۱ هفته بعد، خیابان دوک بونگ، در نزدیکی مهد کودک سارانگ، ساعت ۱۱:۵۷ ظهر:
پسر بچه همونطور که به کتونی های آسمونی رنگش نگاه میکرد و تعداد قدم هاش رو می شمرد دست زن امگا رو محکم تر فشرد.
× خبب..امروز چطور بود پرنس کوچولو؟
مینجون لب هاش رو غنچه کرد و نگاهش رو از زمین گرفت و به زن داد، لبخند ریزی زد و گفت: خووبب!
سوران سرش رو تکون داد، تره ای از موهاش رو پشت گوشش انداخت و به چشم های براق پسر بچه آلفا نگاه کرد.
× اوو..چه خوب. چیکار کردی؟
~ نانا...
با شنیدن اون لفظ شیرین از پسر لبخند عمیقی زد و با لحن آرومی گفت: جانم؟
~ تو میدونی بچها از کجا میان؟
اتمام جمله پسر مصادف شد با چشم های به سرعت درشت شده زن و آب دهنی که تو گلوش پرید، اما فورا خودش رو جمع کرد و انگار که چیزی نشنیده به راهش ادامه داد. توقع پرسش چنین سوالاتی رو داشت ولی نه تو این سن کم...تو اون مهد کودک چی یاد بچها میدادن؟ اگه یه درصد تهیونگ راجب این موضوع میفهمید اتفاقات خوبی برای مدیر اون مجموعه نمی افتاد، مینجی هم که مدرسه می رفت تا حالا همچین سوالی نپرسیده بود اون وقت این وروجک..
~ یعنی توام نمیدونی نانایی؟؟
× اهم...چرا این سوال رو میپرسی کولوچه؟
مینجون از حرکت ایستاد و دستش رو از بین انگشت های زن بیرون کشید که باعث شد سوران هم به تابعیت ازش بایسته، پسر کمی خجالت زده دست هاش رو پشت سرش بهم گره زده و با شک زمزمه کرد: آخه..شنیدم یکی از مربی هامون میگفت من اصلا شبیه شما نیستم....پس یعنی من بچه شما نیستم..مگه من بچه شمام نانا؟
سوران لب باز کرد تا حرفی بزنه که مینجون دوباره به حرف زدن ادامه داد: سانا هم میگفت چرا شبیه مامانت نیستی...نکنه تو رو از سر کار آوردن؟ من از سر کار اومدم نانا؟ مثل آپا؟؟
و با چشم های درشت و مشکی رنگش به صورت شوکه ی زن نگاه کرد و منتظر جواب موند، سوران نمی دونست به لحن بامزه پسر که " سر راه " رو به جای " سر کار " به کار برده بود لبخند بزنه یا بابت این حرف ناراحت بشه.
× نه عزیزدلم تو از سرکار نیومدی..
~ پس از کجا اومدم؟
امگا کمی قیافه اش رو به معنای فکر کردن تو هم برد و بعد از کمی مکث گفت: بچها از تو شکم مامانشون میان..
~ تو مامان منی نانا؟ یعنی من از تو شکم تو اومدم؟؟
زن نفسش رو آروم بیرون داد و روی پاهاش نشست تا هم قد پسر بچه آلفا بشه، نگاهش رو بین اجزای صورتش گردوند و ناخوداگاه روی چشم هاش ثابت موند، اون گوی های درخشان و کنجکاو چقدر شبیه به چشم های زیبا و گرد دونسنگ کوچولوش بودن. با یادآوری اون چشم ها بغض کرد...مامان؟ چقدر جونگ کوک رو با " مامان کوچولو " صدا زدن اذیت کرده بود، مامان کوچولویِ مینجون؟
لبخند تلخی زد و سعی کرد اشک هایی که فاصله ای با ریختن نداشتن رو پس بزنه تا جوابی برای سوال پسر داشته باشه.
× نه...من مامانت نیستم.
مینجون که منتظر گرفتن جواب مثبت یا تاییدی از امگا بود با شنیدن حرفش چشم های کوچولوش پر شدن...
