🩶 grey sheets

2.6K 401 154
                                        

من اگه تورو فراموش کنم، دیگه هیچ خاطره قشنگی ندارم که بهش فکر کنم...
_شاهزاده دوم

♛────────❀⋆⊰

دریا از طوفان اطراف سرپیچی کرده و میان لب های سرد دلبرش آرام گرفته بود. شاهزاده میان میدان نبرد،زیر سیل باران، میبوسید و بوسه میشد تا پیمان صلح در قلبش مهر و موم شود.

جکسون که حال فرمانده و معشوقش را دید، از جیپ پتوی ضخیم و کرخته توسی رنگی را از جیپ در آورد و با احتیاط جلو رفت و روی شانه فرمانده ای که برایش مانند برادر بزرگتری دلسوز اما مقتدر بود کشید.

هجوم باران سرد که شکست فرمانده چشم های یخی اش را با تمرکز بازکرد و برای لحظه ای نگاه قدردانی به منشی اش انداخت و محکم دلبرش را پتوپیچ کرد و به سینه اش چسباند و با قدم های بلند و مطمئنش سمت جیپ رفت اما اینبار عقب نشست و منشی فهمید که تا قلعه ی اصلی مسئولیت رانندگی با اوست

♛────────❀⋆⊰

دریا درحالی که ماهش را در آغوش گرفته بود وارد اتاقش شد و اورا همراه پتوی نیمه خیس به آرامی وسط اتاق گذاشت تا دمای اتاق را بیشتر کند تا سرما تن دلبرکش را نیازارد.

نوک بینی کوچک وزیرزاده از سرما سرخ شده بود و به طرز کیوتی دندان هایش میلرزید. شاهزاده چندین درجه دمارا افزایش داد و سمت دلبر برگشت تا حال اورا چک کند اما نگاه هردو به قطره آبی که تلاش داشت از امتداد موهای بلنده خیس او فرار کند گره شد و شاهزاده که دیگر نمیتوانست مظلومیت و زیبایی چشم های قیچ شده ی دلبرش را تاب بیاورد، اورا محکم بغل کرد بلند کرد و بوسید.

وزیرزاده دست های کوچک و یخزده اش را دور گردن شاهزاده اش حلقه کرد تا خودش را در بوسه ی عاشقانشان گرم کند.

شاهزاده میدانست که لرز این تن نحیف با چیزی جز آب گرم آرام نمیگیرد پس دلبرش را سمت حمام اتاقش برد و توی وان نشست و همانطور که میبوسید،شیر آب را باز کرد.

چند دقیقه ای زمان برد تا وان پر شود. وزیرزاده با لباس هایی که حالا حسابی خیس خورده بود، به سینه ی ستبر مردش تکیه داده بود و از نوازش دست دریا و موج های کوچک آب گرمی که روی بدنش میریخت لذت میبرد.

دست گرم دریا پشت گوش و گردن رز را نوازشوار میپیمود ، چشم های نم خورده ی رز گرم شده بود که صدای دلدار در گوشش پیچید:
_نبودی دنیا واسم تلخ شده بود دلبرم

وزیرزاده نفس منقطعی کشید و کمی توی آغوش شاهزاده جابه جا شد و با دست های ظریف و کوچکش با ملایمت دوطرف صورت خنثی شاهزاده را گرفت و با دقت به چشم های یخی اش نگاه کرد.این مرد چندین لایه ی دفاعی رااز دور قلبش کنار زده بود که حالا میتوانست با وضوح احسساساتش را به زبان آورد؟

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Oct 04, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐡𝐢𝐭𝐞 𝐫𝐨𝐬𝐞 𝐚𝐫𝐨𝐦𝐚  || 𝓥𝓚𝓸𝓸𝓴 (𝐑𝐨𝐲𝐚𝐥♛)Stories to obsess over. Discover now