Ep39

355 71 4
                                    

پارت39

بعد از یک ماه جشن و  ضیافت ، حال خانواده وانگجی به گوسو برگشتند .
بعداز برگشتن به گوسو همه چیز به روال عادی برگشت ، وانگجی روزها بعد از رسیدگی به کودکش ، سر کلاس میرفت وتذهیبگران کوچک را درس میداد .
این روز ها ویینگ به شدت بی حوصله و کسل شده بود ، چون کاری به غیر از بچه داری برای انجام دادن نداشت، البته بیشتر کارهای آیوان هم ، وانگجی انجام میداد . مدتها بود که از هواسانگ بی خبر بود و هیچ یک از دوست هایش هم نبودند تا با آنها سر گرم شود.
ظهر ، بعد از آنکه آیوان را به وانگجی سپرد، همراه با ون نینگ به شهر رفت تا برای خودش گشت و گذار کند. مدتها بود که نتوانسته بود برای خودش خوش بگذراند و خرید کند . از در هر مغازه ای که رد میشد ، دنبال چیزی برای کودکش میگشت .
دلش میخاست برای آیوان لباس بخرد ، اسباب بازی بخرد . انقدر برای کودکش لباس خریده بود که مجبور شد از وانگجیبخواهد تا صندوق بزرگتری برای لباس های کودکانه آیوان تهیه کند!
بوی خوش نان تازه ، همه جا پیچیده بود . ویینگ دستی یه شکمش کشید و رو به ون نینگ گفت :
- امم من گرسنمه! تو چی؟
× میخاین براتون غذا بگیرم؟
- بیا بریم غذا بخوریم! نظرت چیه کنارش شراب لبخند امپراطور هم امتحان کنیم؟
ون نینگ با ترس گفت :
× ارباب وی ، ارباب لان گفتن نباید از این چیزا بخورین!
- بیخیال ، لان جان که الان اینجا نیست!
× اما ارباب وی ، اگه ..
- هی هی تو محافظ منی ، نباید به حرف لان جان گوش کنی!
× اما..
- انقدر مخالفت نکن، زود بر میگردیم دیگه!
با خنده به طرف میخانه ای که از دور نشانه اش گرفته بود، دوید و ون نینگ با  استرس دنبالش دوید و فریاد زد: ارباب.. ارباب وی ..
‏ویینگ بدون اینکه توجهی به او نشان دهد وارد میخانه شد. اول اطراف را نگاه کرد و بعد با لبخند به طرف صاحب میخانه رفت :
- سلام اقا دو تا ظرف گوشت و نودل میخام با دو بطری شراب لبخند امپراطور!
÷ همیشه اینطوری قانون شکنی میکنی؟
ویینگ به طرف صدا برگشت ولی با ضربه ای که به سرش خورد دنیا جلوی چشمانش تیره شد ...
***
وانگجی همراه با پسرش ، به دیدن عموی پیرش رفتند . لانچیرن با دیدن صورت خندان و قبراق آیوان، صورت چروکیده اش به لبخند باز شد و دست هایش را برای در آغوش کشیدن فندوق باز کرد .
آیوان با جیغ جیغ کودکانه به آغوش لان بزرگ رفت و ریش های بلند او را، همانند موهای ویینگ کشید . چیرن خنده نابی کرد و رو به وانگجی گفت:
= بر خلاف بچگی های تو، خیلی شیطنت میکنه! درست مثل ویینگه! شیطون و بازیگوش!
+ همه چیزش شبیه ویینگه! حتی خال کنار لبش!
چیرن انگشتش را روی خال کنج لب آیوان گذاشت، آیوان اول با تعجب به او خیره شد، بعد از چند ثانیه ، انگشت کشیده چیرن را، میان دهانش گرفت و مکید !
وانگجی لبخند محوی زد و آیوان را از او گرفت :
+ معذرت میخام عمو، آیوان داره دندون در میاره برای همین هرچیزی که ببینه توی دهن میکنه!
= مشکلی نیست، حتمن دردش میگیره! اونو پیش طبیب ببر تا براش دارویی تجویز کنه!
+ وقتی ویینگ برگشت باهم میبریمش!
= همسرت کجاست؟
+ میخاست کمی توی شهر قدم بزنه، با محافظش رفت .
= وانگجی تو باید بیشتر مراقب باشی!
+ مراقب هستم، من به ون نینگ اعتماد دارم .
بعد از برگشتن به گوسو، وانگجی تمام جز به جز اتفاق هایی که برایشان افتاده بود را، برای عمو و برادرش تعریف کرد .
= من کاری به محافظ ندارم! من خواهرمو خوب میشناسم! بخاطر کینه ای بودنش ، سال ها خودش رو از ما محروم کرد، بخاطر جاه طلبیش خودش رو از قبیله ترد کرد، بخاطر انتقام گرفتن دوتا بچهاش رو از دست داد! تو نباید اونو دست کم بگیری!
+ میدونم عمو.
= اون الان خیلی خشمگینه، اون الان مثل یک شیر زخمیه! هر لحظه ممکنه کاری کنه که به بقیه و حتی به خودش صدمه بزنه!
با حرف های لانچیرن، وانگجی حس بدی پیدا کرد . اون راست میگفت ، نباید عمه بزرگ را دست کم میگرفت! سری قبل هم بدون آنکه متوجه شود، قاطی بازی کثیف آنها شده بود و خانواده اش آسیب دیده بودند!
= درسته که بچه ندارم، ولی میدونم که داغ فرزند خیلی سخته! اون دوتا از جگر گوشه هاش رو از دست داده ...
وانگجی به کودکش نگریست که چگونه با انگشتانش بازی میکند ، دلش برای کودکش ضعف رفت. فکر اینکه یک لحظه ، یک تار مو از سر آیوان کم شود، دیوانه اش میکرد! حق میداد که عمه بزرگ بعد از داغ دو فرزندش، دیوانه شود!
البته که تقصیر خودشان بود...
آیوان را میان بغل کرد و از جایش بلند شد ، دلشوره تمام وجودش را گرفته بود .
باید زودتر ویینگ را پیدا میکرد و به قبیله بر میگرداند .
+ عمو من میرم ویینگ رو برگردونم .
= آیوان رو با خودت ببر!
+ بهتره بدمش دست دایه!
= وانگجی...باشه ...هرکاری میکنی فقط زود باش.
***
بعد از سپردن آیوان به دایه ، همراه با زو جون از قبیله خارج شد . در راه مدام به این فکر میکرد که کار اشتباهی کرده بود  که ویینگ را تنها با یک محافظ فرستاده بود ، اما خبر نداشت که دومین اشتباهش ...
***