سانا بهش گفته بود چون شبیه نانا نیست پس اون مامانش نیست و این یعنی اون مامان نداره که این نمیشه پس مامانش ولش کرده...
با صدای بغض آلودی پرسید: یعنی من مامان ندارم..؟
سوران دستپاچه بخاطر چشم های پر شده ی پسر بچه گفت: عزیزم نه..ببین...همه هم از شکم مامان هاشون....
حرف زن با بغض پسر بچه که با صدای بلندی ترکیده بود قطع شد و بعد از اون حرف های نصفه نیمه اش بودن که به گوش های سوران می رسیدن.
~ ینی...حق با سانا بود...مامانم منو ول کرده..؟ یعنی من اینقد...پسر بدی ام؟؟ ناناااا....من...من...خودت گفتی پسر خوبی ام تازههه...آپا میگه من پسر خوبشم...پس چرا...
زن به سرعت جسم کوچیک و لرزون مینجون رو به آغوش کشید و با بوسیدن روی موهاش زیر گوشش زمزمه کرد: نه...اصلا همچین چیزی نیست عزیزدلم...تو بهترین پسر دنیایی...و هیچکس هم تو رو ول نکرده..
~ پس چرا مامان...
بینیش رو بالا کشید و با صدای تحلیل رفته ای تو سینه ی زن ادامه داد: ندارم..؟
سوران نفس عمیقی کشید و همونطور که تمام تلاشش رو میکرد تا اشک نریزه گفت: چون بعضی از بچها مامان ندارن..مامانی نیست که ولشون کنه..
~ پس من از کجا اومدم؟؟
زن کلافه از اینکه نمیتونست جواب درستی به پسر بچه بده چشم هاش رو چرخوند و تصمیم گرفت جواب دادن به این سوال رو به مرد آلفا متحول کنه.
× وقتی که اومدی من نبودم برای همین نمیدونم..نظرت چیه از آپا بپرسی؟
پسر بچه قانع نشده بود پس با لجبازی از اون آغوش گرم فاصله گرفت و با چهره ای که سرخ و خیس از اشک بود گفت: تو میدونی!! الانم داری الکی میگی...آپا گفته بود الکی گفتن خیلی کار بدیه....تو نانای بدی هستی!!!!
سوران لبخند کمرنگی به شیرینی پسر زد و با انگشتش صورتش رو نوازش کرد تا کمی از رد اشک های به جا مونده از گونه هاش رو پاک کنه و در همون حین گفت: من نانای خوبی ام. و واقعا نمیدونم چطوری اومدی وروجک!!
مینجون لب باز کرد تا دوباره اعتراض کنه که امگا این اجازه رو بهش نداد و روی دست هاش بلندش کرد، بوسه ی ریزی روی صورتش کاشت و همون طور که شروع به طی کردن سنگفرش های پیاده رو کرده بود گفت: دیگه کافیه، مینجی خونه تنهاست!! تو که نمیخوای اون دختر آلفا باز عصبانی بشه؟!
پسر بچه با شنیدن حرف زن و یادآوری شدن چهره ی ترسناک و اخمالوی دختر جلوی چشم هاش و رایحه ی به شدت تلخ شده اش و بعد از اون قهری که ۱ روز کامل طول کشید و در آخر قضیه توسط پادرمیونی پدرش حل شد و اون مجبور شد تصویر زشتِ " بوسیده شدن مینجی توسط آپاش " رو شاهد باشه، چهره اش رو درهم کرد و با حلقه کردن دست هاش به دور گردن زن با صدای ترسیده و شاید عصبانی ای گفت: خب یکم تند تر راه برو نانا!
و این حرفش باعث لبخند عمیق و رضایت بخش امگا شد.
YOU ARE READING
It's my baby
WerewolfGenre: Omegavers, Romance, Drama, Angest, Mperg, Smut Couple: Vkook Parts: Indeterminate - ف..قط از این میترسیدم....که یه روزی از اینکه احساساتمو بهت دادم پشیمونم کنی!...با تمام این سختی هایی که کشیدم تحمل کردم و صادقانه دوست داشتم.....ولی امروز..پش...
