سفر های زیادی رفته بود...کشور های زیادی رو دیده بود...
تفریحات سطح بالا و لوکسی داشت...
سرگرمی های متنوع و هیجان انگیز...
به خاطراتش که نگاه میکرد...بین این همه سفر و تفریح لوکس...
حس شادی قلبش رو به لرزه نینداخته بود...حتی در اون لحظه چیزی حس نمیکرد و شادی هم جزو همون احساسات یخ زده ی کمیاب بود که بیشتر اوقات با خودش فکر میکرد چه حسی میتونه داشته باشه...حالا این فکر داخل ذهنش میگذشت که کسی که باعث بشه این شادی رو حس کنه نداشته...
و شاید مشکل از اون نبوده...
تمام این چند ساعت رو خوش گذرونده بود...تمام این چند ساعت رو به اینکه جای دیگه ای باشه فکر نکرده بود...
تمام این چند ساعت مجبور شده بود جلوی اون لبخند که سمجانه به لب هاش چسبیده بود رو بگیره...
هر چند گه گاهی از دستش در میرفت...
چون اگه نگاهش میکردی...به تک تک حرکاتش...پاکی بیش از حدش مهربانی بی سابقه و روح آسیب دیده اش...
انگار که داشت تبدیل میشد به خونه...
خونه همیشه یه مکان نیست...گاهی میتونه یه انسان باشه...
و هر جا که با اون یه نفر باشی...آرامشی داری که انگار بعد از یه سفر طولانی به خونه ات برگشتی...
نمیخواست به گذشته فکر کنه...نمیخواست به عذاب وجدانش و احتمالات بدی که ممکن بود براش پیش بیاد فکر کنه...
و مطمئنا مراقبت میکرد از حسی که داخل قلبش رو روشن و سفید کرده بود...مثل ارزشمند ترین گنج دنیا...
مراقبت میکرد از این پسر که این حس رو بهش هدیه داده بود...
مراقبت میکرد از روح پاکش تا پاک بمونه...
از لبخندش تا روی لب هاش بمونه
از علایقش تا همیشه داشته باشتشون...
با ایستادن ماشین جلوی ساختمون اون ویلا...نفس عمیقی کشید و با پس زدن افکارش پیاده شد...کنار ایستاد و نگاهش کرد که با لبخند پیاده میشد و سمتش میومد...
به این فکر کرد که تا الان وقتی قدم به این ویلا میزاشته تا به حال اینجوری لبخند زده؟
مطمئنا نه...همیشه ترسیده بود...و حرکات پر از استرسش این رو ثابت میکرد...
دستش رو به سمتش گرفت و دست سرد کوچیکش که روی دستش نشست...
انگشتاش رو داخل اون ظرافت بی مانند گره زد و وارد شد...
همه چیز فرق کرده بود...این ویلا همون ویلا بود...با همین
دکوراسیون...با همین شکل و شمایل اما همه چیزش متفاوت بود...حتی این پله ها که ازش بالا میرفت و پسرک پشت سرش رو با خودش همراه کرده بود...حتی این اتاق...نیم نگاهی داخل آینه انداخت...حتی چهره ی خودش...
و این قدرت مو طلایی بود که خیره نگاهش میکرد...
کتش رو از تنش دراورد و روی صندلی انداخت...آستین های پیرهن سیاهش رو تا میزد و اون هنوز هم با نگاه خیره اش بهش زل زده بود...
دستی به موهای شبرنگش کشید و نگاهش کرد...
__چیزی شده؟
__چرا انقدر جذابی؟
آروم خندید و سمتش رفت...اون کت خز رو از تنش بیرون کشید و کیفش رو از دستش گرفت
__تو چرا انقدر زیبایی؟
گونه های سرخش رو که دیدلباس هاش رو کنار کت خودش روی صندلی انداخت...و دوباره سمتش رفت...و موهای طلاییشو کنار زد...
