شب شده و هوا گرگ میش ، باد خنکی می وزید
لان جان هنوز برنگشته بود.
ویینگ لب به شام نزده و منتظر او بود.
چند دقیقه بعد در بازشد و وانگجی داخل آمد .
ویینگ از جایش بلند شد و به طرف همسرش رفت ، وانگجی با اخم به او نگاه کرد . ویینگ بغض توی گلویش را قورت داد و پیش قدم شد و وانگجی را در آغوش کشید. سرش را در سینه وانگجی فشرد، دستانش را محکم دور کمر او انداخت و نفس عمیقی کشید . همسرش به او آرامشی میداد که کل دنیا هم اگر سعی میکردند نمیتوانستن جایگزین آن شوند. درسته که تا به حال به او نگفته بود که « دوستت دارم» ولی در رفتارش پیدا بود که حس هرچند کوتاهی به او دارد. ویینگ با خودش فکر کرد که امکان ندارد وانگجی بخاطر حرف برادرش یا وظیفه همسری این کار ها را بکند! حتما حسی به او داشت که اینگونه برایش مهم بود و مورد توجه اش بود!
وانگجی بی حرکت ایستاده بود ، ویینگ سرش را بلند کرد و به چشم های همسرش خیره شد :
- انقدر سرم داد نزن !
+ انقدر کاری نکن که سرت داد بزنم !
- تو خیلی بدی لان جان. تو اصلا منو دوست داری؟
وانگجی دلش میخاست او را به دیوار میکوبید و میگفت که ( اگه دوستت نداشتم که اینجوری بال بال نمیزدم ) ولی به جایش تنها یک کلمه گفت:
+ احمق!
- تو خیلی بدجنسی ! تو بدترین شوهر دنیایی . اصلا تو بدترین آلفا گوسو هستی ! چرا نباید یکم اخلاق خوب برادرت رو به ارث ببری ؟
+ زخمت چطوره ؟
ویینگ بغض کرد ، سرش را دوباره روی سینه وانگجی گذاشت :
- خیلی درد میکنه
وانگجی دستش را نوازش وار روی سر ویینگ کشید ، کمی بعد به سمت تخت خواب رفتند. با دیدن سینی غذای دست نخورده اخمی کرد :
+ برای چی غذا نخوردی؟
- منتظر تو بودم که با هم غذا بخوریم .
هردو به سمت میز رفتند و دورش نشستند.
ویینگ ناراضی از جایش بلند شد و خودش را به زور در بغل وانگجی جا داد :
- لان جان من دستم درد میکنه بهم میشه غذا بدی؟
+ میتونی کنارم بشینی تا بهت غذا بدم ، لازم نیست توی بغلم بشینی!
- اما من میخام توی بغلت بشینم .
ویینگ خودش را مظلوم کرد و با چشم های درشتش به وانگجی خیره شد .
وانگجی « باشه » ای گفت و شروع به غذا دادن به ویینگ کرد . ویینگ با بازیگوشی غذا میخورد و غذا بر دهان وانگجی میگذاشت .
( نویسنده: این همون بود که گفت دستم درد میکنه :| خدا میشناست :)
وانگجی همان طور که در دهان ویینگ غذا می گذاشت پرسید:
+ امروز عقرب و لُو به بازار امده بودند، برخوردی که با اونها نداشتی؟
ویینگ بین گفتن راست و دروغ مانده بود :
- لُو را ندیدم.
وانگجی دوباره پرسید :
+ عقرب چی؟
ویینگ دستانش را بر هم زد ، بوسه ای بر گونه وانگجی زد :
-ممنونم سیر شدم.
و خاست که بلند شود که وانگجی دستش را گرفت و محکم اورا در بغل اش کشید :
+ داری چیزی رو از من مخفی میکنی؟
ویینگ حتی بلد نبود درست دروغ بگوید!
- دیدم .
وانگجی اخم کرد و دیگر سوالی نپرسید . بعد از مدتی هر دو به رخت خواب رفتند و خوابیدند .
روز بعد وانگجی در اتاقشان ماند تا مراقب ویینگ باشد که بازیگوشی نکند و استراحت کند . عصر لان شیچن به جینگشی رفت تا از احوال آن دو با خبر شود . ویینگ با مظلومیت رو به لان شیچن :
- زو جون ، میشه منو با خودتون ببرین بیرون؟ این لان وانگجی سنگدل منو توی اتاق حبس کرده! من واقعا خسته شدم میخام یکم قدم بزنم!
