Ep10

613 113 5
                                    

پارت 10

وانگجی و لُو زیر درخت در حیاط اتاق لو ، روی صندلی های چوبی نشسته بودند . روی میز جلویشان پراز شکوفه های سفید بود و وانگجی داشت گل ها را یکی یکی روی گیس موهای لو میگذاشت . لُو دستش را به سمت گردنش برد و گردنبد سرخش را در دست گرفت و بعد از زیر چشم به ویینگ نگاه کرد .
ویینگ عقب رفت و پشت دیوار مخفی شد . بغض گلویش را گرفت . یاد زمانی افتاد که وقتی با وانگجی به جنگل میرفت، وانگجی گل های وحشی را میچید و در موهایش میگذاشت و پیشانی اش را میبوسید. ویینگ غذا را به آشپز خانه برگرداند و دور ریخت . 
بعد به اتاقش بازگشت. قبلا وانگجی اجازه نمیداد ویینگ تنها باشد ولی از وقتی که یه لو تدریس میکرد، دیگر به هیچ چیزی اهمیت نمیداد .
ویینگ روی تخت نشست ، دستانش را مشت کرد ، از این همه بی توجهی خسته شده بود!  بهتر بود با لان‌شیچن  در مورد این موضوع صحبت کند . پس بلند شد و تا  به سمت اتاق شیچن برود، همین که در را باز کرد با صورت خندان  عقرب رو به رو شد ، هیییین بلندی کشید  و چند قدم عقب رفت :
×اوه ترسوندمت؟ متاسف ام
- چیزی نیست من خوبم!
× داشتی میرفتی وانگجی رو ببینی؟ باید بگم که متاسفانه اون سرش با خواهرم گرمه و وقتی هم برای تو نداره! چطوره باهم کمی قدم بزنیم؟
- مهم نیست وانگجی سرش کجا گرمه، مهم اینه که اون شوهر منه! منم وقتی برای تو ندارم !
ویینگ به او توپید ،بعد بدون توجه به او خاست از کنارش بگذرد که  عقرب دستش را گرفت و به طرف خودش کشید و  در آغوشش گرفت.  ویینگ با ترس به او نگریست که چه گستاخانه اورا در آغوش کشیده! این همه جرعت از کجا آورده بود؟ اگر وانگجی میفهمید دو دستش را  از تنش جدا میکرد!
عقرب با پوزخند دل فریبش به ویینگ که تقلا میکرد از آغوشش بیرون بیاید نگاهی کرد ، بوسه ای بر روی بینی ‌ویینگ زد و سرمستانه خندید:
× هاهاها ! وانگجی خیلی ابلهه! اون چطور میتونه زیبا رویی مثل تورو به لُو ترجیح بده؟ واقعا اون ابلهه!
- خفه شوووووو... همین الان ولم کن وگرنه ...
× وگرنه چی؟ میخای به وانگجی بگی؟ اول باید صبر کنی از پیش لو بیاد بعد بهش بگی، باشه؟؟ هاهاهاهاها...
- تو یه عوضی هستی ، بهت میگم ولم کن ... وانگجی هرجا هم بره آخر بر میگرده پیش من! اون هیچ وقت بهم خیانت نمیکنه !
عقرب دست اش را زیر چانه ویینگ برد ، سرش را به زور بالا اورد ، صورتش را مماس با صورت ویینگ کرد ، نفس هایش به لب های ویینگ میخورد . نگاهش را به چشم های ویینگ انداخت، چشم های زیبایش پر از ترس و اشک بود . همین که صورتش را جلو برد تا لب های ویینگ را ببوسد ، صدایی از پشت سرش آمد :
= اینجا چه خبره؟
لان شیچن به آن دو نزدیک شد و دوباره تکرار کرد :
= پرسیدم اینجا چه خبره؟
عقرب فوتی به صورت ویینگ کرد و آن را رها کرد و عقب ایستاد :
× اوه پسر عمو ، چیزی توی چشم ویینگ رفته بود ، من میخاستم کمکش کنم درش بیاره !
لان شیچن که به درستی حرفای عقرب شک داشت رو به ویینگ پرسید :
= خوبی؟ چیزی شده؟!
- چیزی نیست یه چیزی رفته تو چشمم.
×  من از حضورتون مرخص میشم، بعداً میبینمتون !
