Part 9

1.7K 223 61
                                        

بیمارستان شین یانگ، ساعت ۹:۰۶:

امگای جوان روی صندلی پلاستیکی سفت بیمارستان کنار تخت جونگ کوک بی هوش نشسته بود و با غم به صورتش نگاه می کرد، چند دقیقه پیش بالاخره موفق شده بود تهیونگ رو راضی کنه به دستشویی بره و در راه برگشت به اتاق حتما چیزی بخوره و برای اطمینان نامجون رو هم باهاش فرستاده بود و حالا خودش مونده بود و امگای برادر عزیز تر از جانش.
به صورت رنگ پریدش خیره شده بود و هرازچندگاهی پلک میزد، حق این چهره ی فرشته گونه نبود این همه درد..کاش توان دفاع از عزیز ترین هاش رو داشت تا اینطور شاهد نابودی نازک ترین گلبرگش نباشه. قطره اشکی ناخواسته از چشم چپش چکید و باعث سوزش ناگهانی چشم هاش شد،نگاهش رو از صورت امگا گرفت و به دست هاش داد و با دیدن اون سرم ها قلبش ترک عریضی برداشت.
دست از خیره نگاه کردن پسر برداشت و به هوای بارونی بیرون داد و باز هم تو افکار بی سر و تهش غرق شد.

- ..هی..ونگ نیم؟

با شنیدن صدای ضعیفی که انگار متعلق به جونگ کوک بود فکر کرد توهم زده ولی وقتی نگاهش رو به امگا داد و با چشم های نیمه بازش مواجه شد ، با عجله به سمتش خم شد و با بغض مخلوط با خوشحالی گفت: جونگ کوکا؟ صدامو میشنوی؟؟

امگای کوچکتر پلک هاش رو به آرومی روی هم فشار داد و باعث غلتیدن قطرات اشک رو صورت جین شد.

£ خ..خوبی؟

جونگ کوک سرش رو تکون داد و لبخند بی جونی به جین هدیه داد.

£ نمیدونی چقدر نگرانت شدیم بچه! از وقتی خبرو شنیدیم هممون شبیه جنازه های متحرکیم..ولی خداروشکر که سالمی وقتی فهمیدم چرا بستری شدی تا وقتی برسیم بیمارستان نصف جون شدم که یه وقت بلایی سرتون نیومده باشه..

جونگ کوک با شنیدن فعل جمع یاد بچه ی تو شکمش افتاد و با چشم های گشاد شده ناگهان از روی تخت بلند شد که باعث تیر کشیدن دستش که به سرم های زیادی وصل بود شد و آخش در اومد، جین به سمتش هجوم برد دوباره به حالت دراز کشیده درش آورد و سرزنشش کرد: میفهمی تو چه وضعیتی هستی؟ این چه کاریه؟؟

امگا با چشم های اشکی به جین نگاه کرد و به سختی گفت: ه..یونگ....ب.چ..چم؟؟

جین لبخندی زد و بعد از نشستن دوباره روی صندلی گفت: خوبه.

جونگ کوک نفس آسوده ای کشید و شکمش رو نوازش کرد، امگای بزرگتر که شاهد حرکتش بود گفت: مامان بودن خیلی بهت میاد کولوچه.

جونگ کوک نگاهش رو به جین داد و با اخم تصنعی ای گفت: من مردم هیونگ!

جین خنده ی بلندی سر داد و گفت: باشه باشه..پاپا بودن بهت میاد.

امگا لبخندی به هیونگش زد و زیر لب گفت: معلومه که میاد.

£ خوشحالم.

It's my babyStories to obsess over. Discover now