#پارت32
❌❌❌توجه:پارت شامل صحنات پابلیک و اروتیک میباشد❌❌❌
فضا به کلی تغییر کرده بود و شهوانی شده بود
هلن فکر میکرد در خواب است و هیچ تمایلی برای حرف زدن نداشت
جوزف بی قرارو ذوق زده و جان بیخیال به صحنات نگاه میکرد
دیان اما عینک به چشم زده بودو با دقت از سوژه ی روبه رویش نکته برمیداشت
هلن در آن جمع نسبت به تنها کسی که احساس نزدیکی و شاید امنیت بیشتری میکرد دیان بود
خود را بیشتر ب او نزدیک کرد اما با وجود تمام ترسش نمیتوانست لحظه ای چشم بردارد
در گوش دیان انگار که رازی را بازگو میکند گفت: ایناهم مثل هموناییان که توی اون مغازه عجیب غریبه بودن؟
دیان از حرف زدن هلن خندهاش گرفت: اره ایناهم اونجورین
هلن سرخ شد: خجالت نمیکشن جلو ما؟
دیان هم مانند خودش در گوشش گفت: نه
شریل عاشق پابلیکه، اگه خودش دوست نداشت مطمئن باش دارسیا هیچوقت چنین کاری باش نمیکرد
اشاره ای به شریل که در حال وول خوردن روی زمین بود کرد: نگاش کن
دارسیا عصایش را از دهان شریل بیرون کشید بود و نوکش را دقیقا روی کلوریسم شریل تنظیم کرده بود و میفشرد
چهره ی شریل از درد درهم بود و از لذت بی قرار
دارسیا دست راستش را جلوی صورتش گرفتو تمام فشاری ک میتوانست را به کلوریسم شریل وارد کرد: سی ثانیه وقت داری زیر عصام بیای
اگه نیومدی فکر نکنم حالا حالا ها بتونی بیای
دیان با هیجان روی زمین کوبید: سی
بیستو نه
جوزف هم به او پیوست: بیستو هشت بیستو هفت
به شانه ی هلن کوبید: بگو توعم
بیستو چهار بیستو سه
چهره ی شریل سرخ و نفسش سنگین بود
نمیتوانست از دست هایش استفاده کند و نیمه عریان میان جمعی خوابیده بود که با هیجان برایش شمارش معکوس میکردند
سر عصا باعث میشد نتواند بیاید و فشار زیادی را تحمل کند
دارسیا خبیث شده بود و فشار عصا را کم کرد؛ هیجده نونزده
شریل به سختی نزدیک بود که فشار عصا زیاد شد و باعث شد در نزدیک ترین حالت نتواند بیاید
سرش را با کلافگی به کاشی ها کوباند: میسترس لطفا!
دارسیا که انگار داشت یک فیلم سرگرم کننده میدید پرسید: لطفا چی؟
شمارش معکوس به زیر ده رسید: ده نه
شریل از شدت کلافگی ارضا نشدن نزدیک به گریه بود: لطفا بیام میسترس
خواهش میکنم
دیان خبیث شده بود و سریع تر شمرد: پنج چهار
دارسیا لبخند زد: حتما بیب
عصا برداشته شد و ضربه ی محکمی روی کصش زده شد که باعث شد با فشار ارضا شود: دو یک!
در خود جنین وار جمع شده بود و از شدت هیجان بازی جذابش با دارسیا نفس های منقطع میکشید
هلن هم که همزمان با شریل استرس گرفته بود که مبادا ارضا نشود نفس راحتی کشید و خودش هم دقیق متوجه نشد که چرا انقد امیدوار بود شریل سریع تر ارضا شود
دارسیا به جوزف اشاره زد و جوزف با تمام دردی که پایین تنه بخاطر ان چیستیتی کوفتی میکشید پارچه ای روی تن شریل انداخت و اورا بلند کرد
دیان با تفریح به هلن خیره شده بود
اوهم مانند شریل وا رفته بود و حسابی غرق فکر بود
دارسیا به اپن تکیه زده بود و روبه دیان گفت: شماره ی اون پیتزا فروشیه معرکه رو کجا گذاشتی
دیان که هنوز در ذهنش در حال مسخره کردن قیافه ی علامت سئوالی هلن بود بی حواس گفت: چی؟
جان پیشقدم شد: نمیخواد
من میخوام برم یکم راه برم
خواستم برگردم میگیرم میارم
جوزف فریاد کشید: من همبرگر میخوام
شریل با صدای ضعیف تر گفت پپرونی، دوتا!
