بد بینی و بی اعتمادی اصل اولیه و اساسی نخست وزیر بود...
به این شکل بود که حتی به کسی که اعتقاد داشت نمیتونه آسیبی وارد کنه هم بی اعتماد بود...
شاید کلا کلمه ی اعتماد واژه ی بی معنی و محوی داخل فرهنگ لغاتش بود...
با گذشته ای که تجربه کرده بود و شغلی که داشت سخت بود که ازش بخوای به کسی اعتماد کنه...و همین کمبود باعث خشمش میشد...
خشمی که از ترس و نگرانی نشات میگرفت...
و شاید این خشم شدید تر بود...برای جناب نخست وزیر شدید تر بود...
وقتی به این فکر میکرد که ممکن بود یواه یک درصد کاری کنه و به اون مو طلایی اسیب بزنه خونش به جوش میومد از این حجم سادگی بچگانه که جیمین به خرج داده بود و قدم داخل جایی گذاشته بود که تا به حال نرفته...
به دیدن کسی رفته بود که تا به حال ملاقات خصوصی باهاش نداشته...
وقتی خوب میدونسته که قصد یواه چی میتونه باشه...
و بدتر از همه ی این ها...تصمیم گرفته بود بهش نگه...هیچ خبر و پیامی نفرسته...
و این پنهان کاری خشمش رو بیشتر و بیشتر میکرد...
شاید کلمه ی اعتماد برای نخست وزیر بی معنا بود اما سعی داشت به بلوندیش اعتماد کنه...
و این پنهان کاری باعث شد صبر کنه...
اعتماد نکنه...دوباره قدم عقب بگذاره... فقط سرزنش کنه سادگی محضی رو که میتونست باعث اتفاق بدی بشه...
کلافه دستی داخل موهاش فرو برد و جلوی اون پنجره های بلند قدم زد و سیگار کشید...
ولی چیزی از خشمش کم نمیشد...اروم نمیگرفت و نخ پشت نخ دود میکرد...
به تک به تک لوکیشن هایی که بادیگاردش میفرستاد نگاه میکرد و میدید که داره نزدیک تر میشه...
دستش رو روی شیشه گذاشت و کمی خم شد...با چشم های نیمه باز به شهر زیر پاش نگاه میکرد که وسط سیاهی غرق در نور میدرخشید...
تا وقتی که یه صدا شنید...باز شدن در اسانسوری که مستقیما انتهای سالن باز میشد...
اسانسور خصوصی که با رمز خاصی باز میشد و فقط به این پنت هاوس میرسید...
__قربان...
میدونست که ممکنه از دستش عصبانی باشه...میدونست که فهمیده...
وقتی یه ناشناس زنگ خونه اش رو به صدا دراورد و چهره ی اشنای بادیگاردش رو دید...
متوجه شد که فهمیده...همین انتظار رو هم از نخست وزیر داشت...
مطمئنا قرار بود مواخذه بشه...که چرا به اون عمارت و به دیدن یواه رفته و چیزی بهش نگفته...
توضیحی هم نداشت...فقط و فقط حس عذاب وجدان بود که باعث شد این کار رو بکنه...
شاید هم حس ششمی که داشت بهش میگفت اتفاقی براش نمیفته...البته که اگه این رو به نخست وزیر میگفت ممکن بود بهش بخنده و بهش بگه مثل یه بچه ی بی عقل رفتار کرده...
استرس داشت برای اینکه نمیدونست چطور این رفتارش رو توضیح بده و چه دلیلی برای اینکه به دیدن همسر سابقش رفته بیاره...
لباس های ساده ای به تن کرده بود و فرصتی برای اماده شدن نداشت...
اما مسیر جدیدی که طی میشد براش ترس بیشتری به وجود میاورد ...سمت ویلا نمیرفتند...
صبر کرد و صبر کرد تا ماشینی که سوارش بود داخل پارکینگ یه برج که هیچ ماشینی داخل پارک نبود ایستاد...پیاده شد و بین اون دو بادیگارد که انگار حواسش به تک تک نفس های اون هم بود سمت در اسانسور رفت و با باز شدنش اسانسور و ثابت شدن عدد 45 با تعجب به اطراف نگاه میکرد...
تا وقتی که نگاه گیجش با دیدن اون قاب ثابت موند...
دیدتش که جلوی اون ویو صد و هشتاد درجه از سئول ایستاده...
دود سیگاری که بین انگشتای بلندش بود رو هم تشخیص داد...
حالا حس میکرد بیشتر ترسیده...صدای ضربان تند قلبش تو گوش هاش میپیچید...با صدای اروم بادیگاردش هم حرکت نکرد و فقط دستش رو بالا برد... که اون دو نفر سریع وارد همون کابین شدند و بسته شدن در باعث شد اون همین جا بمونه...تنها...کنار مردی که عشقش بود و شاید ازش میترسید...
دروغ نبود...جیمین از درد نمیترسید...
از فریاد کشیدن نمیترسید...
از مرگ نمیترسید...
ولی از جئون جونگکوک میترسید...
ایا عشق با ترس تضاد دارند؟
فکرشو نمیکرد اما...کمی غمگین نبود؟
YOU ARE READING
BLONDE
Romance𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
