Part 32

665 66 19
                                        


وقتی دستش رو میگرفت و اون رو با خودش به روی سفیدی برف مانند ملحفه ها میبرد...


وقتی قدم به قدم از پرتگاه عشق بالا میرفتند و اون مرد از لبه ی بلند اون پرتگاه هلش میداد و خورشید قصه ی ما پرت میشد داخل اقیانوس لذت...


وقتی قفل شدن و یکی شدن بدن هاشون فقط یه کار غریزی برای رفع نیاز نبود...


وقتی این نوازش ها و بوسه ها یه سفر بودند که راهشون رو آغاز میکردند و در نقطه ای به مقصد خود میرسیدند...


جیمین فقط میتونست به این فکر کنه که چطور از این سفر های کوچیک فراری بود و حالا چطور وابسته شون شده...


اینکه برای حس اون بوسه ها میتونه بهای سنگینی بپردازه...


اینکه برای داشتن اون دست ها میتونه چه کار هایی بکنه...


اینکه برای تماشای اون سیاه چاله ها تا چه حدی میتونه پیش بره...




بدنش به عطر تن اون مرد خو گرفته بود...رد سر انگشت های نخست وزیر بود که روی سانت به سانت پوستش حک شده بود...


و روحی که به روح درد کشیده ی اون مرد پیوند خورده بود و این پیوند


شکستنی نبود....یا شاید...



این لحظه های پر از سکوت بعد از اون هیجان های دیوانه کننده رو دوست داشت...وقتی کنارش میخوابید...یا در آغوشش یا زیر باران بوسه هاش...


یا وقتی جسم بزرگ و عضلانیش رو در آغوش ظریفش میگرفت و رشته های شبرنگش رو نوازش میکرد...


مرهم میزاشت روی اون زخم های عمیق روحی که زیر دست هاش خوابیده بود...


انگار که پسر کوچولوی تخسی رو تو آغوش گرفته که بعد از شیطنت طولانی به اون پناه آورده...




هنوز هم رد بوسه هاش رو حس میکرد...از روی پاهاش...


وقتی لبه تخت نشوندتش و زانو زد...پاهای لختش رو تو دست های بزرگ و گرمش گرفت...بوسه هاش از همون جا شروع شد از پاهاش...بالاتر رفت و روی ساق پاش نشست...رون ها و...


شگفت زده بود از این حجم از احساس که داخل پوسته ی غیر قابل نفوذش


پنهان شده بود...و هر بار قسمتی از اون ها رو بهش نشون میداد...


نفس های آرومش داخل اتاق طنین مینداخت...


و سر انگشت های خورشیدی که لا به لای شب موهای نخست وزیر حرکت میکردند...


نوازش میکردند...


و باعث به وجود اومدن آرامشی بی انتها میشدند...

BLONDEWhere stories live. Discover now