×Chapter33×

214 60 27
                                    



توی وانِ پر از آبی که سرمای اون بر تنِ بی روح و  منجمدش چندان حس نمیشد، نشسته بود و کفهای روی آب بالا اومده،   پایین تنه اش رو استتار کرده بودند.
دستاش رو از دو طرف وان بیرون رها کرده و تکیه‌ی کمرش به دیواره‌ی سردِ سرامیکی اون بود.
چشماش رو بسته و سرش رو عقب فرستاده بود و گردن کشیده با پوست شیری رنگ و صافش درحال خودنمایی کردن...
غرق افکارش بود اما در همون حال کالبد تُهی‌اش آروم بنظر میرسید.
شاید عجیب بود اما دیگه هراسی نداشت.
از خستگی، آشفتگی و آزردگی هم خبری نبود.
چهره‌ی آروم‌ش، مأیوس و درمانده به چشم نمیومد.
انگار سهون دیگه سهون نبود.
اصلا، قرار همین بود، نبود؟
از همون روزی که پلاکش رو غرق کرد، قرار گذاشت برای خودش مبارزه کنه...برای خودش زندگی کنه و حالا...
تیک تاک زمان باقی مانده برای "زندگی کردن" به گوش میرسید.
اصلا لعنت به اون کنجکاوی یا هر کوفتی که باعث شد خودشو توی این هچل و اسارت بندازه... لعنت به هر چیز و هر کسی که باعث شد سهون الان دیگه سهون نباشه...
«لعنت به این حشی که پوچم اما آرومم... لعنت به منی که این آرامش رو از هر چیزی که توی دنیای پشت سرم داشتم بیشتر دوست دارم... اصلا مگه میشه؟! سهون انقدر آروم و بی حس نسبت به آشوب دنیای بیرون این کاخ؟ پس دنیا و دست روزگار چیکارن؟ اونا که یه خواب آروم رو ازم حروم کردن این همه سال، کجان؟ ...هه...دنیا هم ترسیده از اینکه قدم برداره و بیاد سراغ غرامتی که به شیطان وعده داده شده...»
آره بها و غرامت اون معامله‌ی شوم و ننگین جون سهون بود که حالا به جوکر تعلق داشت.
جوکر، ارباب اهریمنیِ کاخِ تاریکی؛کسی که بخشندگیش محال بنظر میرسه.
لبهای سهون به شکل پوزخندی سرد، به یک سمت کشیده شدند.
«لعنت بهت مستر جِی، که با اون نگاه و کاریزمای کوفتیت باعث شدی با پای خودم وارد دامت بشم...»

سوال الان ذهن سهون یه چیز بود.
این تأمل و وقت تلف کردن جوکر برای چی بود؟ واقعا کشی که همیشه  از همه‌ی افراد دور و اطرافش پنج قدم جلوتره، این بازی رو فقظ برای سرگرمیش راه انداخته؟
«قطعا نه...»
سهون یاد جملاتی که توی اون کتاب بزرگ دست نویس، به چند زبان نوشته شده بود، افتاد. با اینکه خوندنش سخت بود اما عجیب سهون رو جذب و کنجکاو کرده بود.
تقه هایی کوتاه به درب حمام اونو از اعماق افکارش بیرون کشید.
سهون در همون حال و چشم بسته لب زد: بیا تو...
جورجا قدمی داخل اومد و با چشمهایی خیره به زمین گفت: چیزی لازم نداری؟
سهون دهن باز کرد "نه" بگه، ولی ذهنش مانع شد.
سر بالا اورد و چشماش رو باز کرد و رو به جورجیا داد: بیا اینجا، جورجی...
جورجا متعجب سر بالا اورد و به شیشه‌ی چشمهای بی روح خمار سهون نگاه داد.
سهون رو گرفت و گفت: جواب لازم دارم...حرف لازم دارم...
دوباره به جورجا نگاه داد و گفت: مگه خودت نپرسیدی چی لازم دارم؟
جورجا نگاهش رو  به گوشه ای دیگه کشوند و انگار که با دیوار حرف میزنه با مکثی، محترمانه گفت: بله...