دارسیا لبخند کوچکی زد: درخواستای اینا ک مشخص شد
بقیه چی میخواین
هلن ساکت گفت: فرقی نداره
در ذهن دلش میخواست با شریل حرف بزند
چیز های زیادی بود که میخواست از او بپرسد
نفهمید خود دارسیا و دیان چه سفارش دادند اما دیگر حتی جرئت نمیکرد از نزدیکی آن عصای زرشکی رنگ بگذرد
متاسفانه دارسیا جلویش ظاهر شد: هی هلن
نظرت چیه بری پیش دوستت؟
هلن نامحسوس خودرا به دیان نزدیک کرد: ام...فک نکنم
دارسیا گفت: اتفاقا اگه اون هورنیه کوچولو اینطوری ارضا شد بخاطر وجود یه فرد غریبه؛ که تو باشی بود
چشمک زد: فکر کنم بخواد ازت تشکر کنه
هلن مردد نگاهی با دیان ردو بدل کردو سپس نتوانست در مقابل کنجکاوی اش مقاومت کند: باشه و به سمت شریل بی حال که پتویی دور خود پیچیده بود و روی پله های منتهی به تخت نشسته بود رفت
به محض دور شدنش دارسیا روبه دیان گفت: خب؟
دیان چشم چرخاند: میدونم!
دارسیا حرصی گفت: نه نمیدونی
برای چی برداشتیش اوردیش؟!
آرنج دیان را که درحال خارج شدن از آشپزخانه بود کشید: اون دیگه الان به هیچ دردی نمیخوره
یه مهره ی سوختس یادت رفته؟
از همون اول هم باید شانسمونو با گلایل امتحان میکردیم!
دیان ارنجش را با شتاب رها کرد و بر تخته ی سینه ی دارسیا کوبید: خودت خوب میدونی نزدیک شدن به گلایل ریسک زیادی داشت
اِریس تیز تر از این حرفا بود که نفهمه
و هلن هنوز بدرد میخوره
صدای جوزف امد: چطور اونوقت؟
هردو به سمتش چرخیدند و دیان پس از مطمئن شدن از پرت بودن حواس هلن گفت: اِریس منو نشناخت
دارسیا پوزخند زد: امکان نداره
دیان روی اپن نشست: همون موقع که باهاش درگیر شدم فهمیدم
کوچک ترین حدسی نمیزنه که من کیم
جوزف مشکوک گفت:از کجا میدونی
دیان مرموز خندید: اگه میدونست من کیم
به قصد کشت حمله میکرد
دارسیا شانه بالا انداخت: هنوزم این توضیخ نمیده که چطوری اون دختر هنوز قابل استفادهاس؟
دیان روبه دارسی خم شد: بجز اینکه هنوز موقع روبه رویی با اِریسو گلایلِ از همه جا بی خبر میشه ازش استفاده کرد
مکثی کردو گفت: پدربزرگشم بدردمون میخوره
دارسیا شراب سرخ را از داخل کابینت بیرون کشید: پس تو از اونو از دست اِریسو گلایل که ازش سواستفاده میکردن اوردی که خودت ازش سواستفاده کنی؟
شراب ها ریخته شد: فکر نمیکردم انقدر عوض شده باشی
دیان بی هیچ حسی گفت: از اول هم اون دختر برامون یه مهره بود
از روی اپن پایین پریدو جامش را برداشت
روبه جوزف اخم کرد: ازین به بعد ببینم توی برنامه هام دخالت میکنین
روبه دارسیا تاکید کرد: انقد خوب رفتار نمیکنم
فهمیدین؟!
دارسی که عادت ب رفتار های دوقطبی دوستش داشت برو بابایی زمزمه کردو رفت و جوزف از ترس صاف ایستادو بله ای زمزمه کردبابت تاخیر این چندوقت شرمندم قشنگا
وضعیت نتارو ک میدونید الانم ب سختی تونستم اپ کنم
ووت و کامنت فراموشتون نشه💜

VOUS LISEZ
Fingers
Roman d'amourدستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟ میان پایش هنوز مرطوب بود چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟ نمیخواست خودش که میدانست نمیخواست به نفس نفس افتاد: نه لبخند زد: دختر هورنیه من لبانش را به دندان کشید...