÷ آوردیش؟
×× بله بانو .
دایه کودک را به دست عمه بزرگ داد :
÷ میتونی بری!
دایه سر خم کرد و از اتاق خارج شد .
عمه بزرگ ، پتوی آیوان را باز کرد و به صورت غرق در خوابش خیره شد :
÷ درست شبیه مادرتی! زیبا و رقت انگیز !
انگشتان چروکیده اش را روی لپ صورتی آیوان کشید و نوازش کرد :
÷ عقربم وقتی به دنیا اومد لپ های سرخی داشت! اون به زیبایی مهتاب بود! اسمش رو گذاشتم عقرب چون وقتی به دنیا اومد توی گهواره اش عقرب نیشش زد! و اون تونست زنده بمونه!  ولی ۲۷ سال بعد بخاطر مادر تو کشته شد!
قطره ای اشک از گوشه چشمش پایین ریخت :
÷ لب های صورتی و کوچکت ! درست همانند لب های شکوفه ای دخترم ! لو وقتی به دنیا اومد لب های صورتی داشت! اونم مثل تو زیبا بود و میدرخشید ! همانند یک یاقوت! ولی دخترم به دست پدر تو کشته شد!
حال به پهنای صورت اشک میریخت و هق هق اش ، سکوت اتاق را بر هم زده بود:
÷ از کی باید انتقام بگیرم؟ از تو ؟ پدرت یا مادرت؟
از صدای گریه های عمه ، آیوان از خواب بیدار شد . با چشم های قشنگش به عمه ذل زد و با صدای بچگونه اش گفت « ماما »
آیوان چنگی میان موهای عمه زد و تره از موهای آن را بر صورتش مالید .
عمه خشکش زده بود ! تنها چیزی که یادش آمد این بود..
**فلش بک ۲۷ سال پیش **
کودکش را میان بازوهایش گرفته بود و در اتاق قدم میزد ؛ کودکش بی قراری میکرد و مدام نق میزد . نمیدانست که دیگر چگونه او را آرام کند :
÷ شیرتو که خوردی، کهنه ات رو که عوض کردم! پس چرا گریه میکنی؟
کودک همچنان نق میزد .ساعت ها بود گریه میکرد و صدای گریه اش در کل قلعه میپیچید .
÷پسرم ، عقربم گریه نکن! نکنه بیمار شدی؟ باید ببرمت پیش طبیب؟
ترسیده بود! همسرش برای کاری ضروری به خارج از قلعه رفته بود ، باید خودش دست به کار میشد . خم شد تا پتوی کودکش را بردارد، دور او بپیچد که سردش نشود، تا نزد طبیب ببرد .
با خم شدنش ، تره ای از موهایش بر روی صورت کودکش ریخت . کودک چنگی میان موهای مادرش زد و آنها را بر صورتش مالید و آرام شد .
با بهت به کودکش نگاه میکرد که چگونه موهایش را در چنگ دارد و با چشم های درشتش به او خیره شده!
موهایش را به سختی از دست کودک جدا کرد که دوباره صدای گریه کودک بلند شد، پس موهایش را به دستش داد تا آرام شود و کار ساز بود.
÷ عزیز دلم ، پسرم ، عقربم ، دوست داشتی موهای مادرتو چنگ بزنی؟ بیا تموم موهای من برای تو عزیزم .
صورت معصوم کودکش را غرق در بوسه کرد و....
**پایان فلش بک**
÷ عقربم؟ پسرم؟ مامان دلش برات تنگ شده بود!
آیوان را محکم به خودش فشرد و بلند خندید :
÷ آسمان هارا شکر! پسرم برگشته! پسرم منو تنها نذاشت!
×× بانوی من؟ بانوی من؟
دایه سعی کرد آیوان را از آغوش عمه بگیرد ولی عمه او را هل داد و فریاد زد :
÷ دست به پسرم نزن! این پسر منه!
×× بانوی من به خودتون بیاین! این پسر شما نیست! این لان یوان پسر لان وانگجی و ویینگه! بانوی من!
÷ نه ... نه...
عمه روی زانو هایش نشست و سخت گریست .
×× بانوی من، اون امگا به هوش اومده، دستور بدین !
÷ بیارینش! اون امگای هرزه روبیارین... وقتشه ...

𝒊𝒕 𝒊𝒔 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒍𝒂𝒕𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒍𝒐𝒗𝒆🍶🔞Where stories live. Discover now