نمیدونست برای بار چندمه که انگشتش رو روی اون فلشمیزنه تا اون ویدیو تکرار بشه...
نمیدونست این لبخند موذیه بی اختیاره روی لبش چه معنی داره...
اون اتاق کاملا براش آشنا بود...تمام اون وسایل...
موقعیت قرار گرفتنشون...
همه چیز کاملا همون شکلی بود که الانم هست...
نگاهش میکرد...به بدن بی نقص و ظریفش...به موهای زیبا و بلوندش...به نگاه پر از حرفش رو به دوربین...
با اینکه کاملا تحت تاثیر قرار گرفته بود از این ویدیو...
از این فضا ی ساخته شده از خصوصی ترین لحظاتشون...در حالی که هیچکس نمیدونست به جز اون و پسر مو طلایی تو ویدیو...
ولی...
تک به تک اون کلمات داشت بازی میکرد با روح و روان نخست وزیر...
کلماتی خیلی ساده اما با مفهومی سنگین و بی پرده...
هر کدوم باعث نبض زدن احساساتی داخل وجودش میشدن که درکش براش سخت بود...
منطقی که نمیتونست تحلیل کنه اون ذره های براق نور که داخل تاریکی پدیدار میشدند...
تمام چیزی که میخواست...تمام چیزی که اون پسر میخواست...
یه لمس کوچیک بود...یا یه آغوش...یه گفت و گوی ساده...
تمام چیزی که میخواست این بود که براش آواز بخونه...
آهنگ مورد علاقه اش...
ازش پرسید...میتونه اونو مال خودش کنه؟؟
فکر کرد...کسی بوده که تا به حال بتونه قلب سنگ شدش رو مال خودش کنه؟؟؟
نه...کسی تو حافظه ی تاریکش وجود نداشت...بجز یه قامت زیبا...که موهای طلاییش داخل تاریکی میدرخشید...اون میتونست مگه نه...
اون میتونست از درون ذوبش کنه...
ولی اون بیبی آخر سوال بانمکش...برای چندمین بار باعث شد آروم بخنده...و کلافه دستاشو روی صورتش بکشه...تا حالا کسی با این لقب صداش نزده بود...
شاید اگه کسی اینکارو میکرد با گارد گرفتن و حرف تند و تیزی از طرفش روبه رو میشد اما اون...اصلا مگه کسی جرات داشت؟
وقتی با اون صدای لطیفش بیبی خطابش میکنه...زیادی بامزه به نظر میرسید...تصورش میکرد که بخواد رو در رو این لقبو بهش بده...احتمالا با کمی اخم و ترس و خجالت با صدای آرومش این لفب رو به زبون میاورد..
انگار زیادی براش غیر قابل پیشبینی و مرموز بود که نتونسته بود بشناستش...حق داشت...نداشت؟
با اون همه کارایی که جلوی چشمای گرد شده اش از بهت و ترس انجام داده بود...
اما وقتی میگفت که تنها کسیه که داره..تنها پناهگاهش...باعث میشد گرمای لذت بخشی رو حس کنه...
این رو قبلا هم بهش گفته بود...بهش گفته بود که تنها کسیه که داره...
شاید قبلا زیاد به عمق این جمله فکر نکرده بود...اما حالا کاملا متوجهش میشد...
متوجه تنهایی عمیق و سیاه اون مو طلایی...
با اینکه میدونست دوستای زیادی داره...مادرش و خواهری که داشت...
اما...اون کسی بود که شده بود همه کس پارک جیمین...
با اینکه بیشتر از هرکسی آزارش داده بود...
بیشتر از هرکسی اذیتش کرده و بهش آسیب رسونده بود...
اما تبدیل به تنها پناه گاهش...کسی که میتونست بهش تکیه کنه شده بود...
وقتی ازش پرسید که میتونه مال اون باشه؟میتونه عاشقش باشه...یا حتی میتونه عاشق بشه؟؟
شاید اولین بار بود که که جناب نخست وزیر میتونست شرم رو حس کنه...
YOU ARE READING
BLONDE
Любовные романы𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