سهون کمی صاف نشست و گفت: پس بیا جلوتر...
جورجا بدون اینکه نگاهش رو خیره‌ی بالا تنه ی سفید و صاف سهون  که به یمن آب براق و به لطف شوینده ها معطر، خیره کننده شده بود، بکنه، کُنط جلو رفت و به این فکر کرد که تنها لکه‌ی این نقاشیه ستایش برانگیز میتونه جای زخم کهنه‌ای شبیه به ایکس (X) وسط سینه‌اش باشه.
سهون اشاره زد تا جورجا روی لبه‌ی روشویی‌ از جنس پی‌وی‌سی، مقابلش، جا راحت کند: راحت باش...
جورجا با دو دلی کمی خودش رو بالا کشید و نشست.
سهون دوباره چشماش رو بست.
از کجا باید شروع میکرد؟
نفس عمیقی کشید و در همون حالت گفت: نگفتی...
جورجا با چهره‌ ای پرسشگرانه، منتظر ادامه بود تا روشن بشه چی رو باید میگفته که نگفته.
سهون چشماش رو باز کرد و مستقیم به چشمای آبی و زیبای جورجیا رسید: درباره‌ی ریچل...
جورجا آهانی گفت و با لبخند کمرنگ و هولی گفت: ریچل، عنوان بخشیه که توش بودی...میشه اینطور دونست که ارباب اونجا رو به "دکتر استاکمن‌" سپرده...
سهون مکثی کرد.
قبلا هم توجهش به عناوین تالار ها و سالنهای کاخ جلب شده بود.
تالار کتاب که "دیوید" بود و سالنی مجلل که اونجا غذاخورده بودند "جودیت". سالنی هم که دیزاینی وحشی داشت و اونجا شاهد قدرتنمایی و جایگاه تخت پادشاهی جوکر بود الکساندر نام برده شده بود. سر در هایی با علامتها و پرتره‌های وارونه کشیده شده که میتونست معنی سقوطِ قدرت و مغلوب شدن یا حتی سر خم کردن اون مشاهیر  مقابل ارباب کاخ بوده باشه.
حالا هم که سالن آزمایش و درمانِ "ریچل"* ...
(راجل یا راحیل)
نمیتونست هیچ جوره بهم ارتباطشون بده، جز اینکه همشون ملکه یا شاه بودند... اما اینکه چرا اینها برگزیده بودند سوال بود.
سهون گیج و پر سوال بود اما لحنش اروم و سرد بود، مثل جسم و روحش: حالا چرا ریچل؟
جورجا شونه‌ای بالا انداخت و گفت: فکر نکنم هیچکی بدونه یا اصلا بخواد بدونه...درباره کاخ فقط میشه فهمید که با فلسفه‌ی ارباب چیده میشه...
فلسفه‌ی جوکر؟
همه‌چی داشت کنار هم قرار میگرفت و سهون ناخواسته پوزخند محوی زد.
سهون: دیگه چه قسمتایی هستن که عنوان دارن؟
جورجا نگاهش رو از چشمای سهون گرفت و جوابی نداد.
سهون: اجازه نداری بگی؟
جورجا رو برگردوند.
پوزخند صداداری زد و همونطور که چشماش رو خیره ی  جورجا میکرد، طوری که انگار جوکر مقابلشه گفت: فکر میکردم انقدری از خودت مطمئن هستی که از یه کیتن تخس و پنجولاش نترسی اونم وقتی‌که چیزی از عمرش نمونده، مستر جِی...
جورجا شوکه نگاهش رو به اون داد و با دیدن نگاه مطمئن و جدی سهون و اون پوزخند رنگ پریده آب دهنش رو فرو فرستاد.صدای قهقهه‌ی توی سرش تنش رو سرد و گلویش رو خشک کرد. اشک توی چشمای آبیش نشست.
نفسهاش خفه و ضربانش کُند شدند تا مبادا ارباب اونها رو بشنوه.
کمی طول کشید و سهون از حالت خشک شده و هراسیده‌ی جورجا و لرزش و سست شدن پاهاش، به اطمینان حدسش رسید و با جسارت بیشتری گفت: چی شد جورجی؟ هنوز نمیخوای جوابم رو بدی؟
جورجا سعی کرد با کمترین بزاق باقیمونده‌اش گلویش رو تَر کند تا صدایش بیرون بیاد.
