After Story

965 95 26
                                        


انتظار داشت هر لحظه محو بشه...
شاید این تصویر طلسم این دریاچه بود...
اما وقتی قدم برداشت وصدای خش خش له شدن برگ ها و تکه چوب ها زیر کفش های براقش بلند شد...
وقتی اون عطر داخل ریه هاش پیچید...
فهمید این تصویر واقعی ترین چیزیه که تو زندگیش دیده...
درست مثل اون روز تلخ که همینجا ایستاده بود...
با همین چشم ها...که آدم رو به بند اسارت میکشیدند...
جناب نخست وزیر فراریش برگشته بود...
حالا به چه عنوان...به عنوان کاندید جدید ریاست جمهوری؟؟
اوه...مگه رای گیری تموم نشد؟
مگه نتیجه اعلام نشد؟
برای پنج سال بعد میجنگه؟



حالا چه مقامی تو سیاست داره؟
نا امید نگاهش میکرد...نا امید نگاه میکرد به اون شب زیبا...
دست دراز کرد و دسته گل بلاتکلیف رو ازش گرفت...ارکیده های طلایی...
ولی اون دیگه هیچ شباهتی به این گل ها یا این خورشید که امروز داشت با تمام توانش میتابید نداشت...
موهاش به سیاهی اعماق این دریاچه بود...بدون نور...
با لبخند نمیتابید...
افسرده و پژمرده بود...



__اگه قراره این برگشتنت مثل دفعه ی قبل باشه...همین حالا برو...منم تظاهر میکنم که ندیدمت...

البته که نمیتونست تظاهر کنه...همین حالا که روحش داشت به سمت اون مرد پرواز میکرد...دروغ گفتن احمقانه به نظر میرسید...
ولی دلش نمیخواست دوباره عروسک خیمه شب بازی این داستان باشه...
عروسکی که پشت سر هم خواسته و طرد میشد...
از سمت کسی که عاشقانه براش جون میداد...

__تموم شد...

__چی تموم شده جناب نخست وزیر؟

__دیگه نخست وزیری وجود نداره...من الان فقط جئون جونگکوکم...

پس گذشته بود...از همه چیز...

__از قدرتت گذشتی؟

__بدون تو که قدرتی ندارم...



نگاهش میکرد...به قیافه ی ناز و غم زده اش که به اون ارکیده ها خیره شده بود...
پشت اون نقاب مثل ماهش میدید که چه خشم و ناراحتی پنهان شده...و بهش حق میداد...
بهش حق میداد اگر میخواست روز ها باهاش قهر کنه و سرش فریاد بکشه...
بهش حق میداد که بخواد با اون دست های آسیب دیده و ظریفش به سینه اش بکوبه...یا بهش سیلی بزنه...
بهش حق میداد...حتی اگه...
قبولش نکنه...
واقعا در این حد روشن فکر بود؟ البته که نه...نمیتونست بدون این گل ارکیده زنده بمونه...
اگه قبولش نمیکرد...آسیبی بهش نمیرسوند...حرف های تلخ نمیزد...
ولی تبدیل میشد به یه سایه...یه سایه که هر لحظه تعقیبش میکرد...
چه زندگی دردناکی...


اما لایقش بود مگه نه؟ بعد از تمام کار هایی که در حق این پسر و بقیه کرده بود...
حتی بخاطر خوشحالیش با کمال میل به جهنم میرفت...
جهنمی بدون اون...
ولی قبل از رفتن به جهنمش باید تلاشش رو میکرد تا دل خورشیدکش رو بدست بیاره...
خورشیدکش که با این موهای سیاه بیشتر از قبل میدرخشید...
باید به خاطر تمام گناه هاش طلب بخشش میکرد...
تمام آسیب ها و توهین ها...تمام ناراحتی ها و اشک هایی که باعثشون بود...
پس قدم برداشت و جلوی پاهای اون ارکیده ی غم زده زانو به زمین زد...

BLONDEWhere stories live. Discover now