__استرس نداری؟؟
__نه...
__اگه نخوای...
__میخوام...
ابرویی بالا داد
__که اینطور...
جلو رفت و با عقب گرد جیمین باز هم قدمی به جلو برداشت تا جایی که به دیوار چسبید دست هاش رو دو طرف سرش گذاشت و کمی خم شد تا صورتش مقابل صورت خجالت زده و بامزش قرار بگیره...
__چی میخوای؟؟
سرخ شده بود و نگاه ازش میگرفت...سرشو جلوتر برد و زمزمه کرد
__چی میخوای خورشیدکم...
شنیدن اون کلمه...اون لقب...اون اسم و هر چیزی که بود...باعث دستاش مشت بشه و نفس لرزونش رو داخل ریه هاش حبس کنه...چی میخواست؟؟ مطمئنا لمس شدن و بوسیده شدن توسط این مرد رو میخواست...
بی قرار شدن با حرف ها و کارایی که انجام میده...شنیدن این تن از صدای جذابش وقتی که زمزمه میکنه....و حس نفس های داغش...
اما انقدر راحت بود یا جراتشو داشت که خواسته اش رو به زبون بیاره؟؟
یا شرم جلوشو میگرفت...
ولی الان وقت خجالت کشیدن نبود...وقت این بود که خواسته ش رو بیان کنه...هر چند میدونست این بازی راه افتاده توسط نخست وزیر برای اینه که تو این موقعیت ببینتش...لذت میبرد؟؟شاید...
اخم ظریفی بین ابرو های صافش نشست و با گونه های سرخ خیره به چشمای سیاه نخست وزیر لب زد
__تو رو میخوام...میخوام لمسم کنی...نوازشم کنی...و ببوسیم...
__پس همینکارو میکنم...
نگاهش به دستش بود که کشیدتش سمت تخت...
__ولی به روش خودم...
حسش میکرد که پشت سرش ایستاده...و انگشتای بلندش زیر پیرهنش بازی میکنن و بالا میکشنش...دستاشو بالا آورد تا راحت تر پیرهن از تنش در بیاد...
هوای خنک اتاق و مردی که پشت سرش ایستاده بود باعث شد پوستش دون دون بشه...
دستاش رو دور کمرش حس میکرد که به عقب کشیده شد و به بدن سفتش چسبید...برجستگی عضوشو روی باسنش حس میکرد...و همین باعث شد آب دهنش رو با صدا قورت بده...
اون انگشتای بلند از روی پهلو هاش به کمرش کشیده شدند و روی کمربندش نشستند...
__هیس...آروم...
اون صدای لعنتی هیچ کمکی به آروم شدنش نمیکرد و بدتر باعث میشد با شنیدنش بی قرار بشه...تا به حال نمیدونست که میتونه انقدر تحریک پذیر و کینکی باشه...
کمربند نازکش که باز شد..شلوارش هم افتاد کنار اون پیرهنی که چند لحظه پیش تنش بود...
با دیدن چیزی جلوی چشماش خواست سرشو عقب بکشه اما دستای قدرتمندی مانعش شدند...و فقط چشم بست...و اجازه داد چشم هاشو ببنده...
نفس هاش سریع تر میشدند...با حس سر انگشتاش روی گونه اش لب پایینش گاز گرفت... و سعی کرد بی حرکت بمونه...
اما نخس وزیر نمیزاشت که اون لب های سزخ زخم بشن...
نگاهش میکرد مثل یه شکار کوچولو که ترسیده از این که چه اتفاقی قراره براش بیفته بی حرکت سر جاش ایستاده بود و به هر لمسش واکنش نشون میداد...انگشتاش رو از روی گونه ی سفیدش سمت لب هاش برد و با شصتش لبی رو که بین دندون های سفیدش اسیر شده بود رو رها کرد و فک ظریفش رو بین انگشتاش گرفت...کمی خم شد و لب هاشو بوسید و گاز کوچیکی از لب پایینش گرفت...
