حرف.

2.7K 421 217
                                        

امیدوارم حال دلتون خوب باشه،

اومدم یکم باهاتون حرف بزنم،
خب همونطور که میدونین
لوک ات می تموم شده.

مثل هر داستان دیگه ای لوک ات می هم به پایان رسید،

لوک ات می واقعا برای من مهمه،انقدر زیاد که قلبم از تموم شدنش درد گرفت هرچند دوست داشتم زودتر سر و سامونش بدم،

چون حس میکردم این داستانم مثل خودم کلافست
از این همه ادامه دادن خسته ست،

"لوک ات می"
اولین نوشته ی من بود،من با لوک ات می تونستم بنویسم،تونستم خالی از هر چیزی شم؛

شبایی که واقعا داشتم از حجم درموندگی کلافه میشدم فقط و فقط اون بود که با نوشتنش خودم رو تخلیه میکردم؛

لوک ات می منم،با این تفاوت که اون به پایان رسید اما من هنوز سردرگمم،

خیلی حرفا شنیدم،خیلیا بخاطر غمگین بود رهاش کردن،خیلی فقط تا وسطاش خوندن و خیلیا بهش گفتن به درد نخور.

اما من ادامش دادم چون؛
این کتاب یا داستان یا نوشته،هرچی که شماها فکر میکنین،احساساتِ منه.

من از قلبم مینویسم،از ذهنم،از تجربه هام،
رها کردن لوک ات می یعنی رها کردن من
توهین کردن به اون یعنی توهین کردن به من.

خیلیا پشتش حرف زدن و گفتن از یه جایی به بعد مزحرف شده،گفتن زیادی غمگینه و "چسناله س"

اما هرچی که بود،فقط باید به خودم میگفتین،همین و بس.

میدونم ممکنه خیلیاتون بحاطر نوشته هام غمگین شده باشین یا اشک ریخته باشین،متاسفم.

حالا میخوام بهتون بگم،
خیلیا انتظار داشتن یه اتفاقی برای تهش بیفته،یه هیجانی حس شه،

اما فقط کافیه خودتون رو بذارید جای هری و لوییِ داستان،

هرچند آرزو میکنم هیچوقت مثل این دو نفر انقدر غمگین نباشین اما فقط تصور کنین؛

منطق ادما باهم فرق داره،من نمیتونم پایانی برای نوشته هام در نظر بگیرم که تو دوست داری،من پایانی در نظر میگیرم که فکر میکنم توی هر زندگی ای اگه قرار باشه "رها شدن" اتفاق بیفته،توی چند موردش همین اتفاقی که نوشتم ممکنه رخ داده بشه،

تکراری نیست فقط واقعیته،
و واقعیت باید پذیرفته شه

گاهی آدما میمیرن و رها میشن
گاهیم نمیمیرن و ترک میشن.




خب عرضم به حضورت که همتونو دوست دارم،
توی ابراز احساسات خوب نیستم اما گاهی نیازه که بگم؛بودنتون خیلی خوب بود،حمایتاتون عالی بود
ووت ها و کامنتاتون،نظر ها و ریدینگ لیستاتون
همه و همه ش بهم یه انگیره قوی برای ادامه دادن داد.

یه نصیحت دوستانه کنم: آدما ممکنه برن،دردا ممکنه بمونن،اونی که آسیب میبینه تویی،خودت رو قوی کن و تلاش کن اما نه انقدری که آسیب ببینی.

خودت باش،اگه کسی خودتِ رو قبول نداشت رهاش کن،اگه نمیتونی رهاش کنی،بخند..
وقتی بخندی کمتر اذیت میشی.

شاید یه روزی یه پارت دیگه بنویسم و از حال و روزِ لویی و هریِ لوک ات می با خبرتون کنم اما نمیدونم کِی،الان فقط میخوام گریه کنم،من واقعا قلبم برای لوک ات می درد میگیره و گریه میکنم.

خب هنوزم به حمایتاتون نیاز دارم،هنوزم بوک نصفه دارم و قراره یه بوک دیگه ام شروع به نوشتن کنم
اگه نوشته های منو دوست داشتین و دارین،

پیج رو فالو کنین و توی چنلم جوین شین تا اگه کتاب جدیدم رو پابلیش کردم خبردار شین؛

و برین کتاب دیگه ای که توی همین پیج هست رو بخونین.

نظرهاتون رو از من دریغ نکنین،هر انتقاد،حرف،نصحیت،درد و دل،خلاصه هرچی که دارین و حس کردین نیاز دارین بهم بگین
بهم پرایوت مسیج بدین همونجا حرف بزنین یا ایدی تلگراممو بدم بهتون باهام حرف بزنین.


خلاصه از همتون ممنونم،از همه کسایی که حمایت کردن،حمایت نکردن،دوست داشتن،دوست نداشتن،
همتون به هر نوعی باعث شدین ادامه بدم.

همیشه بخندین.💚💙

1398/3/18
11:15
Barry✨

Look at me [L.S]Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang