Part 37

509 68 7
                                        



نگاهش چسبیده بود به اون پیام ...همون پیام ،روی صفحه ی گوشی...
دوباره یه تلاش بی فایده و ناموفق دیگه...
همین حالا هم جلب توجه کرده بود ...برای خودش و موقعیتش خوب نبود...
هرچند اهمیتی نمیداد...
این موضوع براش مهم تر بود...اما باز هم شکست خورد...برای دومین بار...
نتونسته بود اسم بلوندیش رو از اون لیست لعنت شده پاک کنه...
کسی قدرتش رو نداشت...تنها نمیتونست این کارو بکنه و به یه پشتوانه ی قدرتمند احتیاج داشت...
و مطمئنا اون پشتوانه رییس جمهور بود...کسی که هیچوقت با یه پیام نخواسته بود که ببینتش...
همه چیز بد به نظر میرسید...
هیچ چیز اونطور که میخواست پیش نرفته بود...



و حالا گندی بالا اومده بود که نمیتونست به هیچ وجه ازش چشم پوشی کنه...

__چیزی شده؟

دستش رو که روی موهای ابریشمی و روشنش بود با شنیدن صداش...دوباره به حرکت انداخت و نوازشش کرد...
و نفس عمیقی کشید...

__نه...چیزی نیست...

__به نظر عصبی میای...



__یه کاری بود که به کسی سپرده بودم اما نتونسته درست انجامش بده...مهم نیست...

نگاهی به صورت زیباش انداخت و لبخندی زد

__چرا نمیخوابی...دیر وقته...فردا کلی کار داری...

جیمین آروم خندید و بوسه ای به سینه ی لخت نخست وزیر زد...

__کی به کی میگه که کلی کار داری...



لبخند محوش هنوز روی لبش بود...مهم نبود چه اتفاقی میفته...این کار رو انجام میداد و نمیزاشت این وجود پاک به تله ی دیگه ای بیفته...
ازش محافظت میکرد...حتی اگه خودش نابود میشد...

اما نقطه ضعف دیگه ای داشت...دخترش...به خودش قول داده بود پدر خوبی براش باشه...
حالا ممکن بود این دو نقطه ضعف رو به روی همدیگه قرار بگیرن...
نمیدونست...فقط احتمال میداد...
پیام کوتاه رییس جمهور داخل ذهنش مثل آلارمی گوش خراش تکرار میشد...

فردا ساعت 1 برای ناهار بیا کاخ ابی باید صحبت کنیم...*

این دعوت به ناهار با همه ی قرار های ناهار که قبلا باهاش داشت متفاوت بود...هیچ وقت خودش به طور مستقیم از اون خط شخصی بهش پیام نداده بود...

__بیا اینجا...




نگاهی بهش انداخت که دست هاش رو باز کرده بود...هرطور که شده ازش محافظت میکرد...
چون اگر الان اسمش تو اون لیسته فقط بخاطر خودشه...خودش بود که باعث شد اسم پارک جیمین تو اون لیست حک بشه...
کامل دراز کشید...داخل آغوش کوچیکش جا نمیشد اما اون دست های ظریف اهمیتی به این موضوع ندادند و بغلش کردند...
از اون فاصله ی کم به چشم هاش نگاه کرد که بهش زل زده بودند...
همون چشم ها که از بار اول بدون ترسی خیره میشدند...
با حس بوسه های کوچیکش روی صورت و لب هاش چشم بست...و اجازه داد خورشیدکش هر کاری که دلش میخواد انجام بده...
ازین بوسه های کوچیک و نرم لذت میبرد...
از این نوازش ها...
و شاید برای اولین بار بود که دلش میخواست همه چیز...زندگیش...نفس هاش...نگرانی ها و مشکلاتش...همین جا تو همین لحظه...داخل آغوش کوچیک پسری که عاشقش بود...تموم بشه...

BLONDEWhere stories live. Discover now