Ep4

841 150 8
                                    

- خیلی گرسنه بودم!... خوشمزه بود، ممنونم لان جان.
وانگجی نمیتوانست نگاهش را از او بردارد ، همیشه چشم های آرایش کرده اش را دوست داشت ولی جرعت اعتراف ، نه!
ویینگ سرش را بلند کرد و به چشم های طلایش نگریست ، دستش را دور گردن همسرش انداخت و لبانش را به درون دهان خود کشید .
وانگجی سر مست از  این بوسه ناگهانی، دستش را دور کمرش برد و اورا همراهی کرد...
با رسیدن به اقامتگاه عمه بزرگ، وانگجی تذکر داد:
+ممکنه عمه حرفای ناخوشایندی بزنه ، یا رفتار مناسبی نداشته باشه ! به حرفاش توجه نکن اگه حساسیت نشون بدی بدتر میکنه ! «دست ویینگ رو گرفت » من اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه ، تو باشون در نیوفت.
توی دل ویینگ انگار رخت میشستند ! دست همسرش را محکم تر فشرد:
_ممنونم
در زدند و اجازه ورود خاستند. کمی بعد ندیمه ای در را باز کرد و اجازه داد که وارد بشوند . عمه بزرگ روی تخت نشسته بود و ندیمه ها در حال رسیدگی به او بودند، یکی پاهایش را میشست ، یکی دیگر دست هایش را با روغن ماساژ میداد و دیگری موهایش را شانه میزد.
وانگجی و ویینگ هر دو نزدیک شدند و ادای احترام کردند:
+ همسرم ویینگ .
ویینگ دوباره ادای احترامی کرد :
- سلام بانو ، من رو ببخشید که زودتر برای معرفی خودم نیومدم.
عمه بزرگ با سر به خدمتکار ها علامت داد که عقب بروند، بعد از تختش بلند شد و خرامان خرامان به سمت آنها رفت . دستش را به سمت چانه ویینگ برد ، سرش را بالاتر گرفت :
× وانگجی توی انتخاب همسر سلیقه خوبی  داره! اهل کدوم قبیله هستی؟
_ یومینگ .
× شنیدم که فرزند خونده اونها هستی درسته؟ پدر و مادرت خدمتکار بودن؟
وانگجی نگاه عصبی به عمه بزرگ انداخت ، خاست چیزی بگه که ویینگ پیش دستی کرد:
_ پدر من دوست صمیمی و برادر قسم خورده رئیس قبیله یومینگ بود، گرچه خدمت کردن به عمو جیانگ مایه افتخارمنه!
عمه بزرگ پوزخندی زد :
×  زیبایی ، ولی زبون درازی داری!  خوبه! دختر من لُو وقتی که خیلی کوچیک بود اینجا اومده ، برو اگه کاری داشت انجام بده و بهش خدمت کن، خدمت کردن به دختر من هم باید مایه افتخارت باشه!
وانگجی عصبانی  رو به عمه بزرگ  کرد:
+ همسر من خدمتکار  کسی نیست! هیچکس حق بی احترامی به همسر منو نداره!
× وانگجی چرا عصبانی میشی ، من فقط خاستم..
لان جان به ادامه حرف عمه توجه نکرد، دست ویینگ رو گرفت و از اتاق بیرون رفت .
ویینگ مثل یک بچه گربه ترسیده دنبال اون کشیده میشد و جرعت حرف زدن نداشت ، عصبانیت لان جان ترسناک بود .
وانگجی به سمت کتابخونه رفت تا برادرش را ببیند .
وقتی قضیه را به او گفت، برادرش تذکر داد :
×وانگجی ، اون فقط میخاد تورو عصبی کنه، نباید نقطه ضعف دستش بدی ! تو که میشناسی اون فقط با اعصاب آدما بازی میکنه .
+ عمو کی میخاد اینو بفرسته بره؟
× اون تازه اومده،  معلومه که میخاد مدت زیادی رو بمونه!
+ اگه ویینگ رو تنها گیر بیاره اذیتش کنه چی؟
× نگران نباش ، تا اونجا که میتونی تنهاش نذار، وقتایی هم که کار داری بسپرش به من یا عمو .
ویینگ مظلوم به دو برادر نگاه میکرد و نمیدانست که حساسیت وانگجی و نگاه نگران لان شیچن برای چیست!
+ برادر ، ویینگ رو پیش خودت نگه دار ، من باید برای تدریس دانش آموزا برم .
×خیالت راحت باشه .
ویینگ وسط مکالمه ان دو پرید :
_ من میتونم مراقب خودم باشم نیازی به...
وانگجی وسط حرفش پرید :
+ ساکت باش!
_ ولی لان جان من ...
+ بهت گفتم ساکت باش!!
ویینگ بغض کرد ، دلیل این همه عصبانیت همسرش رو درک نمیکرد! سرش را پایین انداخت با استین هاش بازی کرد.
وانگجی بدون توجه به او، با عصبانیت اتاق را ترک کرد!
با بیرون رفتن لان جان، ویینگ شروع کرد به گریه کردن.
لان شیچن به سمتش رفت دستش را نوازش گونه روی سرش کشید :
× تو عمه رو نمیشناسی ، اون خیلی سختگیره! وانگجی فقط نگرانه که نکنه اون بخاد بهت آسیب بزنه!
_ من که چیزی نگفتم ، فقط گفتم میتونم  از خودم مراقبت کنم.
× اون آلفای توعه ، مشخصه میخاد ازت محافظت کنه .
ویینگ در حالی اشک هاش رو پس میزد :
_ من نیاز به مراقبت کسی ندارمم .‌..
× تو خیلی چیزا رو نمیدونی ، و از خیلی چیزا خبر نداری! نمیدونم کار درستیه که بهت بگم یا نه ... «لان شیچن از پنجره نگاهی به بیرون انداخت »... دلت میخواد قدم بزنیم؟
_ حوصله ندارم.
×میخای برات میوه بخرم؟ اژگیل یا هرچی که دوست داری؟
_ میل ندارم.
×میخای برات ساز بزنم؟
_نه.
ویینگ از اینکه لان جان سرش داد زده، واقعا ناراحت بود و لان شیچن هرکاری کرد نتونست حواسش رو پرت کنه یا از اون حال و هوا درش بیاره!

𝒊𝒕 𝒊𝒔 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒍𝒂𝒕𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒍𝒐𝒗𝒆🍶🔞Where stories live. Discover now