پارت 25
- لان جان گشنمه!
+ چی دوست داری بخوری؟
- شراب!
وانگجی آهی از سر ناچاری کشید :
+ ویینگم! میشه رفتار بچگونه....
ویینگ میان حرفش پرید :
- دیگه دوسم نداری نه؟
وانگجی تسلیم شد :
+ باشه! فقط یک فنجان!
ویینگ که به نظر می آمد راضی شده :
- باشه فقط فنجانی که خودم انتخاب کنم!
.....
عقرب با خنده به ویینگ و وانگجی نگاه کرد . ویینگ یک لیوان اندازه یک کاسه بزرگ با خودش اورده بود تا شراب بخورد!
وانگجی با عصبانیت و تاسف پشت سرش ایستاده بود و نظاره گر کار های او بود .
عقرب سعی داشت خنده اش را بخورد ولی وقتی به لیوان ویینگ نگاه میکرد باز خنده اش میگرفت.
ویینگ با حالت طلبکارانه به عقرب توپید :
- داری به چی میخندی هان؟ یالا فنجونم رو پر کن!
وانگجی نفس عمیقی کشید و هیچ نگفت .
یانلی با سطل آب و سطل خالی به کنار وانگجی امد و آنها را روی زمین گذاشت .
وانگجی پرسشگرانه به او خیره شد . یانلی لبخندی زد :
× خودتون متوجه میشین برای چی اینارو اوردم !
وانگجی نگاهش را از سطل خالی گرفت و به ویینگ داد که چگونه به عقرب دستور میداد فنجان بزرگش را پر کند!
÷بیشتر از این جا نمیشه! مطمئن ام حتی یک قلوپ هم نمیخوری!
- میشه ساکت باشی؟ توی کار من دخالت نکن!
÷ قبل از بارداریت اخلاقت خیلی بهتر بود!
ویینگ حتی زحمت جواب دادن به عقرب را به خودش نداد، در عوض سعی کرد لیوان را دو دستی بالا ببرد ولی انقدر سنگین شده بود که نمیتوانست .
- لان جانم ! بیا کمکم همسرم!
وانگجی به کمکش رفت و لیوان را بالا گرفت . هنوز لب های ویینگ به شراب نخورده بود که ویینگ لیوان را هل داد و به طرف سطل رفت و هرچه در معده اش بود را بالا اورد .
وانگجی با نگرانی به سمتش رفت و کمرش را آرام ماساژ داد :
+ویینگ خوبی؟
ویینگ در حالی که نفس نفس میزد ، سرش را بالا اورد و رو به وانگجی گفت :
- جرعت داری سرزنشم کن تا من بدونم با تو ...عوووووق
دوباره سرش را خم کرد و همه محتویات معده اش را در سطل بالا اورد .
یانلی دستمال سفیدی دست وانگجی داد تا دهان ویینگ را تمیز کند . بعد فنجان کوچکی آب به ویینگ داد تا از او بنوشد .
یانلی مقداری از موهای ویینگ را پشت گوشش گذاشت :
× آشیان ! تا کی میخای لجبازی کنی هان؟
ویینگ اخمی کرد و به جمعیتی که دورش بودند خیره شد:
- من خوبم ، بزارین بلند شم!
وانگجی کمکش کرد تا از جایش بلند شد :
+ خوبی؟
ویینگ خودش را در آغوش وانگجیانداخت و آرام گرفت .
عقرب با خنده گفت :
÷ویینگ! نمیخای باقی فنجونت روخالی کنی؟
ویینگ بینی اش را به گردن وانگجی مالید و نفس عمیق کشید :
- نه تمایلی ندارم .فلش بک عقرب
عمه بزرگ روی تخت نشسته بود و انتظار فرزندانش را میکشید .
یکباره عقرب وارد اقامتگاه مادرش شد ، تعظیمی کرد ، پشت سر او لو آمد و او هم به مادرش تعظیم کرد :
× مادر ، من رو صدا زده بودین؟
= از هردوتاتون خاستم بیاین اینجا تا راجب چیز مهمی باهاتون صحبت کنم! فکر کنم خبر داشته باشین که وی ووشیان بارداره ! میخاستم اول از همه از تو یه سوال بپرسم! عقرب پسرم! اون بچه از تو هست یا وانگجی؟
عقرب مات ماند! مادرش فکر میکرد بچه توی شکم ویینگ از اونه؟
عقرب با عصبانیت صدایش را بالا برد :
× این چه حرفیه میزنید مادر؟ دارین به ویینگ و من تهمت میزنید! من دست به ویینگ نزدم!
لو خودش را دخالت داد :
÷ ولی مادر عقرب توی جنگل داشت به ویینگ تجاوز میکرد!
عقرب ناباورانه به لو تشر زد :
× دختره ی احمق!
لو خم شد و صورتش را کج کرد:
÷ دروغ میگم برادر؟
گوش ها و گردن عقرب از عصبانیت و خجالت سرخ شد :
× من اون لحظه کنترلم رو از دادم ولی فقط در حد یک بوسه بود!
= عقرب پسرم ، اگه اون بچه از تو هست بهم بگو ، ممکنه بعدا از اینکه نگفتی پشیمون بشی!
× مادر اون بچه از من نیست! قسم میخورم نیست!
÷ اوخی برادرمم نتونسته دست به عشقش بزنه!
× من مثل تو بی حیا و هرزه نیستم!
لو لبخندی زد و دست هایش را بالا برد و دست زد :
= عجب معلم اخلاقی که قصد داشت به معشوقه اش تجاوز کنه! آفرین آفرین!
عقرب چشم غره ای به لو رفت بعد خطاب به مادرش گفت:
×میخاین بلایی سر ویینگ بیارین؟
عمه بزرگ چشم هایش را درون کاسه چرخاند ، پایش را روی آن پا انداخت:
÷ معلوم نیست!
× مادر اون بارداره ! ممکنه بچش صدمه ببینه!
لو خنده زشتی کرد و مانند دیوانه ها خندید :
= دقیقا ما میخایم همینکار رو کنیم!
...

YOU ARE READING
𝒊𝒕 𝒊𝒔 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒍𝒂𝒕𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒍𝒐𝒗𝒆🍶🔞
Fanfictionنام فیک: برای دوست داشتن هیچ وقت دیر نیست «It is never too late to love» ژانر: امگاورس، اسمات ، هیستوری ،دراما نویسنده : هنرمند کاپل : لان وانگجی و ویینگ ، وانگشیان نسخه امگاورس آنتمید #Untamed نویسنده فیکشن ییژان «#𝒔𝒆𝒙𝒚_𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆_𝒃𝒖𝒏𝒏�...