Part 36

557 75 5
                                        



داشتنش اینجوری...وقتی داشت سینه ی مرغ رو با دقت خرد میکرد...با همون پیرهن مشکی مردونه که آستین هاش رو تا زده بود و شلوار جذب همرنگش...وقتی موهای همیشه مرتبش کمی بهم ریخته بودند...
و اون تار های به رنگ شب مثل تیر های سیاه و تیز روی پیشونیش جا خوش میکردند...
داشتنش اینجوری...وقتی تو این فضا که موسیقی ملایم بدون کلامی پخش میشد...
و اون داشت تمام سعیش رو میکرد تا براش یه غذای قابل قبول درست کنه...
وقتی گهگاهی باهاش حرف میزد و مخاطب قرارش میداد...
بعد از عصبانیت وحشتناک و سنگینش حالا آروم شده بود...میدونست که چیزی نمیتونه جلوی خشم نخست وزیر بایسته و مثل آبی روی اتش خاموشش کنه...





و شاید این قدرت جیمین بود...قدرت اون و همین فکر باعث میشد پروانه های گیج و زخمی داخل قلبش دیوانه وار برقصند...
و جیمین پر بشه از حس سرخوش عشق...عشق این مرد...عشق نخست وزیر...
امروز براش روز سخت، ولی زیبایی بود...

با خودش فکر کرد کاش همه ی سختی ها به همچین پایان زیبایی برسنند...
ولی شک داشت که زندگی اینجوری عمل کنه...شاید الان روی نوک قله بود و سقوطی کوتاه یا بلند در انتظارش...
نمیتونست هیچ چیز رو پیش بینی کنه...با این مرد همه چیز غیر قابل پیش بینی بود...
مثل همین لحظه ها که میگذروند...گیلاس شرابش رو روی میز گذاشت و همراه اون نت های آهنگ قدم برداشت و سمتش رفت...


بی توجه به این که مشغول هم زدن مواد غذا داخل ماهیتابه بود...دست هاش رو دور کمرش حلقه کرد و آغوشی پر از مهر به اون مرد تاریک هدیه داد...
یک اتصال کافی بود تا غرق بشه داخل بهشت سیاه نخست وزیر...
راهش رو گم کنه و سرگردان داخل اون هزارتو بچرخه اما بدون ترس...با خوشحالی و خواستن...
به این باور داشت این مرد با تمام آسیب ها و زخم هاش...با همه ی خوبی ها و بدی ها دقیقا برای اون ساخته شده...
مثل یه آکورد درست...و نت های درستی که تو اون آکورد قرار دارن بدنش به بدن گرم اون مرد چفت میشد...
کلافه میشد که نمیتونه این احساسات رو در قالب کلمات روی کاغذ بیاره...
کلافه میشد که نمیتونست توصیفش کنه...
دلش حل شدن میخواست..



حتی اگه آسیب میدید...حتی اگه به نفعش نبود...دلش حل شدن داخل وجود اعتیاد آور جئون جونگکوک رو میخواست...
دلش همراهی دائمی میخواست...
دلش نوازش های تمام نشدنیش و میخواست...
دلش بوسه های رو میخواست که مثل قطرات داغ شمع پوستش رو میسوزوندند...
دلش جئون جونگکوک رو میخواست...
که با ابهت جلوش بایسته و امر و نهی کنه...که یهو از موضع خودش پایین بیاد و نازش رو بخره...که یهو با چیز های خاص سورپرایزش کنه...
که ببوستش و نوازشش کنه...که همش صداش بزنه...خورشیدک و خورشید کوچولوی من...

__دلم میخواست کل روز اینجوری بهت بچسبم...



__خسته نمیشی؟

__نه...مثل اینه که تو خونه ام لم دادم و هیچ چیز استرس اور و نگران کننده ای وجود نداره...

__منم دلم میخواست که یه خورشید کوچولو بهم بچسبه...اما خب نمیشه...

__تو بدجنسی...

__حالا چرا؟

__چون این حسو بهم میدی...چرا اینجوری عاشقت شدم؟


__فکر نکنم این سوال جوابی داشته باشه...

__توام به جوابش نرسیدی؟


__در مورد تو...میتونم هزار و یک دلیل بیارم...که چطور تونستی عاشقم کنی...اما درمورد خودم...نه...

__انقدر خودت رو بد نبین...

__بد نیستم؟...هستم...

__نیستی...باشی هم برای من مهم نیست...


بوی عطرش رو دوست داشت...عضله هایی که زیر دستش حس میکرد رو دوست داشت...اون تتوی ممنوعه...
قد و قامت بلندش رو...رنگ برنز پوستش رو...سیاهی محض موهای خوش حالتش رو...
دو سیاه چاله ی زیبای داخل چشم هاش رو...لب های نرم و بوسیدنیش رو...
لبخندی روی لب هاش نشست و ازش جدا شد و روی صندلی های بلند پشت کانتر نشست...
خم شد و از داخل کیفش دفترچه اش رو بیرون کشید...نیم نگاهی بهش انداخت کاملا متمرکز برای درست از آب دراوردن رسپی...
خودکار به دست گرفت و نوشت...





نامه ای به جناب نخست وزیر...

BLONDEWhere stories live. Discover now