پارت ششم.

293 105 9
                                    

از زمانی که اخرین بار هم رو دیده بودن، حتی سایه‌ی همسایه‌اش از پشت پنجره رو هم چند روزی میشد که ندیده بود.

جونگین باید با پسرش دور از اونجا وقت میگذروند.

از اون روز به بعد، کیونگسو داشت به صحبتای بکهیون فکر میکرد. شاید درواقع اینکه نه جونگین و نه تئو رو ندیده بود چیز خوبی بود.

و چانیول اصلا کمک حال نبود. برادر ناتنیش سرش رو تو همه چیز  زندگیش فرو میکرد. هر کاری میکرد، برادرش کامنت میذاشت.

"یه پیشنهاد دارم" چانیول همینکه وارد اشپزخونه شد گفت، "فقط میتونی بری اونجا، درشون رو بزنی و بپرسی چه خبره تا کنجکاویت رو رفع کنی."

جواب نداد و بجاش چشماش رو گردوند تا نشون بده باعث مزاحمته.

"فکر میکنی تورو اون بیرون نمیبینم؟"

" جایی نداری که بری؟"

"نه، بکهیون اخیرا یکم سرش شلوغه."

کاملا پیشنهاد رو ندید گرفت. اینجوری نبود که به هر حال بهش فکر نکرده باشه اما تصمیم گرفته بود به چیزی که فکر میکرد بهتره بچسبه.

با موفقیت روتیناشو برای چند روز انجام داده بود و تو کار کسی دخالت نکرده بود و سرش به کار خودش بود گرچه ته ذهنش، ساکت بودن زیادی همسایه‌اش ازارش داده بود.

همیشه ساکت بودن اما این بار یه حس اشتباهی میداد. این یه نوع ساکت بودن متفاوت بود.

تا یه شب دیروقت، یه ماشین وقتی که کیونگسو داشت چک میکرد درو پنجره‌هاش قفل باشن جلوی خونه‌‌ی همسایه‌اش ایستاد.

از میون تاریکی به بیرون نگاه کرد و دید یه زن در حالی که یه چیز بقچه مانند رو که کیونگسو فرض کرد تئوئه، حمل میکنه از ماشین خارج شد. ظاهرا زن به در دسترسی پیدا کرد، رفت داخل و چراغارو روشن کرد و کمی بعد طبقه‌ی دوم روشن شد.

چراغ اتاق تئو حتی بعد از اینکه زن از اونجا رفت روشن موند.

کیونگسو با امید به اینکه از پنجره کسی رو ببینه با سرعت به اتاق خودش رفت، شاید حداقل یه سایه‌ی اشنارو میدید اما همینکه به اتاق خواب خودش رسید، چراغا خاموش شده بودن.

با اینکه نا امید کننده بود، کیونگسو بخاطر اینکه حداقل میدونست تئو اونجاست و این یعنی اینکه جونگینم همون اطراف بود، احساس اسودگی میکرد.

اما اون زن کی بود؟

روز بعد، در حالی که به گیاهاش اب میداد، همون ماشین دیشبی جلوی خونه نگه داشت و همون زن بیرون اومد. کیونگسو بخاطر قد و ساختار کلی بدنی زن متوجه شد که زن دیشبیه.

اون زن، بنظر کیونگسو، زیبا بود. اراسته و موقر بود، مدلی که راه میرفت و ژستایی که میگرفت، کیونگسو میتونست بگه یه زن موفق، با اعتماد بنفس، و جوونه که تو اواخر دهه‌ی بیست زندگیشه.

کیونگسو نگاهش کرد که وارد خونه شد و چند دقیقه بعد با پسری تو بغلش اومد بیرون.

"اقای دودو!" تئو همینکه دیدش بهش سلام کرد و دست کوچولوش رو براش تکون داد.

نمیتونست در حالی که بخاطر اینکه بالاخره بعد اون اتفاق تونسته بود تئو رو ببینه خوشحال بود، جلوی لبخند روی صورتش رو بگیره. کیونگسو هم دست تکون داد و ناگهان وقتی زن وسط راهش یهویی توی حیاط ایستاد تا بهش نگاه کنه، کیونگسو ایستاد.

زن بنظر تحت تاثیر قرار نگرفته بود، چشماش اسکنش میکردن، و برای مدت کوتاهی قبل اینکه راهش رو به سمت ماشینش ادامه بده قضاوتش کرد.

وقتی با پسر از اونجا رفت، چشمای کیونگسو روی خونه برگشتن. ساکت بود، مثل همیشه.

هیچ جا هیچ نشونه‌ای از جونگین نبود.

به شدت مشتاق بود که بدونه جونگین چکار داره میکنه و چرا پسرش با یکی دیگه است.

taeoh's planWhere stories live. Discover now