Part 40

463 67 0
                                        



19 مارچ
چین



تصویری که رو به روشه بیش از حد واضحه...
یه خاطره ی نه چندان دور...
یه خاطره ی ریشه دار...که به عمیق ترین نقاط روحش نفوذ کرده...
و نمیشه که ازش رها بشه...
تصویر یه دریاچه ی مه گرفته...
دریاچه ی خودش...
هدیه ای خاص...
آخرین هدیه ای که گرفت...
همونجا بود که همه چیز تموم شد...
همونجا مرد...




اون روز که از شدت بهت و ترس از دست دادن، داخل اون آب سبز رنگ یخ زده افتاد...و تو تاریکی فرو رفت...
همون روز که دست هایی بزرگ و گرم که عامل مرگش بودند از داخل اون آب بیرون کشیدنش...
همون روز...همونجا...داخل اون دریاچه چیزی رو جا گذاشت که
باعث شد...کمبودش یه چاله ی سیاه بی انتها تو روح پاک و سفیدش جا بزاره...
وجودش تیکه شد و پرت شد داخل باتلاقی که براش شد دریاچه...
به همون سرعتی که آب درش جریان گرفت و زندش کرد...به همون سرعت هم وهم آب از بین رفت و جیمین فرو رفت داخل و گل و لای...
همراه مردی که همیشه اونجا بود...




مرور یک خاطره
*فلش بک*



__یعنی چی؟یعنی...دیگه نمیتونیم با هم بیاییم سفر؟چیزی شده؟

نگاهش میکرد...با همون اخم خیره ی انگشترش بود و باهاش بازی میکرد...این همون تصویر همیشگی از جناب نخست وزیر نبود...
هاله ای دورش رو گرفته بود که هیچوقت حسش نکرده بود...هاله ای از
نا امیدی...

__این رابطه...نمیتونه ادامه پیدا کنه جیمین...




خب شوکه شده بود...میخواست بپرسه که آیا شوخیه؟اما با جئون جونگکوک هیچ شوخی درکار نبود و همین اذیتش میکرد...
حالا اون حس امنیتی که فقط کنار این مرد داشت هم از بین رفته بود... و کوهی از استرس و ترس روی سرش آوار شد...

__چرا؟

__لیست Myeongwol میدونی که چیه...وقتی رابطمون رو شروع کردیم متوجهش شدی...



اون لیست کذایی نفرین شده...یادش میومد وقتی از وجودش با خبر شده بود چطور بهم ریخته بود و یه هفته نمیتونست از شدت استرس کاری انجام بده...چون اسمش داخل اون لیست ثبت شده بود و هیچوقت پاک نمیشد...


__اره...

__تمام تلاشمو کردم تا اسمتو پاک کنم...اما نشد...ولی یه راهی هست...که در عوضش این رابطه باید تموم بشه...


__اگه اسمم پاک نشه...یعنی چه احتیاجی هست که اسمم پاک بشه...همین الان هم اتفاقی نیفتاده برای من...یعنی تو هستی و نمیزاری اتفاقی برام بیفته و یا کسی بهم نزدیک بشه مثل اون مرتیکه لی که تو خودت رو رسوندی و من ...

__جیمین...





__نگووو جیمییننن نگووو...اسمم رو صدا نزننن مگه من خورشیدکت نیستممم...مگه من ارکیده ی لعنتیت نیستممم نگو جیمین...نکن...نزار دوباره خراب بشه...نکن...خواهش میکنم...

براش مهم نبود که چشماش خیس شده وسرمای هوا اون اشک های جمع شده رو منجمد میکنه...
براش مهم نبود وسط یه دریاچه داخل یه قایق نشستن...خودش رو سمتش کشید و دست هاشو گرفت...

__نکن جونگکوک...اصلا...نمیخواد اسممو پاک کنی...ولش کن...اگه بهاش اینه که از هم جدا شیم نمیخوامش...




__من همیشه نخست وزیر این کشور باقی نمیمونم...اگه پاک نشه و دوره ریاست جمهوری جانگ تموم بشه...دیگه قدرتی وجود نداره که اینکارو انجام بدم...

__میخوای همه چیزو ول کنی؟؟منو...این احساسی که داری رو...این..نه...نه نمیشه...

__عزیزدلم...

__میخوای با احساسات خودت چیکار کنی هان؟؟من...من چیکار کنم...دلت تنگ میشه...منم دلم تنگ میشه...اصلا تا کی ...تا کی...

__اگه با من رابطه داشته باشی اسمت تو اون لیست باقی میمونه...با هر آدم سیاسی که باشی...

احساس میکرد میخواد بالا بیاره...نگاهش به اون راه افتاد...اون در...آرزو میکرد که کاش ازش رد نشده بود...چشم هاش رو از بیچارگی بست و ریختند...اشک هایی که داخل چشم هاش جا خوش کرده بودند...
سر بلند کرد و به اون دو سیاه چاله نگاه کرد که برق میزدند...

