روز سفر...
وارد هواپیمای شخصیمون شدیم
روی یکی از صندلی ها نشستم
مینا میخواست کنارم بشینه که مانعش شدم
+نچ نچ
£چرا
+جای یونگیه
£هان؟
+یادت رفته ؟ این سفر برای اینکه رابطمون خوب بشه ..میخوام تمام تلاشمو بکنم
£خیلی عجیب شدی
لبخند زدم و به ایپدم خیره شدم
مقاله های جدید رو خوندم
(مسافرت دوستانه دو خانواده به همراه دوستانشان ..ببر های درنده تبدیل به گربه های آرام شدند )
لبخند ساده ام به لبخند پیروزی تبدیل شد
با صدایی که از بیرون هواپیما میومد سرم و از آیپد بیرون آوردم و چند ثانیه بعد بچه ها وارد شدن
*هِلوو
+خوش اومدید
#نونا چه خبر
+جونگ کوکا کم پیدایی
#سرم ..شلوغ بود
+سرت که شلوغ بوده اینکه چطوری شلوغ بوده مهمه
خنده شیطونی کرد و کنار مینا نشست
+اوه آقای دکتر شماهم هستید؟ پس مریضاتون چی؟
٪به خاطر شما دوتا سپردمشون به دوستم
+ببخشید اوپا ..خودش کو؟
به پشت سرش اشاره کرد
وارد هواپیما شد و عینکشو دراورد
دستی توی موهاش کشید و سمتون اومد
-چطوری دختر عمه
+عالیم پسر دایی ..بیا بشین برات جا گرفتم
(فلش بک یک روز قبل روز پرواز)
منتظر به لیوان آبم خیره شدم
چرا یهویی خواست همو ببینیم
-سلام
+سلام..چرا میخواستی منو ببینی
روبه روم نشست
-لپتاپو اوردی؟
+اره
-بازش کن و بزار جلومون
+چرا
-بنظرت عجیب نیست یک روز قبل پرواز همو ببینیم ؟ باید یه بهونه ای داشته باشیم
+بهونمون کاره؟
-دقیقا
لپتاپ رو باز کردم و روی میز گذاشتم
+چی میخواستی بگی
- پدارمون مطمعنن یه جاسوس گذاشتن که مراقبمون باشه
این هفته نباید دست از پا خطا کنیم
+جاسوس ؟ کی؟
-نمیدونم ..شاید آدم اجیر کنن شایدم خیلی نزدیک باشه
+نزدیک ..از بچه ها باشه یعنی؟
-امکانش هست
+اه درسته ..اوکی مراقبم
پایان فلش بک ..
یعنی کدومشونه
جونگ کوک؟نه اون بیخیال تر از این حرفاست
تهیونگ؟امکانش هست اما هوسوک
چرا باید قبول کنه یک هفته مریضاشو ول کنه ..مشکوکه
۱ ساعت از زمانی که هواپیما به سمت تایلند حرکت کرده بود میگذشت
مهماندار :چه نوع شرابی میل دارید؟
+شراب p,r دارید ؟
مهماندار :بله
+طعم میوه ای لطفا
( اسم برند شراب خانواده ی سویون یعنی خانواده پارک:p.r )
مهماندار سینی رو سمتم گرفت
میخواستم برش دارم که یونگی زودتر برش داشت و بهم داد
+م..منون
واو واقعا داشت باورم میشد عجب بازیگر خوبیه رو دست نداره ..
سرتکون دادم و از شراب خوردم
چند ساعت بعد ..
ویو یونگی :
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم
خوابیده
چرا به خودش پیچیده ..سردشه؟درد داره ؟
اصلا چرا برام مهمه
ویو سویون :
نمیتونستم از قرص خواب آور بخورم دوزش زیاده اونوقت بیدار نمیشم
چشمامو روی هم گذاشتم
متوجه نگاه های خیره یونگی روی خودم شدم
چرا داری منو نگاه میکنی ..احساس بدی دارم
یکدفعه چیزی روم قرار گرفت
زیرچشمی به بدنم نگاه کردم
کت یونگیه؟کتشو انداخت روم ؟
اه یادم رفته بود اون بازیگر فوقالعاده ایه
چشمامو باز کردمو و روی صندلی نشستم
+خوابم ..بره بود..کی میرسیم ؟
-فكر ..كنم ..نزدیکیم ..
+اها
مهماندار:لطفا کمربندتونو ببندید و صندلی رو به حالت اول برگردونید میخوایم فرود بیایم
کمربندمو بستم و سلفی گوشیمو باز کردم و خودمو چک کردم
...
از هواپیما پیاده شدیم
کارکنان برای استقبالمون اومده بودن و تا ماشین همراهیمون کردن
سوار ماشین شدم
تهیونگ ، یونگی و جونگ کوک سوار ماشین شدن و من ،مینا و هوسوک سوار یه ماشین دیگه
از پنجره به پاتایا خیره شدم
خیلی وقت از آخرین باری که اومدم میگذره
از حیوون های آزادی که روی شاخه درخت ها مشغول بازی کردنند تا مردمی که به سادگی زندگی میکنند همه چیز برام جالب و هیجان انگیزه
٪سویون اونجا رو یادته ؟
به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم
+اونجا ..یاا چطور اونو یادته
٪چطور فراموش کنم

YOU ARE READING
peace within you
Fanfiction17.sept.2022 آرامشی که مدت ها گم کرده بودم رو پیدا کردم جایی که ،هیچکس فکر نمیکرد باشه ؛ درست در وجود تو .. writer:Rose