#پارت4
یک ماه قبل:
صدایش بلند تر از حد معمول و اخطاری بود:
هلن آدلاید بِنوا!
عصای قرمز رنگ تزئینیاش طبق معمول همیشه در دستش بود
روبه روی در چوبی بزرگ سالن متوقف شده بود
صدای خدمه را میشنید ک پچ پچ میکنند و با اشتیاق انتظار دیدن دعوای آن دو را میکشند
هرچند دعوا و شکستن آن همه غرور ابدا از ادموند بنوا بزرگ خاندان سرشناس بنوا ها بر نمی امد!
ادموند، پدربزرگ ۸۳ سالهاش برخلاف سنش با قدی کاملا راست و بدون کوچک ترین لرزشی بالای پله ها ایستاده بود
پله های منتهی به در چوبی
کت و شلوارش به دست دوخت خیاط شخصیاش
فرقی نداشت روز تعطیل باشد یا وقت ملاقات و قرار پدربزگش همیشه کت و شلوار به تن داشت
موهایش یکدست سفید بودند
و البته چشمانش که دقیقا همررنگ چشمان هلن بودند شباهتشان را بیشتر یاداور میشد
و چقدر هلن از شباهت داشتن و یا کوچکترین ارتباطی با فامیلیه بِنوای کذایی متنفر بود
هربار که هلن را با آن لحن و نام کاملش صدا میزد هلن دیگر نمیتوانست کوچک ترین کاری انجام بدهد
ولی اینبار
اینبار فرق میکرد
اینبار دخترک سربه زیر مظلوم تصمیم داشت برای یکبار هم که شده برای خواسته های خودش بجنگد
دسته ی چمدان قرمزش را در دست فشرد و در سالن را باز کرد
صدای پدربزرگش را دوباره شنید: اگر از اون در پاتو بیرون گذاشتی دیگه برنمیگردی!
بعد از انتخاب اون دختر جای خانوادت دیگه جزوی از بِنوا ها نیستی!
حرف های نگفته در وجودش فوران کردند: خانواده؟!
کدوم خانواده پدربزرگ؟
خانواده ای که تمام عمر تمایلات متفاوت رو بخاطر جایگاهش سرکوب و له میکنه؟
خانواده ای که....
با صدای کوبیده شدن عصای قرمز رنگ حرفش قطع شد
ادموند پیر دیگر بحث را ادامه نمیداد
این را خوب میدانست
حرفش را زده بود
اگر میرفت دیگر در آن خانه جای نداشت
صریح و بدون بحث
شاید اگر کس دیگری جایش بود هیچوقت پا از آن در چوبی بیرون نمیگذاشت
مخصوصا اگر تنها نوه ی دختری بود که نامش را از یادگار مادربزرگش برداشته بودند
هلن!
دختری که اگر همانطور که پدربزرگش میخواست با وقار و شان متناسب با خانواده ی ریشهدار و قدیمیاش رفتار میکرد
میتوانست در این دنیا همه چیز را داشته باشد
من جمله ثروت بزرگ خانوادگی اش را
که حالا با کشیدن چمدانش و خارج شدن از آن عمارت وهم برانگیز خاکستر پاشید به تمام آنچه میتوانست داشته باشد
هلن لجباز بود
حتی ادموند هم این را میدانست
اگر تمام خیرخواهانش هم به او میگفتند که رفتن با آن دختر اشتباه است
اما هلن که همیشه خواستار سیب ممنوعه بود کار خودش را میکرد
دقیقا مانند حالا
که با دلی پر از شکو تردید و غم رها شدن توسط تنها خانواده ای که از هشت سالگی میشناخت
ینی پدربزرگش، کنار گلایل در هواپیما نشسته بود
گلایل به او دلداری داده بود که ادموند روزی کوتاه خواهد آمد
اما هلن به خوبی میدانست ادموند چنین کسی نیست
حاضر است از دلتنگی و سختی دوری درد بکشد ولی ظاهر سخت و مغرورش را حفظ کند
شاید بتوان گفت هلن خصلت لجبازی اش را از او دارد!دوستان حتما ووت بدین و کامنت بزارین

YOU ARE READING
Fingers
Romanceدستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟ میان پایش هنوز مرطوب بود چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟ نمیخواست خودش که میدانست نمیخواست به نفس نفس افتاد: نه لبخند زد: دختر هورنیه من لبانش را به دندان کشید...