وانگجی به او توپید :
+ ویینگ تو به استراحت نیاز داری
لان شیچن با لبخند :
× وانگجی ، من مراقب آشیان هستم ، تو میتونی بری .
ویینگ دست هایش را به هم کوبید و خنده ای دلبرانه کرد. وانگجی که ذوق او را دید نتوانست مخالفتی کند ، پس اجازه داد که ویینگ با برادرش برود.
وانگجی به سمت کتابخانه رفت ، برادرش گفته بود لانچیرن آنجا منتظرش است. همین که خاست وارد شود ، عقرب راهش را سد کرد :
× لان وانگجی بزرگ! حالت خوبه؟
وانگجی نگاه سردی به او انداخت :
+ممنونم.
× ویینگ حالش چطوره؟
+ خوبه.
× من بهش اخطار دادم که غروب تنهایی برنگرده ، ولی اون اصرار کرد که میخاد تنها باشه !
وانگجی اخمی کرد :
× همسرت زیباست ولی بر خلاف زیبایی چشم گیری که داره زبون آتشینی داره! امیدوارم بتونی کنترلش کنی!
وانگجی دست هایش را مشت کرد ، از چشم هایش آتش میبارید .
عقرب پوزخندی زشتی زد .
وانگجی بدون توجه به اون رویش را برگرداند و رفت.
...
وقتی کارش تموم شد ، به سرعت به جینگشی بازگشت . تموم مدتی که کنار لان چیرن بود نمیتوانست تمرکز کند . از چهره اش عصبانیت میبارید ، شاید بخاطر همین بود که عمویش زود مرخصش کرد!
وارد جینگشی که شد ، ویینگ را دید که پشت میز نشسته و چیزی مینویسد . به سمتش رفت و بالای سرش ایستاد.
ویینگ سرش را بلند کرد و خنده ای دلبرانه به او زد :
- اوه ، لان جان اومدی ! من داشتم...
+ بهت گفته بودم با عقرب و لُو صحبت نکنی!
رنگ ویینگ برید! عقرب به او گفته بود که از دیدارشان چیزی به وانگجی نمیگه! ولی انگار این وسط یک نفر دروغ گفته بود.
ویینگ نفسش را در سینه حبس کرد ، مظلومانه نگاهش را به کف پوش اتاق دوخت و آرام زمزمه کرد :
- من... منن فقط ...
+ ویینگ این کارا از لجبازیه یا نفهمی؟
- من مجبور شدم.
وانگجی به تندی گفت :
+ گفته بودم ازشون فاصله بگیر! اگه بهت آسیبی بزنن چی؟ اگه قصد جونتو کنن چی؟
- نمیتونستم جوابشو ندم ، من...
+ خفه شو.
ویینگ لب هایش را روی هم کوبید ، دستش را روی چشم هایش گذاشت ، بغض گلویش را فشار میداد.
وانگجی، ترسیده بود! از آینده ای که میدانست چیز خوبی در انتظارشان نیست!
عمه بزرگ همیشه با خودش بدیمنی می اورد . نمیخاست همسرش را مانند مادرش از دست بدهد. نمیخاست دوباره همان اتفاق های شوم بیوفتد .
شب شد....
ویینگ برروی تخت پشت به لان جان دراز کشیده بود . ویینگ خسته از گریه زیاد ، زود به خواب رفت ولی وانگجی نمیتوانست نگاهش را از امگای زیبا و خواستنیش بگیرد. ویینگ در خواب به طور وحشتناکی معصوم بود . از اون همه معصومیت دل وانگجی برایش ضعف کرد. کمی تکان خورد و به سمتش رفت. از پشت آرام بغلش کرد .
بوسه ای بر روی موهای نرمش زد . رد خیس اشک هایش را پاک کرد. ویینگ تکانی خورد واز خواب پرید تابی خورد ، سرش را در گودی گردن لان جان گذاشت :
+بیداری؟
-هوووم
+تشنه ات نیست؟
-نه
+چیزی نیاز داری؟
-نه
+پس چیشده؟
- دستام سرد شده!