با لرزیدنش نیشخندی روی لب هاش نشست و شصتش رو روی سیب گلوش کشید...و آروم فشار داد و از عقب رفتنش جلوگیری کرد...تا وقتی که دستش به سینه هاش رسید...با نوک انگشت با نوک سینه هاش بازی میکرد و رنگ صورت زیباش بیشتر به سمت قرمز میرفت...و لرزش بدنش بیشتر شده بود...دست پشت کمرش گذاشت و مجبورش کرد کمی به عقب خم بشه...زبونش رو روی نوک سینه هاش کشید...مک زد...هر حرکتی که میکرد باعث میشد پایین تنه ای که به رونش چسبیده بود سفت تر بشه...
__اوه...انقدر به سینه هات حساسی...ببین با یه لمس کوچیک چجوری زدی بالا...پسر بد...
به کارش ادامه داد..تا وقتی که قرمزی و تورمشون رو دید و صدای ناله های لطیفش راضیش کرد
دست برد داخل لباس زیرش و عضوش رو بین انگشتاش گرفت و باعث شد ناله هاش بیشتر بشه...
__دوستش داری نه؟؟وقتی اینجوری لمست میکنم...
بوسه ای روی گونه اش زد
__از ناله هات میشه یه آهنگ پر فروش ساخت...برام یه آهنگ از ناله هات بساز بلوندی...قول بده که میسازی...
حرکت دستش رو تند تر کرد...زبونش رو روی خط فکش کشید و به دستای کوچیکش روی سینه اش نگاه کرد که فشار خفیفی وارد میکردن...و لبای نیمه بازش از لذت...
این تصویر فوقالعاده رو با هیچ چیز عوض نمیکرد...
دست زیر پاهاش انداخت و در آغوش کشیدتش سمت تخت رفت و روی تشک انداختتش با شنیدن جیغ خفه و کوتاهش سرخوش خندید و ضربه ی آرومی به سینه اش زد که کامل روی تشک افتاد...لباس زیرش رو پایین کشید و ضربه ی محکمی به رونش زد که صداش داخل اتاق پیچید...
با دیدن پریکامی که از سر عضوش بیرون ریخت...باعث شد با لبخند سرش رو تکون بده...خورشیدکش یکمی کینکی بود...از روی تخت بلند شد و سمت اون کنسول رفت...کشوی دوم رو باز کرد و اون شلاق فانتزی رو برداشت و سمتش رفت...دست زیر کمرش انداخت و تو یه حرکت چرخوندتش و نگاهش روی باسن سفیدش نشست...نمیتونست جلوی خودش رو بگیره تا لمسش نکنه...دستش رو روی برجستگی باسنش گذاشت و لپ راستش رو فشار داد...اسپنک محکمی بهش زد...با دیدن مشت شدن دستاش فهمید که این یکی از کینک هاشه...
__روی دست و پات زود باش...
اینکه لحظه ای مکث نکرد و سریع چهار دست و پا روی تخت نشست باعث شد نیشخندی روی لب هاش بشینه...
شلاقو بالا برد و روی باسنش کوبید...شوکه شده بود و جیغ کشید اما دوباره به حالت قبلش برگشت انگار که برای ضربه های بیشتر التماس میکرد...
__خوشت اومده بلوندی؟؟وقتی اینجوری کونتو برام دادی بالا که بیشتر بزنم...یعنی عاشقشی...
__ل..لطفا...
__لطفا چی؟؟
ضربه ی محکم دیگه ای زد و با لذت به هاله ی قرمزی که به نظرش خوشرنگ ترین طیف قرمز بود خیره شد...
__جونگکوک...
__دوستش داری یا نه؟؟
__دا..دارم...
__پس برام بشمر...
دست رو روی کمرش گذاشت و کمی فشار داد و ضربه های بعدی شروع شدند...
تنها صدایی که تو اتاق میپیچید...صدای شلاق و شمردن های ضعیف وهمراه با ناله ی جیمین بود...
__ه...هفت...
نگاهی به اثر هنری که ساخته بود انداخت شلاقو گوشه ی اتاق پرت کرد...تحریک شده بود و درد داشت...اما نمیخواست اذیتش کنه....همین حالا فقط با همین ضربه ها ارضا شده بود...
