Part 33

596 70 22
                                        



توضیح دادن موضوع عمیقی به یه بچه چهار ساله یکی از سخت ترین کار هایی بود که تا به حال انجام داده بود...
حتی سخت تر از مذاکره های سیاسی...
اگه میخواست عمیق تر بهش فکر کنه واقعا این تصمیم ربطی به جیا نداشت اما زندگیش رو دچار تغییر میکرد...
جیا بازخورد ناخواسته ای بود که در پی این جدایی اتفاق میفتاد...و مطمئنا سلامت روح و روان اون بچه برای نخست وزیر مهم ترین چیز بود...
برای همین از ذهن باهوش و خلاق خودش کمک گرفت تا منطقی به طوری که یه بچه ی کوچیک بتونه درکش کنه براش توضیح بده که طلاق و جدایی چیه...
جیا هیچوقت بین بحث ها و دعوا های اون و یواه نبود...هرچند که تمام تلاشش رو برای دوری از بحث با یواه میکرد اما گاهی اجتناب ناپذیر بودند... اولین چیزی که داخل ذهنش شکل میگرفت موقعیت جیا بود و اون بحث رو به جایی میبرد که اثری از دختر کوچولوش نباشه...


تا نشنوه...تا نبینه و خاطره ای بد از اون و مادرش تو ذهنش شکل نگیره...
اما دخترکش باز هم گریه کرد و تصور میکرد جدایی پدر و مادرش به این معنیه که نمیتونه یکی از اون ها رو داشته باشه...
تمام تلاشش رو کرد تا توضیح بده هیچوقت تنهاش نمیزاره...
از اون زن بدش نمیاد و دوتاشون رو دوست داره تلاشش رو کرد تا توضیح بده چی تموم شده...و هیچ اثری روی اون و زندگیش نخواهد گذاشت...تفسیر همچین موضوعی به زبان یه بچه سخت بود اما انجامش داد...اشک هاش رو پاک کرد صورت قشنگ و دست های کوچیکش رو بوسید با کمال میل تمام وقتش رو کنارش موند...روی صندلی چوبی کوچیک اسباب بازیش نشست با اینکه احتمال میداد هر لحظه ممکنه بشکنه...تو اون فنجون های کوچیک صورتی چای الکی خورد...
عروسک بدست گرفت...حتی صداش رو کمی نازک کرد و پا به پای دخترکش بازی کرد...



گرگ شد و دنبالش کرد...با صدای خنده هاش شاد شد و انرژی گرفت...
حتی روی تخت صورتیش خوابید و اجازه داد با لوازمش صورتش رو رنگ یا به اصطلاح آرایش کنه و استیکر بچسبونه...
به ناخن های کوچیک گردش لاک زد و باهاش بستنی که براش خیلی شیرین بود رو خورد...
انقدر کنارش موند و تن به خواسته هاش داد تا اینکه تو آغوشش خوابید...
فقط برای جیا...برای دخترک زیباش...
پدر خوبی بود...
چیزی که نداشت...
چیزی که تجربه اش نکرد...
اما قسم خورد...
با خودش وقتی ازدواج نکرده بود...وقتی بچه ای نداشت...قسم خورد...



که این چرخه ی لعنتی رو میشکنه...
این ریسمان سیاه رو پاره میکنه و برای فرزندش جوری پدری میکنه که تنها حس تو قلب کوچیک بچه اش نسبت بهش عشق باشه...
و انجامش داد...مثل قولی که به خودش داد تا نابود کنه...تا قدرتمند بشه...
تا از خودش دفاع کنه...
انجامش داد...
و حالا بچه ای تو آغوشش به خواب رفته بود که از گوشت و خون خودش بود...و هیچ حس تنفری به پدرش نداشت...
نمیترسید و راحت به خواب میرفت...دخترکی با دنیایی کودکانه و رنگارنگ...که تنها ترسش نبود پدرش باشه...
و همون پدر قسم بخوره که همیشه پیشش میمونه و ترکش نمیکنه...
بوسه ای به موهای نرمش زد و روی تخت خوابوندتش...چتری های بلندش رو کنار زد و بوسه ی عمیقی روی پیشونیش گذاشت...


تمام سعیش رو میکرد تا خوب بزرگ بشه...بدون نگرانی و استرس...
بدون ترس...
تشویقش میکرد تا علایقش رو دنبال کنه...اگر میخواست از این کشور بره حامیش میشد...تشویقش میکرد تا آزاد و رها زندگی کنه و هیچوقت به فکر آسیب زدن به خودش نیفته...
بهش میگفت خودش رو اسیر هیچ بندی نکنه و دنبال عشق بگرده...
و فقط خوشحال باشه...چون جیا دختر اون بود...
و نخست وزیر همیشه مثل کوه پشتش باقی میموند...لحاف عروسکیش رو بالا کشید و لب زد

__فقط خوشحال باش عزیزدل من...




با روشن کردن چراغ خواب طرح خرگوشش بیرون رفت و نگاهی به ساعت و دستیارش انداخت با گوشی و دو صفحه از تماس های ضبط شده و کار هاش پشت در ایستاده بود...کاغذ هارو ازش گرفت و موبایلش رو کنار گوشش گذاشت...دو ساعت وقت بود تا به کار هاش برسه با اینکه دلش برای یه پسر مو طلایی تنگ شده بود...
با اینکه قلب و ذهنش با شیطنت به سمت اون اتاق فرار میکردند اما تمام تمرکزش رو جمع کرد و دوباره شد همون مرد جدی و بی احساس...
دوباره شد جناب نخست وزیر...
فردا باید برمیگشت این آخر هفته با اینکه همزمان به کار هاش رسیده بود باز هم چیز هایی بودن که روی هم تلنبار بشن...
باید برمیگشت و دل خوش میکرد به دیدار های دو روز یا سه روز در هفته...
تو همون ویلا...
سر خورشیدکش هم شلوغ بود..



هرچند به عقیده ی نخست وزیر باید استراحت میکرد اما انگار اون ارکیده میونه ی خوبی با استراحت کردن نداشت...
و نمیتونست بیکار بودن رو تحمل کنه...
بعد از پاسخ دادن به همه ی تماس های تلفنیش و خوندن گزارش نوشته شده و جواب دادن به همه چیزی که این دولت بهش احتیاج داشت...
تایمش رو برای یه گشت و گذار تو شب خالی کرد...
دوش گرفت تا اون اکلیل های باقی مونده از شیطنت های دخترش رو پاک کنه...نقشش رو تغییر بده و سراغ معشوقه ی زیباش بره...

BLONDEWhere stories live. Discover now