عقرب به سمت ویینگ خم شد و زمزمه کرد :
× میتونم بهت ثابت کنم وانگجی داره بهت خیانت میکنه !
بعد سرش را عقب برد و صاف ایستاد :
× مراقب خودت باش زیبا رو !
و رفت .
ویینگ با ناراحتی به شیچن نگاه کرد . شیچن میتوانست همه چیز را در چشم های ویینگ بخواند .
اولش میخاست همه چیز را به شیچن بگوید ولی با حرفی که عقرب زد پشیمان شد!
شب منتظر ماند تا وانگجی بیاید و باهم شام بخورند . میخاست از او بپرسد که چقدر دیگه باید به لو درس بدهد .
ساعت از نیمه های شب گذشته بود ، ثابقه نداشت وانگجی تا این موقع شب بیرون از اتاقش باشد . ویینگ بلند شد ، از اتاق بیرون رفت . نسیم خنک گونه هایش را نوازش میکرد . خودش را بغل کرد و به سمت کتابخانه رفت . هیچکسی در کتابخانه نبود . از نگهبانی که آنجا بود پرسید :
- میدونی لان جان کجاست؟
× ارباب دوم لان همراه با بانو لو به اقامتگاه بانو رفتند .
خون در رگ های ویینگ یخ زد!  سریع خودش را به اتاق لو رساند و با عصبانیت و بدون در زدن وارد شد .
وانگجی پشت میز مطالعه نشسته بود ، لو‌ خم شده و در حال ریختن چای برای وانگجی بود ، سینه های درشت و سفیدش برق میزد. وانگجی نگاه سردی به ویینگ انداخت :
+ اینجا چیکار میکنی؟
- من باید از تو بپرسم ،معلوم هست این موقع شب به جای اینکه پیش همسرت باشی ، اینجا چیکار میکنی؟
لو دستش را روی سینه اش گذاشت ، انگشتان ضریف اش را دور گردنبند سرخ برد و در مشتش فشرد . با قدم های آهسته به سمت ویینگ آمد :
× اوه وی ووشیان! وانگجی فقط داشت بهم درس میداد! نیازی نیست اوقات تلخی کنی!
- با تو حرف نزدم ،برو کنار!
ویینگ ، لو را پس زد و به سمت وانگجی رفت . وانگجی بیخیال لیوان چایی اش را برداشت ، جرعه ای از آن نوشید و بعد بلند شد .  روبه لو کرد :
+ فردا بقیه درس ها رو تمرین میکنیم . شب بخیر
× پسرعمو ممنونم که انقدر به فکر منی ! شبت بخیر
وانگجی بدون توجه به ویینگ به  بیرون رفت .
ویینگ به سمت لو رفت و پرخاش کرد :
- از همسرم فاصله بگیر!
× اوه ویینگ! لازم نیست انقدر حسادت کنی! هرچی نباشه تو امگاش هستی!
- آره من امگای اونم، اونم آلفای منه! انقدر خودتو به همسرم نچسبون!
× ویینگ چرا فکر میکنی من خودمو به وانگجی میچسبونم؟؟؟ شاید اون از من خوشش میاد که تموم وقتشو برای من میذاره؟؟
ویینگ با عصبانیت نفسش را بیرون داد . لو با پوزخند زشتی ، شروع به چرخیدن دور ویینگ کرد :
× میدونی وانگجی به من چی گفته؟ اون گفته که اگه منو زودتر میدید ، شاید هیچ وقت با تو ازدواج نمیکرد! گفت که من زیبا تر از توام! اون یه امگای زن رو ترجیح میده به یه امگای مرد!
- اصلا هم اینطور نیست! وانگجی منو دوست داره!
× اوووووومممممممم... ویینگ بیچاره!  اون خودش بهت گفته؟؟؟ هاهاهاهاها! الکی فکر و خیال نکن! اون بخاطر اینکه برادرش تورو انتخاب کرده مجبور بود باهات رفتار خوبی داشته باشه!
چشم های ویینگ از اشک پر شد.
با عصبانیت لو را هل داد و از اتاق بیرون رفت .
با عجله خودش را به جینگشی رساند.
وانگجی فارغ از تموم دنیا ، برای خودش آرام خوابیده بود.
لباس هایش را سریع عوض کرد و به روی تخت رفت. وانگجی پشت به او خوابیده بود . ویینگ نزدیک رفت و از کمر وانگجی را بغل کرد . سرش را پشت گردن وانگجی گذاشت و آرام گریه کرد . آنقدر گریه کرد تا خواب اش برد.
صبح روز بعد ویینگ با صدای خدمتکاری که اورا صدا میزد بلند شد . وانگجی زودتر از او بیدار شده و رفته بود .
خدمتکار به او گفت که عمه بزرگ اورا  فرا خوانده پس باید هرچه زودتر به ملاقات اش برود. پس سریع لباس هایش را عوض کرد صورتش را شست و بعد از شانه کردن موهایش به دیدار عمه بزرگ رفت.
عمه زیر درخت بر روی صندلی نشسته بود و چای آلو مینوشید . با دیدن ویینگ ، فنجان اش را روی میز گذاشت و با دست اشاره کرد که بشیند . ویینگ تعظیمی کرد و نشست :
× وانگجی بهت دست زده؟
ویینگ از این همه رک گویی شرم کرد و صورتش قرمز شد :
× میشه گفت نزدیک یک ساله با وانگجی ازدواج کردی ، ولی هنوز بچه دار نشدین! میخام بدونم بهت دست زده یا نه؟
- بله
× پس چرا بچه ای نمیبینم؟
- لان جان گفته که من هنوز خیلی جوونم و نمیتونم از پس بچه بر بیام ، برای همین دارو ضد بارداری میخورم.
× اگه جوون بودی پس چرا باهاش ازدواج کردی؟ این قبیله نیاز به جانشین داره !
- چون عاشقش شدم و عاشقش هستم !
× بهت گفتم بیای اینجا ، تا در مورد دیشب ازت سوالی بپرسم! خدمتکاران دخترم گفتن که تو دیشب با عصبانیت و بدون اجازه وارد اتاق دخترم شدی و سرش داد زدی !  تو فکر کردی کی هستی که با دختر من اینگونه رفتار میکنی؟ لازمه جایگاهتو یاد آوری کنم؟
- من عروس این خانوادم و جایگاه خودمو دارم ،اینکه کی هستم و چیکار میکنم به خودم و همسرم مربوطه ولی شما بهتره یکم روی تربیت خودتون کار کنید و به دخترتون جایگاهش رو نشون بدید که سراغ آلفا های متاهل نره! این رفتار در شان دخترای قبیله لان نیست ، مگه نه؟
ناگهان یک طرف صورت ویینگ سوخت  ، و به دنبالش باریکه ای از خون از بینی اش جاری شد .
عمه بزرگ سیلی محکمی در صورتش زد .
ویینگ سرش را بالا اورد و به عمه بزرگ خیره شد :
- خودتون هم میدونید دخترتون داره سعی میکنه شوهرم رو اغفال کنه ! بهتره جلو شو بگیرید قبل از اینکه ...
ویینگ نتوانست جمله اش را کامل کند ، چون سیلی دیگری به صورتش برخورد کرد .  عمه بزرگ به ویینگ حمله کرد و موهایش را کشید ، روی زمین پرتش کرد و همچنان جیغ میکشید :
× تو امگای احمق! فکر کردی کی هستی ؟ من رو تهدید میکنی؟ میدونم چیکارت کنم !
از روی ویینگ بلند شد و به سمت گلدان روی میز رفت ، گلدان سنگین را دو دستی برداشت و به سمت ویینگ آمد . رنگ از رخسار ویینگ پرید ، جیغی کشید و دست هایش را سپر صورتش کرد . عمه بزرگ گلدان را بالای سر خود برد تا بر روی ویینگ بیندازد که ناگهان دستی زیر گلدان زد و خاک‌گلدان بر روی سر عمه ریخت ، گلدان از پشت سرش افتاد و شکست .
عقرب به سمت ویینگ رفت و در آغوشش گرفت . ویینگ تقلا کرد که از آغوشش بیرون بیاید ولی عقرب محکم تر اورا به خودش فشرد. 🥺 ویینگ در حالی که اشک می‌ریخت سرش را روی سینه عقرب گذاشت و چشم هایش را بست.
چقدر ویینگ از ته دلش میخاست که الان در آغوش وانگجی میبود، نه یک آلفای غریبه!
ولی متاسفانه آلفایش محصور امگای دیگری شده و اورا به کل فراموش کرده بود.
عقرب خیره به چشم های بسته ویینگ ، دستش را نوازش وار بر روی کمرش کشید .
با جیغ عمه بزرگ هر دو به خود آمدند .
ویینگ حالا که فهمیده بود عقرب از او مراقبت میکند ، خودش را بیشتر به او چسباند و در آغوشش پنهان شد. سرش را در گودی گردن عقرب  و دستانش را دور گردنش انداخت .
عقرب از این همه مظلومیت ویینگ قلبش گرفت .
عقرب دادی کشید :
= به چه حقی دست تو روی ویینگ بلند میکنی؟ زورت به ضعیف تر از خودت میرسه مادر؟
× به تو مربوط نیست ، از اینجا گمشو برو ، من با این امگای کثیف کار دارم!
= امگای کثیف اون دختر احمقته که داره با یه الفای متاهل لاس میزنه! تو حق نداری ویینگ رو اذیت کنی .
× معلوم هست چی‌میگی پسره ای خیره سر! لو خواهرته هرکاریم کنه تو باید پشتش باشی !
= اون دختره بی حیا خواهر من نیست! چندبار باید بگم؟
×عقرب!
= مادر دیگه اخطار نمیدم ، بار دیگه به ویینگ نزدیک بشین  همتون با من طرفین!!!!!!
عقرب ویینگ را بغل کرد ، یک دستش را زیر زانو و دست دیگرش را دور کمر ویینگ انداخت و بلند کرد و به سمت جینگشی به راه افتاد.
همین که در جینگشی را باز کرد با چهره متعجب وانگجی رو به رو شد . عقرب بی توجه به آن ،ویینگ را روی تخت گذاشت .
وانگجی به سمتشان رفت و با عصبانیت داد زد :
+ داری چه غلطی میکنی؟ کی بهت اجازه داد به امگای من دست بزنی ؟
عقرب به سمت وانگجی حمله کرد ، یقه اش را گرفت و غرید :
× امگای تو؟؟؟؟؟  تو چجور آلفایی هستی که امگاتو من باید نجات بدم هان؟ کدوم گوری بودی وقتی ویینگ بهت نیاز داشت؟
+ این چیزا به تو ربطی نداره، از امگای من فاصله بگیر ! وگرنه تضمین نمیکنم زنده بزارمت !
× تو لیاقت ویینگ رو نداری طلاقش بده و اونم راحت کن!
+ زندگی من به تو ربطی نداره ، همین الان گورتو گم کن !
عقرب یقه وانگجی را رها کرد و با ناراحتی از جینگشی خارج شد .
وانگجی به سمت ویینگ که روی تخت نشسته بود و گریه میکرد، رفت و بار دیگر فریاد زد:
+ چندبار باید تکرار کنم که از عقرب فاصله بگیر!!!!  چندبار ویینگ ؟ چندبار؟؟؟؟
ویینگ در حالی که خودش را بغل کرده بود گریه میکرد, آرام زیر لب نالید :
- عمه بزرگ داشت...
+ خفشو نمیخام هیچی بشنوم ، دیگه اجازه نمیدم از اتاق بیرون بری . برای اینجا نگهبان میگیرم که نزارن بری بیرون . یه مدت که زندانی بودی میفهمی که باید حرف گوش بدی!
ویینگ از تخت بلند شد و جیغ کشید:
- منو تو اتاق زندانی کنی که خودت بری پیش لو ؟؟؟؟؟ بری گل بچینی و بزاری تو موهاش یا غذا بزاری دهنش؟؟؟؟ کل وقتت رو با اون باشی و شب ها هم که میای زود بخوابی؟
+ این چیزا به تو ربطی نداره! لو شاگرد منه
- از کی تا حالا معلم ها گل میزارن تو موهای شاگردشون؟؟ ببین لان وانگجی اگه بهم  خیانت کنی به زمین و آسمان قسم هیچ وقت نمیبخشمت و دیگه هیچ وقت منو نمیبینی ! اینو بدون فقط یه چیز کوچیک ازت ببینم ولت میکنم و میرم برام هم مهم نیست آبروی خاندانم میره یا نه !
وانگجی رویش را از ویینگ برگرداند و از اتاق بیرون رفت و تا آخر شب هم به جینگشی باز نگشت.
آخر شب هم وقتی وارد اتاق شد تا آنجایی که توانست ویینگ را نادیده گرفت و زود هم‌خوابید .

𝒊𝒕 𝒊𝒔 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒍𝒂𝒕𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒍𝒐𝒗𝒆🍶🔞Donde viven las historias. Descúbrelo ahora