Part 31

683 72 27
                                        



نور خورشید از بین شاخه ی درخت های اطراف اون جاده خاکی که به سوارکاری اختصاص داده شده بود روی تن مخمل مانند آریس و دست های سفیدی میفتاد که محکم سر زین رو گرفته بودند...


و چشم هایی که به اطرف و جلو نگاه میکردند...انقدر آروم و ساکت بود که بجز صدای سم های آریس و نفس های دو نفرشون چیزی به گوش نمیرسید...


انگار از زندگی مدرن و غمگین و شلوغش فارغ از تمام عناوین و موقعیت هایی که محدودشون میکرد پرت شده بودند وسط یکی از رمان هایی که دلش میخواست بخونه اما وقتش رو نداشت...


یه دوک جذاب و خوش قیافه و خواننده ای که در سالن تئاتر شهر اجرا میکرد و این دوک جذبش شده بود...


لبخندی روی لب هاش نشست و آروم سر تکون داد...


لبخندش با به یاد آوردن موقعیت این دوک محو شد...ازدواج کرده بود و یه دختر کوچیک داشت...




و حالا خبر داده بود که از همسرش جدا شده...


هرچقدر هم که بهش میگفت این اتفاق تقصیر اون نیست باز هم نمیتونست روحش رو مجبور کنه که بپذیره...


و نمیخواست به نمادی منفور برای اون بچه تبدیل بشه...کسی که پدرش رو از مادرش جدا کرده...



ولی باید چیکار میکرد؟چه کاری از دستش برمیومد...این رابطه رو نادیده میگرفت...چشم میبست روی این حجم از احساساتی که داخل وجودش موج میخوردند و میرفت...


مطمئن بود با اینکار باعث نابودی دو نفر میشه...خودش و نخست وزیر...


و میدونست که با اینکار نخست وزیر پیش اون زن برنمیگرده...


پس چه راه حل بیهوده و پوچی بود...





انگار باید برای هر چیزی تو زندگیش بهایی پرداخت میکرد...برای موفقیت باید دل میکند از خونه و مادر و خواهری که وابستشون بود...دل کند و به سئول اومد...


تحمل کرد و تحمل کرد تا وقتی که از اون وابستگی چیزی باقی نموند و بجز تماس های تلفنی ماهی یک بار ...برای به دست آوردن شهرت باید تن میداد به رابطه ای پنهانی با این مرد...تحمل کرد و تحمل کرد تا وقتی از اون نفرت و ترس عشقی سیاه باقی موند...


و حالا برای داشتن این عشق سیاه باید مقصر جدایی و از بین رفتن یه زندگی میشد و بچه ای که...


این بها و تاوان هایی که یقه اش رو میچسبیدند...باعث میشدند ضربه های شدیدی به روحش بخوره...

BLONDEWhere stories live. Discover now