__تو...تنها کسی هستی که دارم...خودتو ازم...نگیر...

__متاسفم خورشید کوچولو...متاسفم...



تموم شد؟
تنها کسش رو از دست داد؟
تکیه گاهش...
مردی که تمام افکار و لحظاتش رو پر کرده بود...
با جای خالیش چیکار میکرد...

با تمام آهنگ های این دو سال و نیم و که مال اون بودند چیکار میکرد...
با تمام نوشته هاش که درمورد اون بودند...
با تمام خاطراتش که به خاطر اون وجود داشتند...
با تمام رد پاهایی که از خودش جا گذاشته بود...

__امشب اسمت پاک میشه...فردا صبح پرواز داری به سئول...



همه چی انقدر راحت تموم میشه؟
تو چند دقیقه؟
همه چی انقدر راحت از دست میره؟
نابودی...
روح له شدش دیگه نمیتونه بلند بشه...


در حالی که جسم لرزونش با گرفتن دو طرف دیواره چوبی قایق سعی میکنه بایسته...

__جیمین بشین...میفتی...

چقدر دردناکه که دیگه خورشید زندگی هیچکس نیست...شده بود جیمین...
چقدر از اسمش بدش میومد...

__چقدر بی رحمی...چقدر بی رحمی...

__عزیزکم...بشین...




دست های قوی که سعی داشتند پایین بکشنش رو پس زد...عقب رفت...
با گیر کردن پاش به اون نشیمنگاه چوبی که چند دقیقه پیش روش نشسته بود داخل آب پرت شد...
و نور از بین رفت...و فرو رفت داخل سرمایی منجمد کننده...
و دیگه هیچ صدایی نبود...
هیچ صدایی نبود که بهش بگه تموم شد...
هیچ نوری نبود که بتونه دوتا سیاه چاله ی مورد علاقه اش رو ببینه...
بدون اون...
دنیاش همین بود...سرد و ساکت و سیاه...
حالا داشت فرو میرفت داخل اون باتلاق که خودش با پای خودش بهش برگشته بود...
اما اون مرد نمیزاشت...





تنها تکیه گاهی که همیشه مراقبش بود...
تنها تکیه گاهی که عذابش داد...
تنها تکیه گاهی که بهش عشق داد...
تنها تکیه گاهی که نابودش کرد...
دست های قویش دورش حلقه شدند و به بالا کشیده شد...
هوای سرد به پوست بی حسش خورد تا اکسیژن رو به داخل ریه هاش بکشه...
و چشم باز کنه سمت آسمون ابری که شروع به باریدن کرده بود...
مثل چشم های اون...
داشت داخل دریاچه ای که بهش هدیه داده شده بود غرق میشد...و ...
چه تراژدی مضحکی...
وقتی به ساحل کشیده شد...گل لای زیر دست هاش رو مشت کرد...آب سرد تمام حواسش رو مختل کرده بود...


نفس نفس میزد و صدای نفس های سنگینی رو کنار خودش میشنید...
انگار چیزی رو داخل آب جا گذاشته بود...تکه ای از روحش...
با پیچیدن دست هایی دور بدنش روی دوپا ایستاد و پسشون زد...
با همون پاهای بی حس قدم برداشت...

__بزار کمکت کنم...

پسش زد...

__جیمین...

پس زد...


قدم به قدم برمیداشت...مثل روحی که از داخل آب بیرون اومده باشه...
نمیدونست این خیسی روی گونه هاش آب دریاچه اس یا اشک هایی هستند که تمومی ندارن...
برای اولین بار عاشق شده بود...
برای اولین بار...خواست...
برای اولین بار از تنهایی دراومده بود...

__نمیتونم...

قدم برداشت و دوباره لب زد...

__نمیتونم...



کم کم صدای لرزونش بلند و بلند تر میشد وبا ایستادنش فریاد کشید...

__نمیتونممم...



فریادش بین درختای مرده اکو شد...
برگشت و نگاهش کرد چند قدم عقب تر با موها و چشم های خیس تماشا میکرد...
قلب بی قرارش با اون قاب زد...محکم و محکم تر زد...
عاشقش بود...
عاشقش بود...و نمیتونست که نباشه...
کل زندگی پارک جیمین با جئون جونگکوک معنا میگرفت...
و نمیتونست که دست بکشه...



اون تنها کسی بود که تونسته بود جناب نخست وزیر رو عاشق خودش کنه...
و نمیتونست که رهاش کنه...
اون خورشیدک جئون جونگکوک بود...و نمیتونست انقدر راحت غروب ابدیش رو قبول کنه...
تلو تلو خورد اون قاب لرزید...
بدنش که کم آورد و روی زانو هاش افتاد...
اون قاب خالی شد...
گرماش رو که حس کرد...
سیاهی همه جا رو گرفت...



دریاچه قسمت دوم



BLONDEWhere stories live. Discover now