Part 41

504 57 50
                                        


جونگ‌کوک ترسیده آب دهنش رو قورت داد و به زحمت نیمچه لبخند مضطربی زد و سرش رو نامطمئن به سمت زن چرخوند.

- می‌بخشید؟

زن امگا مردد قدمی به سمتش برداشت و در فاصله‌ی کمی ایستاد، دم کوتاهی از رایحه‌ی مرد گرفت و با نچشیدن رایحه‌ی آشنا ناخودآگاه اخمی کرد.

√ من...

سعی کرد قلبی که به تپش افتاده بود رو نادیده بگیره، حتما دلتنگی خیلی بهش فشار آورده بود که اشتباها پسرش رو دیده بود، با حرکات ناموزونی قلبش رو فشرد و نفسش رو بیرون داد و ادامه داد: متاسفم..فکر کنم شما رو اشتباه گرفتم..

جونگ‌کوک با غم لبخند عمیقی زد و گفت: خواهش میکنم..خانم!

و بی‌توجه به رایحه‌ی پرتقالی که پره‌های بینی‌اش رو از سر دلتنگی می‌سوزوند و نگاه‌های خیره‌ی جونگمین ازشون فاصله گرفت و بی‌هدف به سمت پله‌های مرمری و بلند عمارت گام برداشت.

به قصد دور شدن هرچه سریعتر از جو سمی حاکم به سرعت پله‌ها رو دو تا یکی بالا رفت و با رسیدن به فضایی نسبتا خلوت‌تر به سمت یکی از راه‌روها رفت تا کمی از جمعیت هرچند کوچیک اونجا هم فاصله بگیره.
با کمتر شدن صدایی که برخواسته از جمعیت حاضر در مهمونی بود نفس‌ راحتی کشید و با تکیه دادن به دیوار پشت‌ سرش با دست‌هایی که لرزش مشهودی توشون بود قسمت چپ سینه‌اش رو ماساژ داد و با هدف جلوگیری از فوران چشم‌های داغ شده‌اش پلک‌هاش رو روی هم فشرد.

دیدن مادرش از اون چیزی که فکر می‌کرد سخت‌تر بود، با دیدن چشم‌هایی که با خودش مو نمی‌زدن انگار تمام دلتنگی‌ای که جونگ‌کوک کوچولوی درونش نسبت به مادرش داشت برگشته بود، دوباره اون پسربچه کوچولو که دلتنگ آغوش و لالایی‌های مادرش بود سر و کله‌اش پیدا شده و بغض دیگه‌ای به بغض‌های تو گلوش اضافه شده بود.

با درد هیسی کشید و بینی‌اش رو بالا کشید، کاش به حرف سابرینا گوش میداد و پاش رو اینجا نمیذاشت.
فقط خدا میدونست که جونگمین چه خوابی براش دیده بود و مرد امگا باز هم کورکورانه در دامش افتاده بود.

∞ مینهوووو...میخوای باز مادر توسط دایی بازخواست بشه؟ دست از سر اون بچه بردار!!!

با شنیدن صدای جیغ‌مانندی که از پشت درب بسته‌ی اتاقی که چند قدم باهاش فاصله داشت لای پلکش رو نیمه باز کرد و توجهش رو به اون در قهواه‌ای رنگ داد.
مینهو: به تو هیچ ربطی نداره من با پسردایی کوچولوم چطور‌ رفتار میکنم...مگه نه مینجون؟!

شنیدن اسم پسرش در اون مکالمه کافی بود تا بدنش از اون حالت کرخت دربیاد و صاف بایسته، با قدمی نامطمئن به سمت در رفت و گوش‌هاش رو تیز تر کرد.

∞ اوه جدی؟! تو اون شب اونجا نبودی که ببینی دایی ته چطور بخاطر تو مادر رو زد! پس دست از این کارات بردار وگرنه میرم خودش رو صدا میکنم تا این دفعه اونی که ازش کتک میخوره تو باشی کیم‌ مینهو!!!

It's my babyMga kuwentong kahuhumalingan mo. Tumuklas ngayon