Part 43

795 74 236
                                        



کره‌جنوبی،سئول،فرودگاه اینچئون، ساعت ۱۰:۳۰ صبح:

با قدم‌های آرام همان‌طور که چمدون کرم رنگش رو پشت سر می‌کشید کاشی‌های سفید رنگ زمین رو زیر پا گذاشت و با چشم‌هایی که از فاصله‌ی خیلی زیاد هم بی‌حوصلگی رو فریاد می‌زدند با چشم به دنبال چهره‌ای آشنا گشت.

ناخودآگاه دمی از هوای اطرافش کشید و لحظه‌ای ایستاد، پس راست می‌گفتند که بوی وطن بعد از سالها ممکنه باعث بازگشت بغضی چند ساله بشه...شاید هم مسئله اصلا وطن نبود و فقط خاطرات گذشته و افراد سبب گلوی‌ دردمند بتا بودند.

_ هیونگ!

با شنیدن صدای شاداب مرد پلکی زد و سعی کرد چشم‌های سرخ شده‌اش رو به حالت نسبتا عادی برگردونه، کمی مکث کرد و بالاخره سرش رو چرخوند و چشم‌های بی‌حسش به تماشای امگایی شدند که مثل همیشه استایل گشاد و راحتی داشت و کلاهش تقریبا تا روی بینیش پایین کشیده شده بود، ناخودآگاه لبخند زد و قدمی به سمت مرد کوچکتر برداشت و آهسته لب زد: جونگ‌کوک!

مرد امگا با ذوق به سمت مرد بتا پا تند کرد و بدون اینکه بهش اجازه‌ی حرکت اضافه‌ای رو بده لبخند نرمی زد و به سرعت درآغوشش گرفت.

_ دلم برات تنگ شده بود هیونگ...خسته نشدی از بس خودتو حبس کردی تو اون کشور که فقط بوی غم میده؟

مرد بزرگتر تکخند صداداری زد و همون‌طور که با دست ضربه‌های آهسته‌ای به پشت جونگ‌کوک میزد گفت: همون غم تنها چیزیه که منو سرپا نگه‌داشته بچه..!

امگا بعد از مکث کوتاهی حلقه‌ی دست‌هاش رو از دور گردن مرد باز کرد و از فاصله‌ی کمی که بین‌شون بود به چهره‌ی افتاده و خسته‌ی بتا نگاه کرد.
_ چقدر..دیگه یونگی نیستی هیونگ...!

و در مقابل تنها لبخند تلخی از مرد بتا دریافت کرد و بلافاصله صداش بود که در گوشش پیچید.

÷ خب دیگه بسه...نسل جدید اینطور از مهمون تازه برگشته پذیرایی میکنن؟ کره قبلا جوون‌های مودب‌تری داشت...چه بلایی سرشون اومده؟ ها؟

کمی مکث کرد و با لحن شوخی ادامه داد: البته یادم نبود این امگا کوچولوی ما سوئد بوده!

دستی به موهای تیره‌ی مرد کوچکتر کشید و تقریبا نوازشش کرد.

÷ تو خودت چطور تو اون کشور دووم آوردی عزیزکرده‌ی کیم؟

جونگ‌کوک اخم محوی کرد و درحالی که چمدون رو از دست مرد می‌کشید با حالت تمسخر‌آمیزی گفت: به راحتی..حداقل بهتر از اینجا بود، اینجا حتی خیلی بیشتر از فرانسه بوی غم میده..!

یونگی پشت سر مرد کوچکتر راه افتاد و درحالی که باهم به سمت خروجی فرودگاه می‌رفتند زمزمه کرد: بهتر از بوی خونیه که هنوز از بینیم بیرون نرفته..!

























You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Dec 06, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

It's my babyStories to obsess over. Discover now