Part 25

975 110 30
                                        


تسا با چشم های درشت شده و متعجب به صحنه ی رو به روش نگاه می کرد، اصلا نمی تونست چیزی که می دید رو باور کنه.
جیمین و تهیونگ هم دیگه رو دوست داشتن؟
پس دلیل مخالفت های پی در پی شون با بحث ازدواج چی بود؟؟
بوسه ی اتفاق افتاده جلوی چشم هاش زوری بود؟
اگه به زور اتفاق افتاده بود پس چرا تموم نمیشد؟

کمی اون طرف تر جیمین که بالاخره از شوک خارج شده بود قطره اشکی از گونه اش به پایین سر خورد.
چشم های لرزونش رو روی هم فشرد و دست هاش رو به دور لباس آلفا که وحشیانه لب هاش رو می مکید فشرد و با لب هایی لرزون بوسه ی یک طرفه رو دو طرفه کرد و با تمام احساسی که در قلب کوچیکش جوونه زده بود تهیونگ رو بوسید.
قلب آلفا هم با تفکر اینکه کسی که همراهی میکنه توت فرنگیشه پر از ذوق و شادی شد و بوسه رو عمیق تر کرد.

در آخر تسا هم در ناباور ترین حالت ممکن با قدم های نامطمئن به اتاقش برگشت.
برادرش چقدر خوشبخت بود..چون پدرش کسی رو براش انتخاب کرده بود که واقعا از ته قلبش دوستش داشت.
و این تفکر باعث به وجود اومدن تنفری دیگه نسبت به پسر کوچکتر بود.





فردای آن روز، عمارت کیم، ساعت ۲:۴۰ ظهر:

تسا زیر چشمی با چشم های ریز شده برادرش رو زیر نظر گرفته بود و هرزگاهی نیم نگاهی هم به جیمین می انداخت و در تلاش بود اتفاق شب قبل رو هضم کنه.
این نگاه های خیره اش باعث شده بود تهیونگ متوجه دو چشمی که زیر نظر داشتنش بشه و با تعجب بهش نگاه کنه، دختر در مقابل لبخند مصنوعی ای تحویل برادرش داد و خودش رو با هم زدن سوپ شیر جلوش مشغول کرد.
آلفا که از رفتار عجیب خواهرش چیزی سر در نیاورده بود اخم محوی کرد و نگاهش رو بین افراد دور میز چرخوند تا اینکه به طور خیلی اتفاقی روی جیمین متوقف شد و باهم چشم تو چشم شدن، که این باعث شد گونه های پسر بتا گل بندازه و به سرعت نگاهش رو بگیره.
تهیونگ که باز هم درکی که از این ریکشن عجیب پسر نداشت تصمیم گرفت بیخیال آنالیز کردن بقیه بشه و روی طعم لذیذ خوراک گوشت جلوش تمرکز کنه.
اما این عمل خیلی زیاد طول نکشید چون جونگمین تصمیم گرفته بود مثل دفاعت قبل غذا رو به خانواده زهر کنه.
$ تهیونگ؟ جیمین؟...تصمیمی نگرفتید؟
با سوالی که برای چندمین بار مطرح می شد باز هم چشم ها به سمت مرد منحرف شدن و این بار بعضی از نگاه ها فرق داشت، تنها دختر آلفای جمع با تمسخر و پوزخند کوچکی که گوشه ی لب هاش جا گرفته بود بعد از نیم نگاهی که به پدرش انداخت با نگاهی اجمالی جیمین و تهیونگ رو از نظر گذروند و منتظر ریکشن بقیه شد.
جیمین هم سریع به لیوان بلوری جلوی چشم هاش زل زد و سعی کرد از هرگونه تماس چشمی با جونگمین صرف نظر کنه و بیشتر از قبل قرمز شد.
و در آخر تهیونگ که تکه گوشت توی دهنش حالا دیگه مزه ی تلخی گرفته بود به پدرش نگاه کرد و سعی کرد به زور قورتش بده.
¢ عزیزم؟ ترجیح میدم ناهار امروزم رو بدون هیچ تنشی بخورم، پس ممنون میشم بحثش رو پیش نکشی!
زن با صدای آروم و در کمال خونسردی کلمات رو بیان کرد و با دستمال سفید رنگی که کنار دستش بود گوشه ی دهنش رو پاک کرد.
طرف دیگه ی میز، مرد آلفا لبخندی زد و گفت: مینا جان! من هیچ کجا جز موقع صرف غذا نمی تونم همه ی شما رو یک جا ببینم! خصوصا تهیونگ که این چند هفته سرش خیلی شلوغ بوده!!
امگا پوزخند کمرنگی زد و بدون نگاه کرد به چهره ی همسرش گفت: می تونی درخواست کنی برات وقت خالی کنن.
اثرات لبخند با شنیدن حرف زن اون هم با چنین لحنی از روی لب های جونگمین کنار رفتن، اعضای صورتش ناگهان جدی شدن و مرد بعد از تر کردن سطحی لب هاش رو به تهیونگ گفت: به جایی نرسیدین، نه؟
پسر آلفا چشم هاش رو با عجز روی هم فشرد و نگاهش رو به چهره ی منتظر پدرش داد.
+ نه..و فکر نمی کنم به جایی برسیم.
با این حرف تسا ناخواسته تکخنده بلند و تمسخر آمیزی زد و بی توجه به نگاه های متعجب روی خودش جرعه ای از نوشیدنی تو لیوانش رو نوشید.

It's my babyHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora