متن چک نشده.
خونه ی ویلایی کیم تهیونگ، فردای آن روز، ساعت ۱:۵۶ ظهر:
زن بعد از وارد کردن رمز در ورودی به آرامی پا به فضای داخلی گذاشت و به فضای گرفته ی خونه نگاه کرد، نفسش رو با تاسف بیرون داد. نمیدونست چه اتفاقی بین دو پسری که تا چند ماه پیش با خوشحالی کنار هم زندگی می کردند اومد و باعث شده خونه رو اینطور ول کنند، مثل روز های گذشته که به خونه می اومد تا به دستور آقای کیم مراقب خونه باشه از ته دل غصه ای برای این وضعیت خورد و با چهره ای گرفته بعد از بستن در به سمت آشپزخونه رفت تا لیوان آبی بخوره.
بعد از خوردن کمی آب پالتوی پشمی و کیف کوچیکش رو روی صندلی چوبی کنار دیوار گذاشت و به سمت اتاق خواب ها رفت و طبق معمول برای کشیدن پرده های اتاق اصلی خونه که قبلا متعلق به اون جفت بود رفت و همونطور که به اتاق نزدیکتر میشد متوجه صدایی خیلی ریز که بی شباهت به گریه نبود شد و با کمی کنجکاوی قدم های بلند تری برداشت و وقتی بالاخره وارد اتاق شد چشم هاش جسم جمع شده ی گوشه ی دیوار رو دیدن که از لرزش شونه هاش به راحتی میشد متوجه شد که در حال گریه کردنه و تشخیص اون فرد برای خانم پارک اونقدرا هم سخت نبود چون از اون جسم نسبتا کوچیک و مو های فندقی می تونست بفهمه کسی جز امگای دوست داشتنی ای که چند ماه ندیدتش نیست.
با تعلل به سمتش رفت و کنارش نشست و دستش رو روی شونش گذاشت.
× جونگ کوک شی؟
امگا با شنیدن صدای زن سرش رو از روی بالش جمع کرده در بغلش برداشت و با چشم های خیسش متعجب به اون خیره شد و خانم پارک با دیدن اون چشم ها دوباره تمام اتفاقات اخیر رو مرور کرد و بعد از جویدن نامحسوس لب هاش گفت: خ..خوبی؟
جونگ کوک به مدت چند ثانیه کوتاه به صورت زن نگاه کرد و فهمید چقدر دلش حتی برای اون هم تنگ شده.
- خ..خانم...پ..پارک؟
زن لبخند ملیحی زد و گفت: خودمم عزیزم. اینجا چیکار میکنی؟
امگا که انگار دوباره یاد تمام بدبختی هاش افتاده بغض کرد و باعث لرزیدن لب های غنچه شدش شد.
- ج..جایی رو ند...نداشتم برای موندن..
زن با دلسوزی زیر بغل جونگ کوک رو گرفت و بعد از جدا کردن جسم سبکش از زمین به سمت تخت رفت و بعد از اینکه هر دو شون روی سطح نرمش که حالا ملحفه های مچاله شده روش دیده میشد جای گرفتن همون طور که دستش رو نوازش وار پشت امگا میکشید گفت: آقای کیم که چیزی نمیگن،از بعد اون روز که یهویی جفتتون غیب شدین تا دو هفته این خونه خالی از سکنه بود و من واقعا نمیدونستم چیکار کنم، بعد از اون دو هفته خودشون اومدن و گفتن این خونه رو مثل روز اولش نگه دارم تا شاید روزی دوباره برگردین ولی اون روزی خیلی طول کشید...و چند روز پیش زنگ زده بودن برای اینکه باهام تصویه حساب کنن و آخر صحبت هاشون گفتن شاید دیگه برنگردین. ولی حالا شما اومدین اینجا و...
- قضیه اش خیلی طولانی عه سوران...بخاطر یه سری اتفاقات مجبورم چند ماهی رو اینجا بگذرونم و میشه گفت این موضوع اصلا به خواست خودم نیست و آقای کیم هم درست گفتن، شاید دیگه هیچوقت برنگردیم.
× ا..اما...
پسر نگاه ملتمسش رو به زن داد و گفت: خواهش میکنم.
سوران با بی میلی سرش رو پایین انداخت و تصمیم گرفت حرفی نزنه.
- خب. از خودت بگو..چخبر؟ دخترت خوبه؟؟
به صورت سفید و بی روح امگا نگاه کرد و با بی حواسی گفت: خ..خوبه.
امگا لبخند نرمی زد و گفت: میدونی چقدر دلم براش تنگ شده؟ میشه برای فردا با خودت بیاریش؟؟
زن سرش رو تکون داد و گفت: البته، اون هم دلتنگ شما و آقای کیمه!
لبخند رو لب های پسر خشکید و باز همون غم برگشت و باعث شد نگاهش رو به جای دیگه ای بده، سوران با حس بدی بعد از پیروز شدن در جنگ درونی ای که با خودش داشت گفت: چ..چیزی می خورین؟
پسر با چشم های اشکی ای که با لبخند دوباره شکل گرفته ی نصفه نیمش در تضاد بود بدون اینکه نگاهی به زن بی اندازه گفت: مگه قرار نبود دیگه رسمی صحبت نکنی؟...حواسمم بود که جونگ کوک شی صدام کردی خانم پارک!!
زن با گونه های سرخ معذرت خواهی کرد و با گفتن: میرم براتون چیزی آماده کنم اتاق رو ترک کرد.
بعد از رفتن سوران، پسر از روی تخت بلند شد و با قدم های سست به سمت دستشویی گوشه ی اتاق رفت و وقتی جلوی آیینه بزرگ روشویی ایستاد قطره اشکی ناخواسته از بین مژه هاش رها شد و باعث شد پوزخندی به قیافه ی داغون خودش در آینه بزنه.
- گفتم همه جا پر از خاطرس..
ESTÁS LEYENDO
It's my baby
Hombres LoboGenre: Omegavers, Romance, Drama, Angest, Mperg, Smut Couple: Vkook Parts: Indeterminate - ف..قط از این میترسیدم....که یه روزی از اینکه احساساتمو بهت دادم پشیمونم کنی!...با تمام این سختی هایی که کشیدم تحمل کردم و صادقانه دوست داشتم.....ولی امروز..پش...
