بهار...
قرار بود نوید شروعی جدید رو بده...
قرار بود فصل نویی پر از گل و گرما باشه...
قرار بود از زمستون سرد و بی روح عبور کنه تا وارد فصل زیبایی بشه که پر از شکوفه بود...
اما همیشه استثنایی وجود داره...
ممکنه تو زمستون نابود بشی...تو بهار نابود بشی...تو پاییز و فکر درد کشیدن تو شب های گرم تابستون از پا درت بیاره...
و دیگه هیچ رنگ و فصلی برات اهمیت نداشته باشه...
و دیگه چیزی جز خاطرات برات نمونده باشه...
و تو هنوز داخل اون باتلاق باشی...که حالا خالیه...
که حالا تنها وجود رو به نابودی داخلش فقط تو هستی...فقط تو...
تنهای تنها...
همینجوری پیش میره...روند زندگی بی رحمانه ای که داخلش گیر افتادی...
همینجوری ادامه پیدا میکنه تا چیزی از اون روح باقی نمونه...
و جسمی که به خاطر انگیزه ی احمقانه ی بقا به راه رفتن ادامه میده...
و تو برای بیرون رفتن از اون باتلاق به روش های بچگانه مثبت نگری و روانشناسی بیزینسی و مجازی رو میاری تا کمی از خرابه های به جا مونده رو سرپا کنی درحالی که میدونی فایده ای نخواهد داشت...
چیزی کمه که هیچوقت پر نمیشه...و یه چاله ی بی انتها وسط روحت مثل سیاه چاله ای که تمام خوشی ها و احساسات خوب رو میبلعه همونجا جا خوش کرده...
فایده ی این پروسه و شکست آخرش چی بوده...
با خودش فکر میکرد...
چه فایده ای در این نابودی نهفته که باید تجربه میکردتش؟
خوشبخت ترین آدم دنیا که پشت پرده ی جسم زیباش بدبخت ترینه...
تنهاترین...شکست خورده ترین...
و حالا این اسکناس های سبز و رنگی که روی هم جمع میشد...اون رو هر روز از قبل پولدار تر و مرفه تر میکرد...
شبیه درد هایی بودن که روی هم انباشته میشد...
مثل آینه ی دقی که بهش یاداوری میکرد که شکست خورده...که نمیتونه خوشحالیش رو با این اسکناس ها بخره...
که نمیتونه با وجود داشتنه قدرت ادامه بده و روحی که بی حس به این موفقیت ها نگاه میکرد...
گاهی آرزویی داشت که بشه و اتفاق بیفته تا بتونه احساساتش رو فراموش کنه...تا بتونه این احساسات رو از دست بده...
اما تنها چیزی که از دست داده بود...آرامش بود و ...
حسی که براش سال ها دویده بود...حسی که برای بدست آوردنش زخم خورده بود...
گاهی از پول به عنوان آرامش یاد میشه...حالا که به اندازه ی زیادی ازش داشت...میفهمید آرامش یه حس کاملا شخصیه...
روح هر کس برای رسیدن به آرامش به چیزی قفل میشه...و اون چیز برای اون پول نبود...
گرچه سال ها پیش به این موضوع پی برده بود...اما حالا بیشتر زجر میکشید...
اگر بی حرکت و تو سکوت مینشست...فقط دو دقیقه طول میکشید تا تمام وجودش رو از دست بده...شخصیت و هویت...و گم بشه تو احساسات خفه کنندش...
دلتنگ بشه...سقوط کنه و داخل لجن اون باتلاق بغلته...و با صدایی دوباره به سختی برگرده درحالی که سیاهی و آلودگی اون خاطرات رو به لحظه ی حال آورده...
به خاطر همین بود که فرار میکرد...از سکوت...از تنهایی...
تا گیر نیفته...ولی فایده ای نداشت...
YOU ARE READING
BLONDE
Dragoste𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
