Part 40

408 37 73
                                        

طبق معمول چک‌ نشده، شرمنده–

به آرومی درب یخچال رو باز کرد و بعد از کمی مکث شیشه‌ی نسبتا بزرگ شیر رو انتخاب کرد، مقداری از اون مایع نسبتا غلیظ سفید رنگ توی ماگ مشکی‌اش ریخت و به سمت ماکروویو کوچیک کنار کابینت رفت.
ماگ روی به آرومی روی صفحه‌ی گردونش گذاشت و بعد از بستن در استیلش دکمه‌ی مورد نظرش رو فشرد.
نفسش رو کلافه بیرون داد و همون‌طور که وزن بدنش رو روی دست‌های حائل شده روی میزش می‌انداخت به بافت چوبی میز زل زد‌، پلک آهسته‌ای زد و سعی کرد بغض غریبه‌ی شکل گرفته تو گلوش رو قورت بده و دید تار شده‌اش رو نادیده بگیره اما با یادآوری اطلاعیه‌ی جدیدی که امروز صبح به دستش رسیده بود دوباره همه چی روی سرش آوار شد.
با شنیدن صدای دینگ دینگی که نشون دهنده‌ی‌ اتمام کار ماکروویو بود سرش رو بالا آورد و با مردمک‌های خون‌افتاده به بخاری که از سطح ماگ بلند میشد نگاه کرد‌.

≈ هنوز نخوابیدی؟

با شنیدن صدای سابرینا چشم‌هاش رو معطوف زن کرد و بی‌حرف بهش خیره شد.

زن امگا دست‌هایی که روی سینه‌اش قفل کرده بود رو پایین آورد و دو طرف ژاکت آبی‌رنگش رو بیشتر به دور خودش پیچید و با قدم‌های مردد به سمت مرد قدم برداشت.
در چند قدمی‌اش ایستاد و دمی از رایحه‌ی تلخ‌شده‌ی میخکش گرفت.
پلک آهسته‌ای زد و بی‌توجه به چشم‌هایی که از شدت بی‌خوابی دودو میزدن لب باز کرد: دوباره هوس شب زنده‌داری زده به سرت؟

جونگ‌کوک نیمچه لبخندی زد و همونطور که ماگ بخار‌آلودش رو به سمت لب‌هاش می‌برد گفت: خواب از چشمام کم شده...نیست و نمیاد..

سابرینا دستی به موهای پریشونش کشید و ماگ رو از دست مرد کشید و در همون حین با اخم لب زد: صد دفعه گفتم همینطور داغ نخور!

ماگ رو با حرص روی سطح میز کوبید و با بالا کشیدن خودش روی کابینت نشست و بخاطر برخورد پوست برهنه‌ی ران پاش با سطح یخ‌زده و سفیدش هیسی کشید.
پا روی پا انداخت و بعد از کمی مکث با حالت منگی که خستگی مشهودی توش موج میزد رو به مرد امگا گفت: الان با فکر کردن و نخوابیدن چیزی درست میشه؟
خمیازه‌ای کشید.

≈ حقیقتا بخوام باهات روراست باشم...گندیه که شاید خودت زدی! و درواقع زدی...نمیشه گفت شاید...یعنی حداقل...

این بار خمیازه‌ی نسبتا طولانی‌تری کشید و بعد از ثانیه‌ای مکث ادامه داد: نباید جلوی اون پدرِ بچه‌ی فوق‌العاده تاکسیک فاکیت...اون مرتیکه‌ی سوئدی رو می‌بوسیدی!

جونگ‌کوک با شنیدن حرف زن اخم محوی کرد و لب‌های خشک شده‌اش رو از هم فاصله داد و تا چیزی بگه که سابرینا پیش‌دستی کرد و گفت: هیچ حق اعتراضی نداری آقای جئون...تو گند زدی و باعث شدی اون آلفای احمق لج کنه!!

It's my babyHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora