Part 30

814 93 16
                                        


خاطره ی بدی از این عمارت نداشت...شاید میشد گفت برعکس اگه الان نقطه امن زیبایی تو خونه اش داره و با هیچ جای دنیا عوضش نمیکنه به خاطر اینه که تو این عمارت چرخید و اون نقطه ی رویایی رو دید و تونسته بود دقیقا عین همون رو بخواد...


داشته باشتش...


الان...تو این لحظه خیلی چیز ها داشت...اهل ذوق کردن با داشته هاش نبود...


اینکه بشینه و پا روی پا بندازه و برای خودش بشمره و پشت سر هم ردیف کنه...


چون چند وقت پیش با خودش فکر میکرد که ارزش داشته هاش در برابر خوشحالی از دست رفته و این حجم استرس چقدره؟


هیچ؟


از اون دسته آدم ها بود که آرامش و خوشحالی رو به هر چیزی ترجیح میداد...شاید هم هر کس آرزوی چیزی رو میکنه که نداره و مثل یه تشنه دنبال اون نداشته میدوعه...




یکی دنبال پول...یکی دنبال عشق...یکی دنبال قدرت...و یکی دنبال آرامش...


اما حالا بار داشته هاش خیلی سنگین شده بودند...دیگه فقط شهرتش نبود...یا زیبایی...یا پول...الان چیزی روی قلبش سنگینی میکرد که نمیدونست توان تحملش رو داره یا نه...



چیزی که ممکن بود از پا درش بیاره... یا نابودش کنه...


بهش بال و پر و شادی بده...تجربه ی دنیایی که تو داستان ها ازش گفته میشد...دنیایی پر از غم و شادی...پر از احساسات خوب و بد...


اما ریسکی که این عشق داشت بیشتر از چیزی بود که بخواد نادیده اش بگیره...


حتی خودش هم متوجه نشده بود کی این بلا سرش اومد...


متوجه نشد کی رسیده بود وسط این باتلاق...





وقتی اون مرد پرتش کرد بیرون، میتونست بلند بشه روی پاهای آلوده اش بایسته...پشت کنه به اون مرد و بره...کم کم سرعتش رو بالا ببره و بدوعه و حس آزادی نصفه نیمه ای بدون استرس مخرب رو تجربه کنه...


اما اون همونجا روی زمین کنار اون باتلاق نشست...تکون نخورد...


به پاهای سیاهش خیره شد...و به این فکر میکرد اگه بلند بشه و بره...


تمام روحش باهاش همراه خواهد شد یا نه...


تکه ای از اون رو جا میزاره...کنار اون مرد...


تکه ای که اگه نبود روحش از هم میپاشید...


اون تکه ی لجباز احمق موند...و توان حرکت رو ازش گرفت...پس بلند شد و خیره به اون سیاه چاله ها قدم برداشت و دوباره وارد باتلاق زندگی نخست وزیر شد...

BLONDEWhere stories live. Discover now