Happy birthday. "48"

3.7K 492 299
                                        

دنیاش تاریک بود،هم سن و سالاش دنیای صورتی و آبیِ آسمونی داشتن و رنگ تیره ای تو دنیای قشنگشون نبود؛

اما پسرکِ ما دنیای تیره ای داشت،دنیایی که تا ابد باید تاریک بمونه و هیچ کور سویِ امیدی هم نیست.

گوشه ای میشینه و دستای تپل و زخمیشُ روی زانوهاش میکشه تا خاک هارو پاک کنه،اما با برخورد دستاش به زانوهای زخمیش هیسی میکشه و شروع به گریه کردن میکنه،

همونجا روی خاک ها میشینه و با صدای بلند هق هق میکنه که با قرار گرفتن دستی روی شونه های کوچیک و ظریفش گریه ش بند میاد و کمی میترسه،

_تو..تو کی هستی؟

صدای لرزون و گرفته ش باعث شد لویی اخم آرومی کنه و دستمالی از جیبش در بیاره و زانوها و کف دست پسرک رو پاک کنه و با آب صورت خاکی و خیس از اشکش رو بشوره،

لویی: من لویی ام.

آروم حرف میزنه و سعی میکنه دوستانه برخورد کنه

لویی: لوییِ خالی و تنها.

پسرک دماغش رو بالا میکشه و لویی به حرکتش میخنده

_ منم اسمم لوکانِ.

پسر آروم حرف میزنه و بعد..

_منم تنهام.

لویی لبخند میزنه و به موهای خوشرنگ پسرک نگاه میکنه و آروم نوازشش میکنه،

لویی: تو پسرِ خوشگلی هستی.

لوکان سرشو پایین میندازه و حالا که روی نیمکت گوشه ی پارک نشسته بودن پاهای تپل و زخمیش رو که لویی بهش چسب زخم زده بود تکون میداد و کلافه بنظر میرسید،

_من نمیبینم که بهت بگم خوشگلی یا نه،پس توام مردِ مهربونی هستی.

لویی تلخ لبخند میزنه و یاد خودش و دورانی که گذروند میفته،

لویی: میدونی لوکان،منم یه روزی دنیام تیره بود و سیاه،هیچ چیزی جز سیاهی نمیدیدم،آدما از یادم رفته بودن و رنگای دیگه برام معنایی نداشت.

بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد

لویی: اما..یکی اومد و دستمو گرفت،کمکم کرد ببینم،بخندم،بفهمم و حس کنم،منم حسش کردم و دنیام از اون به بعد جز سیاهی یه رنگ دیگه ایم گرفت.

لبخند لویی روی لباش حک شده بود و لوکان با همه تعجبش داشت به حرفِ مردِ عجیب و مهربونی که باهاش اشنا شده بود گوش میداد

_چه رنگی؟

لویی: سبز،اون دنیام رو به رنگ سبز در آورد و من همه وجودم به اون رنگ وابسته شد.

سرشو پایین انداخت و نفس عمیق کشید

_ اون فرشته ی نجاتِ تو بود؟

Look at me [L.S]Donde viven las historias. Descúbrelo ahora