Part 42

451 74 4
                                        




همیشه وقتی چیزی حس میکرد چه اون احساس بار منفی داشت چه مثبت به عقب...به اون بن بست های انتهایی ذهنش فرستاده میشد...
تحلیل و آنالیزی روی اون حس انجام نمیشد...
شاید دلیل این کار بی اهمیت بودن نسبت به هر حس بود...
ولی حالا که هر قدم رو برمیداشت...هر ثانیه براش ارزشمند شده بود...
ترس و اضطراب و نگرانی که دیگه مثل سیگنال عمل نمیکردند..بلکه تمام ذهنش رو فرا گرفته بودند...
تا فقط برسه...
به این موضوع فکر نمیکرد که شاید تماشا کردنش و دیدن روزمره اش اشتباه باشه با اینکه بود...
در اصل برای همین شرایط بود که دست به همچین کاری زد...
اما امید داشت که لازم نباشه اقدامی انجام بده...که البته امیدی واهی و پوچ بود...

بیشتر اوقات تماشا میکردتش...کلافه بودن هاش...درد کشیدن هاش...
گریه ها و بی قراری هاش...
حتی وقتی هر شب تو همون ساعت معین تلوزیون رو روشن میکرد و اخبار رو تماشا میکرد و نخست وزیر خوب دلیل این کارش رو میدونست...
درسته...شاید دوتا دوربین کوچیک که هیچوقت به چشم نمیومدند...
داخل سالن و اتاق خواب خورشیدکش نصب شده بود...
شاید دستورش رو خودش داده بود...
شاید کار درستی نکرده بود...
اما پیش بینی میکرد شاید...یه روز ممکن باشه این راه رو طی کنه...
وارد این آسانسور بشه...با نگرانی و ترس سمت در آپارتمانش بدوه...



بازش کنه...و با چند قدم بلند خودش رو به آشپزخونه اش برسونه...
با جسم بی جونش که جلوی کابینت ظرف شویی روی زمین افتاده مواجه بشه...و دستش که با خون خودش رنگ شده بود...
احساس میکرد در حال انفجاره و میتونه هر کسی که تو این موقعیت دست داشته رو نابود کنه...
که البته در کمال نا امیدی فقط به یک نفر میرسید و اون هم خودش بود...
شده بود قاتل و ناجی این گل پژمرده...اگر میدونست نبودنش باعث شادی و خوشحالی و سلامت جیمین میشه...همینجا داخل همین آپارتمان با همون چیزی که خورشیدکش به خودش صدمه زده بود خودش رو خلاص میکرد...
دوباره مجبور بود این احساسات که خیلی قوی تر از قبل به ذهنش حمله کرده بودن رو پس بزنه...




تا بتونه درست فکر کنه...تا بتونه کاری برای این خورشید در حال افول بکنه...
دیدنش تو این وضعیت باعث میشد درد بدی داخل سینه اش بپیچه...
وقتی زانو زد کنارش و در آغوش کشیدتش...
نبض و تنفس رو چک کرد...
اینکه چندین نفر مثل گل ارکیده اش اینجوری تو خونه ی خودشون جون دادن و فردای اون روز خبر خودکشی شون سوژه ی اول اخبار کشور بود...تنش لرزید...
هیچوقت نمیزاشت کار به اونجا برسه حتی اگه خودش نابود میشد...
حتی اگه تمام وسایل که باعث آسیب دیدنش میشد رو از سئول جمع میکرد...



نبضش میزد...اما ضعیف بود...سریع کراواتش رو باز کرد و دست زخمی و خونیش رو محکم بست...اجازه ی نزدیک شدن رو به بادیگارد هاش نداد...بغلش کرد...نگاهش به ماهی آبی رنگی که داخل سینک شنا میکرد افتاد...
هدیه ای که براش درست کرده بود رو نابود کرد...در جریان باز شدن اون آکواریوم بود...شاید بهش حق میداد...
نگاه گرفت و قدم تند کرد راهی که با استرس طی کرده بود رو دوباره در پیش گرفت...
داخل ماشین نشست و نگاه دلتنگش روی صورت رنگ پریده معشوق کوچیکش نشست...پلک های بسته صورتی رنگش...تار های ظریف مژه هاش...ابرو های صاف و کوتاهش...
بینی کوچیک و گونه های برجسته اش...و لب های قلوه ایش که خشک شده بودند...


محکم تر در آغوش نگهش داشت...دست جلو برد و نوازش کرد تار های سیاه رنگ موهاش رو...
خورشید داخلشون مرده بود...و حالا سیاهی شب بین این تار های حالت دار جا خوش کرده بود...
هر چند با همین رنگ هم زیباترین بود...انگار که شب روی برف نشسته روی پوستش سایه انداخته بود...
و این تقصیر خودش بود...
تمام این اتفاقات تقصیر اون بود و قبولش میکرد...
تاوان میداد...وقتی هر صبح با سردرد از دو یا سه ساعت خواب که اون هم بخاطر قرص های خواب آور بود بیدار میشد...
وقتی نگاهش به آسمون و خیابون ها و درخت ها میفتاد که دوباره رنگ باخته بودن...

BLONDEWhere stories live. Discover now