وقت بود از دیدنش میگذشت...





از کوچه باغی، با درخت هایی که پر از شکوفه ی گیلاس بودند رد میشد...
بهار شده بود...بهار اومده بود و شبیه بهار نبود...
احساس میکرد روحش داخل زمستونی که گذشت گیر افتاده...
و رهایی نداره...
با رسیدن به عمارت خدمتکارش پتوی نازک کرم رنگی رو روی شونه هاش انداخت و سمت سالن طبقه ی پایین هدایتش کرد...
مکان مورد علاقه اش...کنار شومینه و اون پنجره ی بزرگ و صندلی ننویی سفید...
چای محبوبش آماده بود و بیسکوییت های وانیلی که آشپز تو درست کردنشون مهارت داشت...
روی صندلیش نشست و کتابی که داشت تمومش میکرد رو برداشت...


شاید میشد گفت سومین کتاب بود که تو این مدت خونده بود...
همه چیز آماده بودن، تا بهش آرامش بدن...عطر چای...گرمای لذت بخش آتش...کتاب مورد علاقش و شیرینی این بیسکوییت ها...
اما موفق نبودن...
و تنها عکس العملش به این تلاش بیهوده...لبخند محوی بود که چند لحظه روی لب هاش مینشست...و از بین میرفت...
جالب بود که دیگه اشکی هم برای ریختن نداشت...
انگار بلاخره اون چشمه ی جوشان مروارید داخل چشم هاش خشک شده بود...
شاید هم تحریک کننده حواسش کسی بود که دیگه حضور نداشت...
داخل جهان خودش زندگی میکرد...

BLONDEWhere stories live. Discover now