آن روزی که بالاخره ملاقاتش کرده بود را دقیق به یاد نداشت. آن موقع تنها هفت سال سن داشت، طبیعی بود چیز زیادی یادش نباشد. تنها هاله های محوی از خاطرات هنوز در ذهنش باقی مانده بود. برای مثال هوای آفتابی ولز را، کشتی که سوارش شدند و تا جزیره حرکت کردند. صورت عبوث مادرش را. اینکه چطور محکم دست تهیونگ را گرفته بود.
یادش بود که اجازه نداشت هیجان زده باشد. چه قبل از اینکه حرکت کنند و چه در مدتی که در راه بودند، مادرش ربکا به او یاد آور میشد که عاقلانه رفتار کند، بچه بازی درنیاورد و حواسش به حرف و رفتارش باشد.
آن موقع هنوز تایپ ثانویه اش مشخص نشده بود. یونگی هم همینطور. تهیونگ چند ماه از یونگی کوچکتر بود، جثه ای ریز و لاغر داشت. راحت هم مریض میشد. بنابراین زمزمه های اینکه ممکن است مثل مادرش یک امگا باشد در جریان بود. شاید همین دلیل دلسرد بودن ربکا از پسرش در آن زمان بود.
تهیونگ ساکت و آرام، مانند کودکی سر به زیر در کالسکه نشسته بود و با تکان های چرخ خودش هم تکان میخورد. اضطرابی داشت که برای کودکی هفت ساله به دور بود. در تمام طول راه به غیر از گوشزد از مادرش چیزی نشنیده بود. گرچه برای تهیونگ غریب نبود.
اینجا آمدنشان هم به اصرار دایی اش بود، چرا که پدر تهیونگ مدتی طولانی را قرار نبود در انگلستان باشد. ربکا هم کمی کسالت داشت و هانسول از او خواست تا تابستان را کنار هم در ولز باشند و هوای اینجا برای بهبود حال ربکا بسیار خوب بود. ربکا نیز قبول کرد.
ربکا بعد از مدتی چشمان زیبایش به عمارت بزرگ افتاد. عمارت قدیمی که از دور به چشم می رسید.
برکه ای بزرگ در پشت عمارت بود که نور خورشید روی آن تابیده بود. چشمگیر بود. ربکا طوری با حسرت به آن خیره بود انگار دختر بچه ای باشد که عروسک قشنگش را از او گرفته باشند و به شخص دیگری داده باشند.
ربکا همف کنان زیر لب گفت: غیر قابل تحمله.
تهیونگ هیچوقت معنی این گارد مادرش را نمی فهمید. او هنوز برای فهمیدن درد مادرش کودک بود، چطور می توانست متوجه شود که مادرش چرا حس میکرد در حقش بی عدالتی شده، او حتی معنی این کلمه را هم نمی دانست.
قبل از اینکه کالسکه وارد محوطه عمارت شود ربکا سمت تهیونگ خم شد و از بازوی او محکم گرفت. هشدار گونه گفت: یادت باشه چی گفتم. حرف اضافه ای نمیزنی. فقط کنار من میمونی و دست از پا خطا نمیکنی. اصلا نمیخوام ببینم اون ویکتوریای تحفه بخاطر تو اخم کنه و با قضاوت نگام کنه. فهمیدی؟
تهیونگ کودک با چشم های خونسردش نگاهش کرد، انگار که اصلا از رفتار مادرش متعجب نباشد. تنها سری به تایید تکان داد و ربکا هم رهایش کرد. ربکا تهیونگ را می شناخت. می دانست که از او حساب میبرد. نگرانش نبود. اما باز هم به دلایلی خون خونش را میخورد.
YOU ARE READING
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
