Part 34

590 63 118
                                        

متن چک نشده، هیه هیه-

چند هفته قبل، استکهلم، سوئد، باشگاه بوکس بوجینکان، ساعت ۵:۴۵ عصر:

نفسش رو بیرون داد و با پشت دست عرقش رو پاک کرد، چشم های گردش رو رو هم فشرد و سعی کرد نسبت به فرومون های تلخ و گاها ترش اطرافش بی توجه باشه، اما بی فایده بود پره های بینیش همچنان اذیت میشدن و این موضوع کلافه ترش میکرد.
دستش رو مشت کرد و خواست ضربه ی دیگه ای بزنه که صدای بلندی با لهجه انگلیسی غلیظ فضای باشگاه رو پر کرد: هی جی کی!! تن لشتو جمع کن و بیا به این کوفتی بگو ولت کنه....خودشو کشت!
پوف کلافه ای کشید و بدون توجه به نگاه خیره ی بقیه ی به سمت رختکن رفت، در فلزیش رو با یه ضرب باز کرد چهره ی عبوسش رو برای مرد میانسال به نمایش گذاشت.
× انقدر سخته این کوفتی رو سایلنت کنی مرد؟!
جونگ کوک تکخندی زد و دستی به موهای خیس از عرقش کشید.
- اونطوری چطور میخوای بیشتر از احوال پرسی باهام هم زبون بشی پیرمرد؟!
مرد بزرگتر یک تای ابروش رو بالا داد و گفت: هم زبون؟ با تو؟ بیب تو خودت پیشقدم...
حرفش رو قطع کرد: عاعاعا...
بی حواس به حرف لوگن سمت ساک ورزشیش خم شد و گوشیش رو بیرون کشید، نگاهی به گلس شکسته اش انداخت و با حالت سرگرم شده ای گوشه ابروش رو خاروند.
× هی بچه!
جونگ کوک بالاخره دست از خیره شدن به صفحه مشکی کشید و روشنش کرد و همونطور که به تعداد تماس های از دست رفته اش نگاه میکرد گفت: مرد بودم که!
و با چشم هایی که هاله ای از لبخند درونشون دیده میشد به مرد دیگه نگاه کرد.
× تخم سگو ببینا...
مرد کوچکتر لبخند عریضی زد و لب باز کرد تا چیزی بگه که دیگری پیش دستی کرد: به بیبی گرلات گوش زد کن این تایم نمیتونی جوابشون رو بدی...حوصله تحمل صدای فاکی موبایل رو ندارم جئون!
جونگ کوک لباش رو غنچه کرد و وارد تلفنش شد، سرش رو تکون داد و زیر لب جواب مرد رو داد: من به اون هرزه ها شماره نمیدم پیرمرد!
× به هر خر...
حرف مرد با شروع مکالمه تلفنی جونگ کوک قطع شد و باعث شد چیزی شبیه به دود از سرش بلند بشه؟
مرد کوچیکتر با حالت بامزه ای به چهره ی برافروخته اش لبخند زد جواب فرد پشت خط رو به زبان مادریش داد: جانم هیونگ..
به مرد آلفای رو به روش نگاه کرد و منتظر صدای هیونگش موند که با لحن کلافه اش نگاهش رو به زمین داد و بعد از چند ثانیه ی پشتش رو به مرد دیگه کرد.
مرد میانسال که چهره ی افتاده ی جونگ کوک رو دید پوف کلافه ای کشید و همونطور که زیر لب غر میزد: نشد یه بار پشت تلفن به این بچه خبر خوب بدن!
و رختکن رو ترک کرد.
مرد امگا رو نیمکت فلزی نشست دستی به موهای خیسش کشید.
- هیونگ درست حرف میزنی بفهمم چیشده؟ چرا صدات اینطوریه خب...
∑ چیزی نشده فقط ازت خواستم بیای خونه..
مرد کوچکتر تکخندی زد و گفت: فقط همین نیست..از لحنت مشخصه یه چیزیت هست چیشده..
مرد پشت خط نفسش رو آهسته بیرون داد و بار دیگه حرفش رو تکرار کرد: بیا خونه.
و بدون اینکه منتظر کلمه ای از جونگ کوک بمونه تماس رو خاتمه داد.
مرد امگا کلافه بدنه گوشی رو بین انگشت هاش فشرد و زبونش رو به قسمت داخلی گونه اش فشرد، طی یه حرکت از روی نیمکت بلند شد و کوله اش رو روی شونه اش انداخت.
از رختکن بیرون اومد و نگاهی به لوگن که در حال مکالمه با شاگرد جدیدش بود انداخت، اون پسر بچه یکم برای همچین جاهایی کوچیک نبود؟
سرش رو به دو طرف تکون داد و قدمی به سمت شون برداشت، در هر صورت مرد امگا معتقد بود آدما هرچه زودتر بزرگ شن کمتر صدمه میبینن.
در چند قدمی مرد میانسال ایستاد و با صدای گرفته ای وسط حرف شون پرید: ببخشید مربی..من امروز باید زودتر برم خونه.
لوگن با شنیدن صدای مرد کوچکتر چشم های سبز رنگش رو به امگا داد و با از نظر گذروندن چهره اش کلافه به انگلیسی گفت: باز کی زده تو پرت بچه؟
جونگ کوک تکخندی زد و گفت: کسی نزده تو پرم..باید برم خونه.
مرد سرش رو با حالت نمایشی تکون داد و گفت: باشه تو راست میگی، ولی حواسم هست هرروز داری تمرینا رو میپیچونیا!
- من که معذرت خواهی کرد..
لوگن ضربه نسبتا آرومی به بازوی امگا زد و با لحن شوخی حرفش رو قطع کرد: باشه میخک کوچولو..برو خونتون!
جونگ کوک اخم محوی کرد و به اعتراض همونطور که عقب عقب میرفت لب باز کرد: کوچولو..
دست راستش رو به همراه انگشت کشیده و صاف وسطش بالا آورد و ادامه داد: اون فاک زیر شلوراته پیرمرد!!
و همونطور که به چهره ی نسبتا عصبی مرد نگاه میکرد فضای باشگاه رو ترک کرد.













It's my babyStories to obsess over. Discover now