معمولی بودن با جناب نخست وزیر شاید کمی معذبش میکرد اما فقط همون نیم ساعت اول بود...
کم کم یاد میگرفت که چطور در آرامش کنارش قدم بزنه...چطور نفس های حبس شده اش به نفس های عادی و منظم تبدیل بشن...
یاد میگرفت که لبخند بزنه...
اما مردمک های بازیگوشش به جای اینکه روی لباس ها بگردن تا چیزی که مورد علاقه اش بود رو پیدا کنه..روی نیم رخی مینشستند که به نظر نورون های عصبیش جذاب ترین نیم رخ دنیا بود...
اون خط فک بیرون زده ای که مردونگی صورتش رو چندین برابر نشون میداد...و اخم همیشگیش...و ابروهایی که گهگاهی بالا مینداخت...سنگینی نگاهش بلاخره کار دستش داد و نخست وزیر مچش رو گرفت...اما باز هم نتوست نگاه ازش بگیره با اینگه گرما رو زیر پوست گونه هاش حس میکرد...
نگاهش کرد که ابروی سمت چپش بالا رفت و نیشخند کوچیکی روی لب های صورتیش نشست...
__به چی زل زدی؟
ذره های جرقه مانندی که داخل قلبش بالا پایین میپریدند و گرمای شرم هیچ کمکی بهش نمیکردند...گفتن حقیقت همیشه براش آسون تر از دروغ گفتن بود...حداقل با رفتار هاش گیر نمی افتاد...
__به تو...
__ولی من جزو آیتم هایی نیستم که بتونی بخریش...
لب پایینش رو گاز گرفت و همونطور که پارچه ی نرم اون پیرهن رو لمس میکرد لب زد
__و چرا؟
گرمای نفس هاش رو حس میکرد...سمتش خم شده بود...
__چون قیمتم خیلی بالاست...
لبخندی روی لب هاش نشست و سرش رو بالا برد و به اون سیاه چاله هایی خیره شد که تاریک تر شده بودند
__یه روح میتونه بهاشو بپردازه؟
__نه هر روحی...
__روح من چی؟
__شاید بلوندی...
__که شاید...همم
دروغ بود اگه میگفت حرص نخورده...همیشه همینجوری بود...با جواب های کوتاهش باعث میشد جوری حرص بخوره که انگار یه دعوای بزرگ رو از سر گذرونده...
به تصویر داخل ذهنش و مردی که پشت سرش بود چشم غره ای رفت و گرون ترین کیفی که به چشمش خورد رو برداشت تا مثلا انتقام گرفته باشه...ولی باز حرص خورد که نمیشد با خرید بیش از حد ازش انتقام گرفت...
ولی تنها کاری بود که میتونست باهاش بکنه...اون به راحتی تحت تاثیر قرار نمیگرفت...
راحت نمیخندید و راحت غمگین نمیشد...دقیقا برخلاف خودش...
دلش میخواست میتونست مثل خودش یه کلمه بگه و حرصش بده...
اما خب بلد نبود حتی اگه بلد بود هم دلش رو نداشت که کسی رو ناراحت کنه حتی اگه اون آدم نخست وزیر میبود...
به دل رحم بود خودش هم چشم غره رفت و دستش رو با حرص به کمرش زد...
__لباس ها کاری کردن؟
با شنیدن صدای آروم و خش دارش برگشت و گیج نگاهش کرد
__چی؟
__همم نمیدونم با خودم گفتم شاید لباس ها کار بدی کردن که اینجوری بهشون چشم غره میری...
بی حس نگاهش کرد و کامل برگشت
__نخیر...یکی اینجاست که باعث شده حرصم دربیاد...
با دیدنش که نگاهی به اطراف انداخت و با ابرو های بالا رفته سمتش برگشت...میدونست قراره بیشتر حرصش بده
__کی؟؟
__جناببب جئووون...
خندید...دوباره اون خنده ی ملودیکش و سر ریز شدن شکلات گرم به لحظه هاش...
__چرا گفتی شاید؟یعنی روح من برای تو کافی نیست؟
YOU ARE READING
BLONDE
Romance𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