وانگجی سریعآ دستای ویینگ را گرفت. او راست میگفت ، دستاش واقعا سرد بودن!
دستش را رها کرد و روی قلب ویینگ گذاشت، قلبش تند میزد!
+ میخای طبیب خبر کنم؟
- اون نمیتونه کاری کنه.
+برای چی اینجوری شدی؟
- چون تو منو اذیت میکنی .
+...
-تو اصلا آلفای خوبی نیستی!
+بهتره بخوابی!
ویینگ دیگر چیزی نگفت و با ناراحتی خوابید ولی لان جان تا صبح بیدار بود و به این فکر میکرد که چگونه از همسرش مواظبت کند ...
صبح روز بعد چیرن ، از وانگجی خاست که به اتاقش برود تا در مورد موضوعی مهم با او صحبت کند. وقتی وانگجی از اتاق عمویش بیرون زد یه وضوح میتوان دید رگ های گردنش از عصبانیت بیرون زده بودند! معلوم نبود لانچیرن چه گفته که وانگجی این چنین عصبانی شده بود.
ویینگ در کنار لان شیچن مشغول نواختن موسیقی بودند که وانگجی وارد شد. ویینگ که به تازگی تموم حالات وانگجی را میشناخت دست از نواختن برداشت ، آب دهانش را قورت داد و به آلفای عصبانی رو به رویش ذل زد.
میدانست اتفاق مهمی افتاده که آلفایش اینگونه عصبانیست!
لان شیچن پیش دستی کرد :
× وانگجی ، عمو چیکارت داشت؟
+ عمو از من خاست که شخصاً به لُو درس بدم! اون نمیخاد با بقیه دانش آموزا سر کلاس بشینه و میخاد من بهش درس بدم! اون هم خصوصی!
ویینگ و شیچن به هم نگاه کردن . وانگجی عصبانی بود. تنفر وانگجی به عمه بزرگ و بچهایش کاملا مشخص بود ؛ و این را همه میدانستند! پس عجیب بود که لانچیرن ، شخصاً به وانگجی بگه که باید به لُو آموزش بدهد!
شیچن از جایش بلند شد و به سمت برادرش رفت ، دستی بر شانه اش گذاشت :
× وانگجی ، اون هم یه شاگرد مثل بقیه! نیازی نیست انقدر واکنش نشون بدی و عصبانی باشی! از وقتی عمه و بچه هاش به گوسو اومدند تو خیلی زود عصبانی میشی و از کوره در میری ! بهتره از دمنوش آرامش بخش استفاده کنی.
وانگجی نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
از آن طرف ویینگ که تا آن لحظه ساکت بود ، بلند شد و خودش را به وانگجی رساند. دستانش را دور گردنش انداخت ، به چشم های ناراحتش ذل زد:
- لان جان نیازی نیست نگران باشی ، فقط چند ساعت تدریسه دیگه! همونطور که زوجون گفت اونم مثل بقیه شاگردها! انقدر عصبانی نباش !
و بعد لبخند دندون نمایی زد .
....
....
جینگشی با بخار آب داغ پر شده بود ؛
وانگجی هنوز هم عصبانی و گرفته بود. برای بهتر شدن حالش ، ویینگ ،حمام آب داغ آماده کرده بود.گره موهایش را باز کرد ، موهای سیاه و لختش از روی شانه اش سر خورد و روی سینه سفیدش افتاد. ویینگ هانفو قرمزی از جنس حریر پوشیده ، و بند هایش را نیمه باز گذاشته بود . بر لبانش پودر سرخابی زد ، پشت چشمانش را کمی سرمه کشید . یقه لباسش را باز تر کرد و خرامان به سمت حمام رفت....

YOU ARE READING
𝒊𝒕 𝒊𝒔 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒍𝒂𝒕𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒍𝒐𝒗𝒆🍶🔞
Fanfictionنام فیک: برای دوست داشتن هیچ وقت دیر نیست «It is never too late to love» ژانر: امگاورس، اسمات ، هیستوری ،دراما نویسنده : هنرمند کاپل : لان وانگجی و ویینگ ، وانگشیان نسخه امگاورس آنتمید #Untamed نویسنده فیکشن ییژان «#𝒔𝒆𝒙𝒚_𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆_𝒃𝒖𝒏𝒏�...