پارت 29
ویینگ
نوزاد را سخت در آغوش گرفت . صورت کوچکش را غرق در بوسه کرد .
صورتش به سفیدی ماه بود، پوست نرمش همچون گل برگ های بهاری، ظریف و شکننده به نظر می رسید .
انگشتان کوچکش را یکی پس از دیگری بوسید و در کف دست کوچکش بوسه محکمی زد .
نگاهی به وانگجی کرد . او هم با عشق به فرزندشان خیره بود .
صدای گریه نوزاد بلند شد . ویینگ با ترس گفت :
- من فقط بوسیدمش!
وانگجی لبخندی زد و گفت :
+ چیزی نیست ، گرسنه است!
ویینگ با نگرانی پرسید :
- من که شیر ندارم!
وانگجی از کنار گهواره ، بطری شیری برداشت ، به طرف تخت رفت و روی آن نشست .
نوزاد را در آغوش گرفت و بطری شیر را در دهانش گذاشت.
ویینگ وقتی شیر خوردن کودکش را دید، نتوانست جلوی گریه کردنش را بگیرد .
وانگجی با نگرانی صدایش کرد :
+ ویینگ! گریه نکن!
ویینگ سرش را روی شانه وانگجی گذاشت ؛میان هق هق هایش گفت :
- تمام این مدت من این بچه رو رها کرده بودم! اصلا نفهمیدم کی گرسنه هست ! من چه مادری هستم که بچمو فراموش کردم؟ نمیتونم خودمو ببخشم!
+ تو این مدت وضعیت خوبی نداشتی! من مراقبش بودم! اون حالش خوبه!
ویینگ با چشم های خیسش به همسرش نگاه کرد :
- تو خیلی خوبی ! من تورو هم اذیت کردم!
وانگجی لبخند مهربانی زد :
+ وقتی تو خوشحال باشی هیچی دیگه مهم نیست!
ویینگ بوسه ای به لب های همسرش زد :
- معذرت میخام معذرت میخام.
+ فکر کنم سیر شد !
نوزاد با چشم های درشتش به والدینش نگاه میکرد . دست های کوچکش را آرام بالا پایین میبرد . کش و قوس آرومی به خودش داد و خمیازه کشید .
دل ویینگ برای کودکش ضعف رفت . حس میکرد هزاران پروانه درونش به پرواز درآمدند. دست هایش را دراز کرد تا کودک را در آغوش بگیرد.
بوسه ای به پیشانی نوزاد زد و اورا روی شانه اش گذاشت تا باد گلویش را بگیرد .
روی کمر کوچکش، آروم ضرب گرفت . نوزاد به سکسکه افتاد .
ویینگ با خنده گفت :
- داره تپل میشه!
وانگجی هم متقابل لبخندی زد و کودک را نوازش کرد .
از اینکه همسرش دوباره به زندگی عادی برگشته بود خیلی خوشحال بود . احساس میکرد تمام خستگی هایش از بین رفته. لبخند روی لب های ویینگ تمام غم هایش را شست . تمام این سختی هایی که در این یک ماه کشیده بود را سوزاند.
ویینگ صورتش را جمع کرد و غر زد :
- اوه بوی بدی میاد! فکر کنم فندوقمون خرابکاری کرده!
وانگجی از جایش بلند شد :
+ باید کهنه اش رو عوض کنیم!
کودک را از ویینگ گرفت و به سمت گهواره نوزاد ، و پس از برداشتن کهنه دیگری ، همراه با حوله ،به سمت سطلی که کنار وان بود رفت . ویینگ هم کنارش ایستاد تا در عوض کردن کهنه بچه، به او کمک کند .
+ نیازی نیست اینجا بایستی, خودم عوض میکنم .
- میخام بهت کمک کنم !
+ باشه پس این حوله روبگیر .
شلوار نوزاد را از پایش در اورد، کهنه کثیف شده را درون سطل انداخت ، بعد کودک را درون وان شست و با حوله خشک کرد و به دست ویینگ داد .
ویینگ کودک را روی تخت گذاشت . وانگجی کهنه تمیزی به دست ویینگ داد :
+ هنوز یادت هست چطوری لباس تن بچه کنی؟
- معلومه که میتونم !
وانگجی کنار ویینگ نشست :
+ اگه یادت نیست اشکالی نداره !
ویینگ با سرسختی مشغول بستن نوزاد شد.
وقتی کارش تمام شد ، با لبخند کودک را بغل کرد و به وانگجی نشان داد :
- بابایی ببین مامانم لباس تنم کرده!
وانگجی بوسه ای بر روی موهای ویینگ کاشت :
+ دستش درد نکنه .
بعد ویینگ را در آغوش گرفت :
+ عمو میخاد برای یک ماهگی پسرمون جشن بگیره، و کل قبیله هارو دعوت کنه!
ویینگ سرش را به شانه وانگجی تکیه داد :
- مراسم اهدای سربند برای پسرمون نمیگیریم؟
+ روز قبلش مراسم اهدای سربند و انتخاب اسم میگیرم .
- اینکه من بخام اسمی که یکی دیگه انتخاب کرده روی بچمون بزارم ، ناراحتت نمیکنه؟
+ هرچیزی که باعث شه تو خوشحال بشی، منم خوشحال میکنه! حالا فرقی نداره اون چیباشه!
بغض کرد . از ته دلش خوشحال بود که وانگجی همسرش است .
دستش را دور گردنش انداخت و آرام اشک ریخت :
- از اینکه کنارمی خیلی خوشحالم .
+ منم دوست دارم .

YOU ARE READING
𝒊𝒕 𝒊𝒔 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒍𝒂𝒕𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒍𝒐𝒗𝒆🍶🔞
Fanfictionنام فیک: برای دوست داشتن هیچ وقت دیر نیست «It is never too late to love» ژانر: امگاورس، اسمات ، هیستوری ،دراما نویسنده : هنرمند کاپل : لان وانگجی و ویینگ ، وانگشیان نسخه امگاورس آنتمید #Untamed نویسنده فیکشن ییژان «#𝒔𝒆𝒙𝒚_𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆_𝒃𝒖𝒏𝒏�...