__خودتو ببین...با چنتا اسپنک ارضا شدی...انقدر هورنی خورشید کوچولو؟؟حتی نتونستی صبر کنی تا داخلت حسم کنی...
دوتا از انگشتاش رو با لوب چرب و واردش کرد...نذاشت تکون بخوره...
__آااه...هاه...
__کی بهت اجازه داد ارضا بشی هوم؟؟
__من...آه...نمیخواستم که...
انگشت سوم رو هم واردش کرد و نذاشت حرفش ادامه پیدا کنه...
__باید تنبیهت کنم...
پیرهن و شلوارش رو از تنش بیرون کشید و روی زمین انداخت روی زانو هاش ایستاد و عضوشو لای باسنش کشید...
چربش کرد و آروم واردش شد...صدای زمزمه ها و ناله هاش و نفس نفس زدنش...همه چیزش رو دوست داشت...
از حس تنگی و داغی زیاد داخل بدنش...حس میکرد داره بیشتر و بیشتر گر میگیره...با خودش تصور کرد اون واقعا یه خورشیده...
و همین باعث شد بخنده...و دیگه صبر نکنه و شروع کنه به ضربه زدن به باسن قرمز شدش...
و غرق بشه داخل لذتی که هر بار براش جدید بود و تکراری نمیشد...هر بار باعث میشد قلبش با شدت بتپه...و هر بار دلش میخواست تو اوج این لذت همه چیز تموم بشه...
خم شد وسفر بوسه هاش شروع شدند...همون بوسه هایی که لقب candle kiss رو گرفته بودن...بوسه هایی مثل قطره های شمع...داغ و سوزان...
دستش رو جلو برد اون پارچه رو از دور چشماش باز کرد و روی کمرش چرخوندتش...دوباره واردش شد و بغلش کرد...چشماش خیس بودن...رد اشک هاش روی گونه های سفیدش مشخص بود...صورتش رو بوسید...چشم ها، پیشونی...بینی...چونه و لب های قلوه ایش...نمیتونست از وجودش سیراب بشه...هر کاری که میکرد...وقتی با شدت بهش ضربه میزد یا خیس و عمیق میبوسیدتش...باز هم کافی نبود...
دردی که داشت کم کم تبدیل شده بود به لذت و حالا سطح این لذت دیوانه وار انقدر بالا رفته بود که هیچ چیزی به جز شهوت و عشق حس نمیکرد...و میخواست ادامه داشته باشه...
بی تجربه و هل لب هاشو میبوسید و باهاش همراهی میکرد...
بی اختیار ناخن هاش رو روی کتف هاش میکشید و فشار میداد...
و...نگاهش میکرد...از بین قطره های اشک که از گوشه ی چشم هاش روی تشک میافتادند...موهای براق مشکیش که روی صورتش ریخته بود...قطره های براق عرق روی پوست برنزش...
سیاه چاله های داخل چشم هاش که روحش رو داخل طوفانی از جاذبه سرگردون کرده بود...
گم شده بود...داخل این سیاهی...
داخل این چشم ها...این شب های بی انتها...
و راضی بود...و میخواست جلوتر بره...میخواست بیشتر گم بشه تا روح زخم خورده و آسیب دیده ی جئون جونگکوک رو پیدا کنه...
تا دستش رو بگیره کنارش داخل اون سیاهی بشینه و انقدر در آغوشش نگهش داره تا اون تاریکی محو بشه تا اون ابر های سیاه کنار برن و بشه کهشکان رو تماشا کرد...
صورتش رو با دستاش که دیگه سرد نبودن قاب گرفت...
سرش رو پایین کشید تا لب هاش روی اون لب ها بشینه...
تا بتونه ببوسه...نرم و آروم...اون لب های صورتی که جایگاه پوزخند هاش بود...
شاید هیچوقت فکرش رو نمیکرد که این موقعیت رو... این حس رو تجربه کنه...با این مرد...
هیچوقت فکرش رو نمیکرد که این مرد...پناهگاهی که پناه نبود در برابر رفتار ها و کاری خودش... بشه مکان امنی که کنارش نه ترسی از غریبه ها داشت و نه از خود این مرد...
