chapter 45

6 4 1
                                        

+اههه. این پسر واقعا میخواد دیوونم کنه.


بیست دقیقه شده بود که در گلخانه منتظر بود و هنوز خبری از تهیونگ نبود. کفری شده بود. خود تهیونگ این شرط را گذاشته بود و حالا او بود که معطلش کرده بود.


دست به سینه ایستاده بود. درواقع.. می دانست تهیونگ چرا از او خواسته بود تنها همدیگر را اینجا ببینند. تا الان همه حتما در حال استراحت بودند.

ساعت تقریبا 11 شب بود، مهمانانشان هم از راه دوری امده بودند پس زود می خوابیدند.


دستی به روی سینه اش کشید. قلبش به تندی می کوبید. هیجان را در رگ هایش حس میکرد. حالا که فکر میکرد دیر کردن تهیونگ چیز خوبی بود. اینطوری اماده میشد. پلک هایش را بست و سعی کرد دهان خشکش را نادیده بگیرد.


نفسی گرفت و سرش را بالا گرفت. ماه بالای سرشان بود. هوا هنوز کمی گرم بود. یقه پیراهنش را تکان داد. در یک لحظه از فکری به تمسخر تکخند زد. داشت چکار میکرد؟ دختری که برای او مناسب دیده شده بود داخل این عمارت بود. احتمالش هم زیاد بود که دو طرف قبول کنند. اما.. الان منتظر رقیب سیاسی اش بود که بیاید و ....


صورتش داغ شد: نه! دارم چه غلطی میکنم؟ باید برگردم.


چرخید. بهتر بود هر چه سریعتر از اینجا بیرون برود. بعدا برای سرکوفت های تهیونگ چیزی سرهم میکرد. اما.. این چه شانسی بود. هنوز ده قدم برنداشته بود که تهیونگ را مقابل خود دید. تهیونگ انگار که جا خورده باشد به او نگاه کرد. البته که حق داشت. چرا که یونگی به طور سختی از دیدن او وحشت کرد و عقب رفت.


تهیونگ سوالی نگاهش کرد. به سمت او قدم برداشت. صدای قدم هایش روی سنگریزه های گلخانه را میشد شنید. یونگی با قدم های او عقب رفت. سگرمه در هم کشید: چرا.. دیر کردی؟


تهیونگ ابرو بالا انداخت: یه چیزی پیش اومد.


نیازی نبود به آن دختر اشاره کند. یونگی گلویش را صاف کرد و صاف ایستاد: همیشه یه بهونه ای داری. زیر پام داشت علف سبز میشد.


سپس اهی کشید و با اغراق گفت: دیگه خیلی دیر شده، ای بابا. بهتره دیگه برگردیم داخل. یکی ببینه این موقع شب نیستیم..


داشت از کنار او رد میشد که تهیونگ فورا و با نیشخند از بازوی او گرفت: نگران نباش. چک کردم. همه اتاقشون بودن.


یونگی پلک ها و لبهایش را همزمان بهم فشرد. پس برای این دیر کرده بود؟


+خیلی خوب.


عقب رفت و مقابل او ایستاد و بازویش را از حصار تهیونگ بیرون اورد: پس الان چیکار کنیم؟ میخواستی چیزی بهم بگی؟


تهیونگ با طعنه تای ابرویش را بالا انداخت: صد در صد برای این نخواستم که تو این تاریکی بیایم و گلا رو تماشا کنیم.

Has llegado al final de las partes publicadas.

⏰ Última actualización: an hour ago ⏰

¡Añade esta historia a tu biblioteca para recibir notificaciones sobre nuevas partes!

black pearlHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora