Ep13

599 117 2
                                    

پارت 13

هوایسانگ فنجان اش را پر از چای سبز کرد ، آرام به سمت دهانش برد ، فوت کرد :
× میخای چیکار کنی؟
ویینگ در حالی که موهای لخت اش را شانه میکرد جواب داد :
- چیو چیکار کنم؟
× اگه ارباب نور درخشان بهت خیانت کرده باشه، میخای چیکار کنی؟
- نمیدونم.
× ازش جدا میشی؟
- نمیدونم هوایسانگ ! انقدر سوال نپرس.
× چرا مثل کبک سرتو کردی توی برف؟ چرا میخای از واقعیت فرار کنی؟ اگه بهت ثابت بشه میخای چیکار کنی؟ بر میگردی یومینگ ؟
ویینگ فریادی کشید شانه چوبی را به یک طرف پرت کرد:
- از کجا معلوم داره خیانت میکنه؟ شاید مجبوره که اینجوری رفتار کنه!
× وی گاگا، واقعیت رو قبول کن .
- حوصلتو ندارم از این جا برو .
× من صلاح تو رو میخام انقدر یه دنده نباش.
- من نیاز به کمکت و یا نصیحتت ندارم ، هوایسانگ زودتر از اینجا برو میخام تنها باشم!
هوایسانگ بدون هیچ حرفی ، جینگشی را ترک کرد و ویینگ را تنها گذاشت .
ویینگ عصبانی از حرفایی که هوایسانگ پشت سر وانگجی زده بود ،‌شروع به قدم زدن در اتاق کرد.
ویینگ نمیخاست قبول کند که وانگجی آدم بدی شده و دیگر اورا نمی‌خواهد.
واقعیتش این بود که ویینگ از رو به رو شدن با واقعیت میترسید . البته که حق داشت....
...
عقرب پشت در جینگشی ایستاده بود ؛
برای در زدن مردد بود ؛ نمیدانست باید چه کاری انجام بدهد .
به ویینگ واقعیت را بگوید یا بگذارد وانگجی و لو باهم باشند؟ باید هوای چه کسی رو داشته باشد؟ خواهرش یا عشق ممنوعه اش؟
دستش را بلند کرد که به در بزند ولی نتوانست. دستش را پایین انداخت ، چشم هایش را بست ؛ نفس عمیقی کشید ، دوباره دستش را بالا برد و تقه ای آرام به در زد .
در دلش آرزو میکرد که ای کاش ویینگ در اتاق نباشد و یا وانگجی در را باز کند ولی از بخت بد اش ویینگ در را باز کرد و با لبخندی زیبا و دل نشین از او استقبال کرد .
ویینگ  بعد از دیدم عقرب ، لبخندش را فرو خورد ، چند قدم عقب برداشت ؛ سرش را به زیر انداخت :
- چیزی شده ارباب عقرب؟
× میخاستم ..... میخاستم راجب موضوعی باهات صحبت کنم!
- میشنوم!
× اینجا نمیشه ، اگه میشه بزار بیام تو .
ویینگ مردد، در را کامل باز کرد تا عقرب وارد جینگشی شود. بعد از داخل شدن عقرب ، در را بست و اورا به پشت میز هدایت کرد .
عقرب پشت میز نشست؛ ویینگ روبه رویش ، بر روی بالشتکی سرخ نشست و برای عقرب فنجانی از چای سبز پر کرد .
عقرب زیر لب تشکری کرد :
× ممنونم ، نیازی به زحمت نیست .
- راجب چی میخاستین صحبت کنید؟
× ازت میخام آرامش خودتو حفظ کنی و کار عجولانه ای انجام ندی ! من میخام بهت کمک کنم!
- چیشده؟
× اول قول بده کامل به حرفام گوش میدی! بعد تصمیم میگیری
- من هیچ قولی نمیدم
× پس منم چیزی نمیگم
- باشه!
ویینگ با تخسی رویش را از عقرب برگرداند ؛ عقرب با نیشخندی زیبا و دل فریب گفت :
× ولی اون مسئله مربوط به وانگجی‌....
- باشه قول میدم!
× آفرین امگای حرف گوش کن!
- میشنوم!
× ازت میخام آرامشتو حفظ کنی باشه؟
- باشه ، من خوبم ، زودتر بگو داری میترسونیم
× لو و وانگجی میخان باهم بخوابن!
رنگ از رخسار ویینگ پرید ؛
عقرب ، سفید شدن صورت ویینگ را به وضوح دید!
عقرب دست های ویینگ را گرفت و فشرد :
× آروم باش، اونا هنوز انجامش ندادن، من اشتباهی شنیدم که لو به خدمتکارش می‌گفت برای امشب همه چیز آماده باشه، انگار باز اولی بود که میخاستن انجامش بدن! اگه به حرفم گوش کنی میتونیم به موقع  خلوت شون رو بهم بزنیم و دست هر دوتاشون رو‌جلوی رئیس قبیله و دایی رو‌کنیم !
ویینگ مثل یک مرده متحرک شده بود ؛ حس میکرد قلبش کندتر از قبل میزند . با خودش فکر کرد یعنی لان جان چندبار تا الان لو رو بوسیده؟ چندبار باهم به بهار سرد رفته اند؟ یعنی واقعا اون امگای زن رو ترجیح میده به امگای مرد؟ یعنی میخاد با لو ازدواج کنه؟ و هزاران فکر دیگر در مغز اش  میچرخید که ناگهان عقرب رشته افکارش را پاره کرد :
× ویینگ ، هر اتفاقی که بیوفته من کنارتم :)
....
شب از نیمه گذشته بود ، وانگجی هنوز به جینگشی بر نگشته بود.
در دل ویینگ ، رخت میشستند ؛ آرام و قرار نداشت.
از وقتی که عقرب به اون واقعیت را گفته بود ، نتوانسته بود یک لحظه آرام بنشیند.
در جینگشی باز شد و وانگجی وارد اتاق شد .
باز هم بدون توجه به ویینگ ، لباس هایش را عوض کرد و به رخت خواب رفت ؛
عقرب به او گفته بود امشب نخوابد و کشیک بگیرد که وانگجی ‌از جینگشی خارج می‌شود یا نه !
وانگجی به خواب رفت ؛ ولی خواب از چشم های ویینگ فراری بود.
پس از مدتی وانگجی آرام از جایش بلند شد ، نگاهی به ویینگ انداخت ؛ وقتی که از خواب بودن آن مطمئن شد ، بلند شد و ردایش را پوشید .
بعد از چک کردن دوباره ویینگ ، از اتاق بیرون رفت .
ویینگ بغض اش گرفت ؛ با خودش گفت شاید وانگجی برای دیدن برادرش بیرون رفته! هنوز هم قصد داشت خودش را گول بزند ، ولی ای کاش همینجور بود که میخاست....
....
وانگجی به سمت اقامتگاه لو ، می‌رفت ؛ ویینگ ، درست پشت سرش، سعی میکرد بدون سر و صدایی ، او را تعقیب کند.
وانگجی وقتی به در رسید ، تقه ای زد و اجازه ورود خاست .  پس از مدت کوتاهی ، خدمه ای در اتاق را باز کرد و او را به داخل راهنمایی کرد.
ویینگ قدمی برداشت تا خود را به در برساند ولی دستی دور کمر و دهانش را گرفت و در آغوش کشید؛
ویینگ تلاش کرد خود را از دست آن  نجات دهد ولی آن شخص زورش زیادتر بود . همین که خاست دستش را گاز بگیرد ، آن شخص به حرف آمد :
× آروم باش ویینگ ، منم عقرب ! آروم باش نترس!
ویینگ نفس راحتی کشید . با چشم هایش علامت داد که دستش را از روی دهانش بردارد :
× قول بده سر و صدا نمیکنی !
ویینگ سرش را به علامت مثبت تکان داد .
عقرب دستش را از روی دهان ویینگ برداشت ؛ ویینگ نفسی تازه کرد ، چشم هایش را بست و به ستون پشت سرش تکیه کرد .
چشمان عقرب از زیبایی پری رو به رویش برق زد . پوست سفید رنگ پریده اش ، لبان سرخ  ظریف اش ، چشم های خمار کشیده اش ، موهای لخت به رنگ شب !
ویینگ چشم هایش را باز کرد و به عقرب توپید :
- این چه کاری بود داشتی سکته ام میدادی!
عقرب ، چند قدم جلوتر رفت، ویینگ را بین خودش و دیوار قفل کرد ؛ دستانش را دو طرف صورت ویینگ گذاشت و سرش را نزدیک به صورتش کرد :
× بهت گفته بودم با هم انجامش بدیم! میخاستی تنهایی از پس اون دوتا بر بیای؟
- اون شوهر منه ، میتونم خودم حسابشو برسم !
عقرب نزدیک تر شد ، حال فقط دو انگشت بین لب هایشان فاصله بود :
×میدونستی عاشق این یک دنده ای بودنت شدم؟
گونه های ویینگ سرخ شد ؛ با دست هایش سعی کرد عقرب را یه عقب هل بدهد ؛ ولی عقرب ، یک میلی متر هم تکان نخورد .
- از من فاصله بگیر ، همین الان !
ویینگ با تحکم گفت و در چشم های عقرب ذل زد .
عقرب در دلش به این حرکات ویینگ خندید و بار ها اورا تحسین کرد .
کمی عقب رفت ،‌ولی کامل دور نشد :
× صبر کن کمی بگذره، خدمه که خارج شدند ، ما یکدفعه میریم تو، باشه؟
اشک در  چشمان ویینگ جمع شد .
هیچگاه فکرش را نمی‌کرد که در زندگی اش با لان جان ، روزی مجبور شود که کشیک اورا بکشد تا مچ اش را با امگایی دیگر بگیرد!
نیم ساعت بعد ، خدمه خارج شدند و کمی دور تر از  اقامتگاه لو ایستادند.
بغض سنگینی گلوی‌ویینگ را گرفته بود .
عقرب دست یخ زده ی ویینگ را گرفت و به سمت در اتاق لو ، کشید . ویینگ به سختی راه میرفت ؛ دلش نمیخاست وارد اتاق شود .
عقرب دستش را محکم گرفت بود ، انگاری اگر دست ویینگ را رها کند ، ویینگ مثل ماهی از دستش سر میخورد و فرار میکند .
عقرب با پایش محکم به در کوبید و آن را باز کرد ؛ ویینگ را به داخل هل داد و خودش بعداز اون وارد شد .
ویینگ با دیدن صحنه رو به رویش جیغ بلندی کشید !
لو  نیمه لخت بر روی وانگجی بیهوش کرده بود !
وانگجی مانند کودکی آرام به خواب رفته بود، ردای بالایی اش باز و سینه سفیدش پیدا بود؛  لو بی شرمانه در حال باز کردن باقی لباس هایش بود.
با صدای جیغ ویینگ ، لو با  ترس عقب رفت ، بعد فریاد زد :
÷ شما اینجا چه غلطی میکنید؟ کی بهتون اجازه دا...
حرفش با سیلی که از طرف عقرب خورد ، قطع شد .
وانگجی چشم هایش را باز کرد و با تعجب به آن سه نفر خیره شد ؛ دستش را روی  پیشانی اش گذاشت و آخ آرومی گفت .
ویینگ خشکش زده بود ؛ دستش را روی سینه اش گذاشت ، حس میکرد قلبش دیگر تپشی ندارد.
دستانش را روی گوش هایش گذاشت و شروع کرد به جیغ زدن ؛ عقرب به طرفش رفت و سعی کرد اورا آرام کند ولی فایده نداشت .
وانگجی از جایش بلند شد و به سمت عقرب حمله کرد ؛ وانگجی گمان میکرد عقرب ، ویینگ را اذیت کرده ؛ مشت سنگینی به صورت عقرب زد و اورا چند متر پرتاب کرد .
عقرب فریادی کشید ، از جایش بلند شد و به سمت وانگجی یورش برد و مشتی حواله آن کرد .
از صدای جیغ های ویینگ و داد و فریاد عقرب و وانگجی، زوجون و لان چیرن سراسیمه وارد اقامتگاه لو شدند؛ با وضعیتی که دیدن ماتشان برد !
زوجون  و چند نگهبان دیگر سعی کردند وانگجی و عقرب را از هم جدا کنند ؛
ناگهان ویینگ از حال رفت و روی زمین افتاد . وانگجی و عقرب هردو همزمان ، همدیگر را رها کردند و به سمتش رفتند .
...
روز بعد

𝒊𝒕 𝒊𝒔 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒍𝒂𝒕𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒍𝒐𝒗𝒆🍶🔞Where stories live. Discover now