و بالاخره صدای آروم و کمی گرفته اش به گوش رسید: لا.هایِر.. و هِکتور...
سهون چشم ریز کرد.
نام هکتور براش آشنا بود.
فرمانده‌ی اساطیری تروا؟
اما لاهایر...
جورجا پیش از اونکه سهون چیزی بپرسه، جمله چید: از اونجایی که ..میدونم عاشق داستانای.. فانتزی و اساطیری هستی، ..حتما هکتور معروف رو ..میشناسی... لاهایر هم لقب یکی از فرماندهان قدرتمند جنگ صد ساله‌ی فرانسه بوده. اما مطمئنم خودت متوجه شدی "هونا" ، اینکه اونها کی بودند و چی کردن مهم نیست، فلسفه چیز دیگه‌ایه...
فرضیه‌ی سهون درست از آب دراومد؛ این جوکر بود که جواب میداد.
بازی کردن عادت جوکر بود. فلسفه‌اش گیم و قمار بود!
قبول کردن اینکه کِلور برای معامله به کاخش بیاد از اول  حرکت خودش بود.
معرکه‌ی توی قبرستون هم جزو شو(نمایش) و بازیش بود. اون حتی چیدمان صندلی‌های میز معامله ‌رو هم با ظرافت برنامه‌ریزی کرده بود و سهون رو با خودش فیس تو فیس قرار داده بود.
گروگان گرفتن سهون...تحقیر کردنش...امتحان کردنش... قدرتنمایی… همه اش بازی بود...
بازی‌ای که جوکر چیده بود.
اون همه چیز رو میدونست. از گفتن دونسته‌هاش هم ابایی نداشت. اگر سوالت رو درست انتخاب میکردی، جواب درستت رو هم میتونستی بگیری ازش...
اون، با چهره‌اش رو رنگ میکرد اما "رو" بازی میکرد. از همون اول گفته بود که دنبال سرگرمیه...
سهون نگاه دریغ کرد از چشمای آبی جورجیا که توی عمقشون، ظلُمات جوکر نهفته بود.
انعکاس آب کف آلود وان رو به چشماش بخشید.
دو ملکه، دو شاه و دو فرمانده...
ارکان اصلی یک حکومت...
جوکر کاخش رو منزل سلطنتش کرده بود.
صدای قدمهای اروم جورجا به سمتش در محیط پیچید و سهون به سوی او نگاه بالا برد.
لبه‌ی وان نشست.
کج خندی روی لبهای سرخ رنگش نقشینه شده بود؛ بنظر تقلیدی بود از ارباب، ولی به هیچ وجه هم پای او نمیشد.
نگاه گرمی که حالا تاریکی درونش موج میزد و تداعیه چشمهای دوزخ وارانه‌ی پادشاه بود توی چشمای خاکستری و سردِ سهون گره خورد؛ پادشاهی که شاه دیوید و الکساندر کبیر رو بر ورودی تالارهای کاخ دیوانه‌اش میخکوب کرده بود تا شاهد حکومت تاریکش باشند.
سمت سهون متمایل شد صدای زمزمه وارش هیچ گونه شباهتی به زنگ کابوس‌انگیزِ شیطان نداشت اما لحنش، بوی آشنای همون تلخ-زهرِ نیش افعی رو میداد: یکم پیش داشتم به این فکر می‌افتادم که شاید درباره‌ی تو کم لطفی کردم تو به جای یه پرشن کیتن یه توله ببر سفید* ی که توی دام بیچارگی گیر افتاده ولی بازم یه ببره...
(*ببر سفید نوعی از ببر می باشد که حامل یک ژن غیر معمول است که برای ایجاد رنگ سفید به آن نیاز می باشد.ببرهای سفید وحشی بسیار نایاب می باشند. آنهاهر جائی که براحتی بتوانند خود را استتار کنند، زندگی می کند.آنها معمولا در جاهایی که دور از چشم انسانهاست زندگی می کنند.)

💀APOPHIS💀Where stories live. Discover now