Part 45

847 89 35
                                        





هر کاری که میکرد تموم نمیشدند...
حتی با اینکه تمام حرف هاش رو در قالب نامه...نوشته بود و چاپ کرده بود...
حتی با اینکه کتابچه ی مورد علاقش با اون رنگ قهوه ای بلوطی تو دستش بود...
باز هم داشت مینوشت...
باز هم حرف داشت...
باز هم پر شده بود از ناگفته هاش به اون مرد...
انگار انتها نداشت حرف هاش...انگار گله ها و ناراحتی ها و عاشقانه هاش ابدی بودند...
هر چقدر که مینوشت باز هم چیزی بود که بخواد در موردش حرف بزنه...




شاید وقتی از کل جهان فقط یه مخاطب داشته باشی...و فقط یک نفر برات مهم باشه...
حرف هات هم بی نهایت میشن...
شاید هم این نوشتن های پشت سر هم فایده ای نداشت...
تا وقتی خودش نبود تا براش حرف بزنه...تا تعریف کنه...
تا عشق بده و عشق بگیره...
تا ازش گله کنه...حتی سرش داد بزنه...حتی مشت هاش رو روی سینه ی پهن و ستبرش بکوبه...
شاید کمی اشک بریزه ...شاید هم زیاد...
حتی بی معنی ترین جمله ای که هیچ منظوری پشت اون وجود نداشت رو سرش فریاد بکشه...
که ازش متنفره...



در حالی که داره از عشقش نفس کم میاره...
در حالی که تمام سلول های بدنش برای اون نبض میزنن...و خواستار لمس و دیدنش هستن...
اما مشکل این بود که...
جیمین هنوز هم اون مرد رو کامل نمیشناخت...
هنوز هم نمیتونست کاملا بهش اعتماد کنه...
هنوز براش مثل جنگلی مرموز بود...جنگل مرموزی که یه شب وسطش از خواب بیدار شده بود...
نمیدونست از کجا اومده و راه خروج ازش کجاست...
گیج و حیرون بین اون درخت های بلند قدم میزد تا وقتی که دل باخته ی این جنگل شد و حتی دیگه دنبال راه برگشت هم نگشت...



اما یه روز جنگلی که عاشقش بود اون رو به سمتی هدایت کرد...
انقدر رفت تا وقتی که یه جاده دید...
راه خروج...
راه خروجی که دلش نمیخواست قدم درش بزاره...دلش میخواست به داخل جنگل برگرده...
اما جنگلش نمیخواست برگرده...
و رهاش کرد و حالا هر چقدر که این راه رو طی میکرد بیشتر به نابودی نزدیک میشد...
هر چیزی که داشت ردی از اون مرد داخلش دیده میشد...ترانه هاش...
نوشته هاش...وسایلش...خونه اش و در آخر جسم و روحش...
باور نمیکرد همچین پیوندی از بین بره...
مطمئن بود که نمیتونه تا آخر عمر فراموشش کنه...


و شاید هم به این باور داشت که نخست وزیر عزیزش رویای ریاست جمهوری در سر داره و به خاطر اون رویاش رو کنار نمیزاره...
دلش میسوخت...
به حال همه ی این کاغذ ها و نوشته ها که سرانجامشون به شعله ی آتش میرسید...
چاپ کردن اون نامه ها آخرین تلاشش بود...آخرین تلاش برای برگشتنش...


برای اینکه به سراغش بیاد و نجاتش بده...
و حتی نمیدونست که آیا اون کتاب رو خونده یا نه...فقط امید داشت و تنها چیزی که براش مونده بود همین امید کوچیک و کم جون بود...برای دوباره دیدنش...برای فریاد کشیدن سرش...قهر کردن باهاش و گله کردن...
گله کردن از اینکه تا کی قراره غمگینش کنه...

شاید زیادی معصومانه به نظر میرسید...اما اگه فقط میومد...
اگه فقط قدمی برمیداشت...
روح جیمین پرواز میکرد به سمتش...با کمال میل دست میبرد داخل اون شب سیاه و تار به تارشون رو میبوسید...
و تا ابد از اون سیاه چاله ها چشم برنمیداشت...
اگه فقط میومد...
اگه فقط به دنبالش میگشت...
اگه میزاشت دوباره خورشیدکش باشه و بهش بتابه...

BLONDEWhere stories live. Discover now