متن چک نشده-
خانه کیم تهیونگ، ساعت ۹:۴۰ شب:
~ نانا؟ آپا کجاست...
مینجون با چشم های اشکی همونطور که با دستاش ور میرفت پرسید، در مقابل زن با شنیدن صدای زیر و آروم پسر بچه بالاخره نگاه خیره اش رو از عقربه های مرده ی ساعت گرفت و بی حواس جواب داد: سرکار..
~ مگه امروز تعطیل نبودش..؟ گفته بودش امشب میریم بیرون..گفت میریم جاجانگیی میخوریم!
سوران نفسش رو کلافه بیرون داد و سعی کرد لبخند بزنه.
× خب..متاسفانه کارش طول کشید..
مینجون بی صبر حرفش رو قطع کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت: نهه..بگو آپا بیادش!داری دروغ میگیی..آپا زیر قولش نمیزنه!!!
امگا کلافه تر از قبل رو به روی پسر نشست و با دست هاش شونه اش رو گرفت، مستقیم به چشم های درشت و اشکی اش نگاه کرد و گفت: برای آپا مشکل پیش اومده و من ازت میخوام پسر بزرگی باشی و صبر کنی براش خب؟ اون کار داره و فعلا نمیتونه بیاد..
کلمات زن باعث شدن چونه مینجون به طرز بدی شروع به لرزش کنن و چشم هاش پر تر از قبل بشن، خوش رو از زن دور کرد و جیغ کشید: یعنی چییی...آپا قول دادشش..تو داری دروغ میگی..تو بدی..نانای بددد!!!
با جیغ زدن مینجون سوران عصبی شد و بی فکر تن صداش بلند تر شد: من دروغ نمیگم! حتی منم نمیدونم چه اتفاقی افتاده امروز..میفهمی؟ به حرفم گوش بده مینجون...منم به اندازه تو کلافه و خستم نباید همدیگه رو اذیت کنیم پسر خوب!
بغض پسر بچه ترکید و قدم دیگه ای عقب رفت که باعث شد پهلوش با میز شیشه ای کوچیک وسط خونه برخورد داشته باشه و بیشتر از قبل گریه اش بگیره.
~ نمیخوام..برو...من آپام رو میخوام..نانای بددد!!
سوران با چشم هایی که کم کم رگه های سرخ توشون معلوم میشدن به سمت مینجون خیز برداشت تا ببینه چه بلایی سر خودش آورده که با به صدا در اومدن زنگ خونه متوقف شد، لحظه توجه هردوشون به اون سمت کشیده شد و سوران بعد از کمی تعلل
روی دو پا ایستاد و به امید اینکه تهیونگ باشه به سمت در رفت، چهره ی فرد از پشت آیفون معلوم نبود. اخم محوی کرد و سعی کرد از جثه فرد اون رو تشخیص بده اما موفق نشد، مردد دکمه رو فشار داد و بعد از باز کردن در چوبی منتظر اون شخص موند.
بعد از لحظاتی کوتاه کلاه مشکی رنگی معلوم شد که بعد از اون کم کم مردی با قد نسبتا بلند همونطور که ماسکی به چهره داشت و کلاهش چشم هاش رو هم پوشونده بودن به رو به روش رسید.
زن امگا اخم محوی کرد و با شک پرسید: ببخشید؟
مرد با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت: میتونم بیام تو؟
سوران در رو به سمت خودش کشید و در حد فاصلی که باز مونده بود ایستاد: نمیتونم بدون شناخت بهتون اجازه ورود بدم آقا!
DU LIEST GERADE
It's my baby
WerwolfGenre: Omegavers, Romance, Drama, Angest, Mperg, Smut Couple: Vkook Parts: Indeterminate - ف..قط از این میترسیدم....که یه روزی از اینکه احساساتمو بهت دادم پشیمونم کنی!...با تمام این سختی هایی که کشیدم تحمل کردم و صادقانه دوست داشتم.....ولی امروز..پش...