معذب نبود گرچه خجالت میکشید...
نمیترسید گرچه هیجان داشت قلبش رو وادار میکرد تند تر بتپه...
غمگین نبود و حس آرامش و شادی داشت...
تمام لمس ها و بوسه ها و کلمات با اون تن صدای جذاب رو به جون میخرید...
سیاهی شب بود و خورشیدک صداش زد...
وقتی این لقب رو شنید تمام نورون های عصبیش حول محور اون کلمه...اون لقب میگشتند و به نظرش قشنگ ترین چیزی بود که بین عزیزم...عشقم...خوشگلم میتونست بشنوه...
خورشید...چه معنایی برای نخست وزیر داشت...
گرم و پر از نور بودن؟...
شاید...
حسش هر بار که عمیق تر میشد و به اون نقطه ی لذت میخورد
بدون اینکه بتونه حلوی خودش رو بگیره بلند ناله میکرد
و اشک های بیشتری از چشم هاش میریختند...
یکبار ارضا شده بود و حالا داشت دوباره به اوجمیرسید...
صدای تکون خوردن تخت...ناله هاش و نفس نفس زدن مرد جذابی که در آغوش گرفته بودتش تنها چیزی بود که شنیده میشد...و دست های پین شده اش بالای سرش تمام مقاومت رو ازش گرفته بود...
و جیمین شکایتی نداشت...دیگه نمیتونست اون فشار رو تحمل کنه...یا اون حس لعنتی که داخل بدنش بود...
پلک هاش رو محکم روی هم فشار میداد...با کمی قوس دادن کمرش روی شکم و سینه ی خودش ارضا شد...و بی حال روی تشک افتاد...
__دوباره..بدون اجازه...
با حس درد شدیدی روی شونه اش چشم هاشو باز کرد و از درد صداش بلند شد...باورش نمیشد که گازش گرفته...
نگاهش میکرد که بلاخره دندون هاش رو ازش دور کرد و از بین اون طره های سیاه با اون نگاه وحشی مشکی به چشماش زل زد و نیشخندی روی لباش شکل گرفت...
سعی کرد تکون بخوره اما بی فایده بود...دستاش با یه دست جونگکوک بالای سرش پین شده بودند و با اون یکی دستش گردنش رو فشار میداد اما نه محکم...ضربه هاش محکم تر شدند...و نفس هاش تند تر...تا جایی که با حس خیسی داخلش بیرون کشید...و رهاش کرد...نگاهش بهش بود به تک تک حرکاتش...به اون نخ سیگاری که بین لباش گذاشت و به تاج تخت تکیه داد..به نگاه خیرش و دستی که به سمتش دراز شد...
__بیا اینجا...
خودش رو سمتش کشید و سرشو روی سینه اش گذاشت...میتونست ضربان تند قلبش رو بشنوه...
__حالت خوبه؟
__اره...
__درد داری؟؟
__یکمی...
__میگم برات مسکن بیارن...
و همین کارو هم کرد اون پیجر رو برداشت و به خدمتکار دستور داد براشون آب و قرص مسکن ببره...
__جونگکوک...
قرار بود هر بار با شنیدن اسمش از زبون اون اینجوری بشه؟؟
یکم اذیت کننده بود...
__بله بلوندی...
__یه دلیل دیگه رو برام تعریف کن...
آهی کشید و پک عمیقی به سیگارش زد...
__بعد از اون شب...بعد از خوابیدن کنار یه جنازه ی سرد و یه مراسم که نمیشه بهش گفت مراسم یادبود وقتی فقط چند ساعت از خاکستر شدن جسم سردش گذشته بود..انگار که اصلا وجود نداشت...یه بچه موند و یه عکس از مادرش و پدری که همون روز بچه رو تو سالن تنها گذاشت...
و بعد از چند ساعت برگشت و تنها کسی که میزبان اون مراسم بود همون بچه ی ساکتی بود که زل زده به عکس مادرش...مادری که مادری نکرد...
بعد از اون روز اون بچه تنها تر شد...تو اون خونه ی بزرگ...
