با خارج خوندن اون نت چشم هاش رو بست و از میکرفون فاصله گرفت...
نمیتونست اینجوری ادامه بده...داشت هم خودش و هم تهیه کننده رو ناامید میکرد...
با شنیدن صداش آهی کشید...
__جیمیناه...حالت خوبه؟
__خوبم...معذرت میخوام هیونگ نیم...میشه یبار دیگه بریمش...بیشتر دقت میکنم...
__نه بیا بیرون...
هدفونش رو دراورد و روی هولدر میکروفون گذاشت بیرون رفت...
_متاسفم...
__یه چیزی فکرتو درگیر کرده مگه نه؟
فقط سری تکون داد و روی صندلی نشست...
__فهمیدم...احتمالا مهم هم هست....میخوای درموردش حرف بزنی؟
__نه...چیزی نیست...حل میشه...
__به خودت فشار نیار جیمین همین الانم از چیزی عقب نیستیم...
با بلند شدنش نفس عمیقی کشید و ایستاد و تعظیمی کرد
__بقیه ی ضبط رو میزاریم برای بعد...یکم استراحت کن و سعی کن ذهنت رو خالی کنی...
__چشم...
وقتی صدای بسته شدن در رو شنید کلافه موهاشو عقب زد و نشست...
تنها چیزی که داخل ذهنش میچرخید...
اون تماس بود...گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و دوباره لوکیشن داخل پیام رو چک کرد...
یه خونه بود...شاید همون خونه بود که با نخست وزیر داخلش زندگی میکرد...
خونه ی قبلی جونگکوک...بهش گفته بود که اونجارو ترک کرده...و به یواه اجازه داده با دخترش اونجا بمونن...
دوباره بین دو راهی های مزخرفی گیر افتاده بود...دوراهی اصلی این بود که میتونه بره یا کلا باید فراموشش کنه...
ممکن بود اون زن بلایی سرش بیاره...اگه وارد اون خونه میشد و دیگه نمیتونست بیاد بیرون چی؟
باید به کسی میگفت که داره میره اونجا؟
اصلا باید میرفت؟؟
دو راهی بعدی این بود که آیا باید به جونگکوک بگه؟
یا نه؟
نمیخواست اتفاق بدی بیفته...نمیخواست به خاطر اون و حرفاش اتفاقی برای کسی بیفته...
حس بدی داشت...یه حس بد که با خجالت و شرم آمیخته شده بود...
احساس میکرد یکدفعه و بی گناه مجرم شناخته شده...
یواه چیکار میتونست باهاش داشته باشه...بجز توهین و تحقیر کردنش...
یا اینکه ازش بخواد گم و گور بشه...
یا بخواد با احساساتش بازی کنه و حس گناه بهش بده...
و در بدترین حالت شاید میخواست بلایی سرش بیاره...
وگرنه چه حرفی میتونست بینشون ردو بدل بشه...
به گفته ی خودش یه گفت و گوی ساده بود...وقتی هنوز خودش رو جئون یواه خطاب میکرد به این معنی بود که نگذشته...عصبانیه و شاید حسادت میکنه...
گفته بود نباید به نخست وزیر چیزی بگه...اما داخل اون چند جمله که پشت تلفن گفته بود کلی بهش طعنه زد...
شاید باید میرفت تا اون زن کمی خودش رو خالی کنه تا این حس عذاب وجدان جیمین هم کمرنگ تر بشه...
نفسش رو با استرس بیرون داد و خواست با منیجرش تماس بگیره که خودش وارد استدیو شد...
YOU ARE READING
BLONDE
Romance𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
