__این چیزیه که میخوای؟که ازش دور نگهم داری؟
__اگه اینکارو بکنم دیگه نباید چیزی بین تو و اون پسر باشه...همونجا تموم میشه...هم اون آزاد میشه هم تو رسوا نمیشی...
__به نظرت همه چیز انقدر آسونه؟
__یه راه حل خوب برای جلوگیری از یه اتفاق بزرگ داریم...پس آسونه...
__بخاطر همینه برای اداره ی این کشور به کس دیگه ای احتیاج داری...چون هیچ وقت همه چیز رو در نظر نمیگیری..
__جئون جونگکوک...
__من همیشه یه راه پیدا میکنم تا به چیزی که میخوام برسم...و خودتم میدونی...
__کاری نکن که مجبور به انجام کاری بشم که اصلا دلم نمیخواد انجامش بدم پسرم...
__درسته اگه مجبور بشی منو از سر راهت برمیداری...این تنها و آخرین راه حلت برای پیش بردن اهداف و قدرتته...
__جونگکوک بیا بشین...میتونیم با هم حلش کنیم مثل قبل...
__چیزی که ازت خواستم رو انجام بده...
اون روز...اون ظهر تو کاخ آبی...از جلوی در برنگشت...کوتاه نیومد و با گفتن آخرین جمله از اون اتاق خارج شد...
اینکه برای حذف اسم جیمین به کمک رییس جمهور احتیاج داشت حقیقتی بود که موجب آزارش میشد...
اما نمیتونست ازش فرار کنه...هرچند تبعاتی که باهاش رو به رو میشد سنگین بود...
و زمانی طولانی...نمیتونست از دخترش بگذره...نمیتونست از عشقش بگذره و درد و غم تنها چیزی بود که باقی میموند...
میدونست که قراره درد بکشه اما نگران درد و زجری که به وجودش حمله میکرد نبود...
جونگکوک به درد عادت داشت...از همون سن کم...تا همین روز ها...
درد بود که باعث شد به این جایگاه برسه...دردی که سرکوبش نکرد...
نه با مواد مخدر نه با الکل نه با گرفتن جون خودش و باهاش رو به رو شد...مثل صخره ای که مداوم و بدون حرکت جلوی موج های سهمگین و کوبنده ی دریا ایستاده و تکون نمیخوره...
قبول داشت که جدا از حرف های انگیزشی احمقانه و اغراق آمیز...از این زندگی ...از اون گذشته ی به لجن کشیده راضی و سپاسگزار نیست...اما این حقیقت که تحمل اون احساسات وحشتناک به این نقطه رسوندنش غیر قابل انکار بود...
ولی ..کسایی مثل اون تقریبا همه ی احساسات خودشون رو از دست میدن تا بالای کوه بایستند...انگار که انسانیت ازشون گرفته میشه و پوسته ای بی رحم و سرد به جا می مونه...
و انگشت شمارن کسایی مثل نخست وزیر که با یه وجود لطیف مورد لطف کائنات قرار بگیرن و دوباره برگردن به اون وجود انسانی خودشون...تا دوباره زندگی رو حس کنند و بتونن بجای سیاهی رنگ های دنیا رو ببینند...
شاید این اتفاق کم پیش بیاد...و حالا برای اون اتفاق افتاده...
YOU ARE READING
BLONDE
Romance𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