فقط گاهی یه پیک از سوپر مارکت میرسید و یه لیست خرید تکراری رو تحویل میداد و میرفت...اون مرد و نمیدیدم...خونه نمیومد...
محو شده بود...اون بچه باید مدرسه میرفت برای خودش غذا درست میکرد ...لباس هاش رو میشست...مستقل شدن تو اون سن...یکم زیادیه...اما دیگه چه چیز وحشتناکی رو ممکن بود تجربه کنه؟
نفس عمیقی کشید و چشم های خستش رو مالید
__یه شب یه صدایی شنیدم...تو اتاقم بودم و خونه انقدر ساکت بود که هر صدای ضعیفی برام یه هشدار به نظر میومد..
اما اون صدا ادامه داشت...صدای در...صدای پچ پچ و قدم هایی که تو سالن پایین مپیچید...فقط بلند شدم...داخل کمدم...که یه جای مخفی کوچیک داشت قایم شدم...وقتی صداهاشون واضح تر شد...متوجه شدم از طلبکارای پدرمن...کسایی که ازشون نزول گرفته بود...خودش که غیب شده بود و اونا اومده بودن تا شاید قسمتی از پولشون رو زنده کنن...چیزی تو خونه نبود...اما هر چیزی که به نظرشون باارزش میومد رو بردن و اگه منو پیدا میکردن...مطمئنا الان اینجا نبودم...استرس و ترسی که اون روز تجربه کردم...باعث شد بفهمم همه چیز اقعیه...ادم ها هیولاهایی هستن که فقط میخوان بدزدن و بدرن...تجاوز کنن و بکشن...
فهمیدم اگه میخوام زنده بمونم باید مثل اونا بشم...باید بد بشم...تلاش کنم برای بقا...و اون ماسک کم کم ساخته میشد...با هر روزی که میگذشت...با هر آسیبی که از طرف دیگران به جسم و روحم وارد میشد...تکه هاش مثل تکه های پازل کنار هم جمع میشدند و یه شخصیت بی رحم و قوی میساختن که بهم حس قدرت میداد...
حالا فهمیدی این ماسک چجوری درست شده؟با از دست دادن عزیز از دست دادن یه زندگی شاد..با ترس و نفرت...با نادیده گرفته شدن...
با زجر کشیدن...درد کشیدن...له شدن...
تن صداش پر از خشم و نفرت شده بود...نگاهش به دست مشت شدش و سیگار له شده بین انگشتاش بود...حالا متوجه میشد...
حالا شاید حق میداد...اما جونگکوک نابود کننده ی این زنجیره نبود...
ادامه داد...ولی هیچوقت نتونسته بود بشه مثل پدری که فرقی با غریبه ها نداشت...اون عاشق دخترش بود...و حالا این حس...این لطافتی که ازش میدید...
نسیب خودش شده بود...
چیزی که جیمین با تمام وجودش براش ارزش قائل بود...
چیزی که باعث شده بود شب چشم های نخست وزیر تبدیل به یه شب مهتابی بشه...
خودش رو بالا کشید مشت محکمش رو با دست ظریفش باز کرد...موهای نم دارش رو عقب زد و بوسه ی نرمی روی گونه اش گذاشت...چه حسی داشت وقتی همه کسش رو میبوسید...
حس گرم خونه...
میتونست ببینتش...وقتی از خاطرات ددرناکش میگفت میتونست اون پسر بچه ی تنها رو داخل سیاه چاله ی چشم هاش ببینه...
میتونست نوازش کنه و ببوستش...
میتونست در آغوش بکشتش...
مثل حالا که دست هاش رو باز کرده بود و به آغوش کوچیکش دعوتش میکرد...
__بیا اینجا عزیزم
تردید و برق حس جدیدی داخل سیاهی چشم هاش میدید اما حرکت کرد...جلو اومد و اینجوری بود که شب داخل آغوش خورشید آروم گرفت...
چشم هایی به رنگ شب قسمت اول
YOU ARE READING
BLONDE
Romance𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
