دنیاش تاریک بود،هم سن و سالاش دنیای صورتی و آبیِ آسمونی داشتن و رنگ تیره ای تو دنیای قشنگشون نبود؛
اما پسرکِ ما دنیای تیره ای داشت،دنیایی که تا ابد باید تاریک بمونه و هیچ کور سویِ امیدی هم نیست.
گوشه ای میشینه و دستای تپل و زخمیشُ روی زانوهاش میکشه تا خاک هارو پاک کنه،اما با برخورد دستاش به زانوهای زخمیش هیسی میکشه و شروع به گریه کردن میکنه،
همونجا روی خاک ها میشینه و با صدای بلند هق هق میکنه که با قرار گرفتن دستی روی شونه های کوچیک و ظریفش گریه ش بند میاد و کمی میترسه،
_تو..تو کی هستی؟
صدای لرزون و گرفته ش باعث شد لویی اخم آرومی کنه و دستمالی از جیبش در بیاره و زانوها و کف دست پسرک رو پاک کنه و با آب صورت خاکی و خیس از اشکش رو بشوره،
لویی: من لویی ام.
آروم حرف میزنه و سعی میکنه دوستانه برخورد کنه
لویی: لوییِ خالی و تنها.
پسرک دماغش رو بالا میکشه و لویی به حرکتش میخنده
_ منم اسمم لوکانِ.
پسر آروم حرف میزنه و بعد..
_منم تنهام.
لویی لبخند میزنه و به موهای خوشرنگ پسرک نگاه میکنه و آروم نوازشش میکنه،
لویی: تو پسرِ خوشگلی هستی.
لوکان سرشو پایین میندازه و حالا که روی نیمکت گوشه ی پارک نشسته بودن پاهای تپل و زخمیش رو که لویی بهش چسب زخم زده بود تکون میداد و کلافه بنظر میرسید،
_من نمیبینم که بهت بگم خوشگلی یا نه،پس توام مردِ مهربونی هستی.
لویی تلخ لبخند میزنه و یاد خودش و دورانی که گذروند میفته،
لویی: میدونی لوکان،منم یه روزی دنیام تیره بود و سیاه،هیچ چیزی جز سیاهی نمیدیدم،آدما از یادم رفته بودن و رنگای دیگه برام معنایی نداشت.
بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد
لویی: اما..یکی اومد و دستمو گرفت،کمکم کرد ببینم،بخندم،بفهمم و حس کنم،منم حسش کردم و دنیام از اون به بعد جز سیاهی یه رنگ دیگه ایم گرفت.
لبخند لویی روی لباش حک شده بود و لوکان با همه تعجبش داشت به حرفِ مردِ عجیب و مهربونی که باهاش اشنا شده بود گوش میداد
_چه رنگی؟
لویی: سبز،اون دنیام رو به رنگ سبز در آورد و من همه وجودم به اون رنگ وابسته شد.
سرشو پایین انداخت و نفس عمیق کشید
_ اون فرشته ی نجاتِ تو بود؟
CITEȘTI
Look at me [L.S]
Fanfictionتو قلب دردِ منی تو باعثِ درد منی ولی من لذت میبرم از این درد.. منِ مازوخیسمِ لعنتی!! *Completed
![Look at me [L.S]](https://img.wattpad.com/cover/154687791-64-k887219.jpg)