26. Walking in the wind

269 38 16
                                        




چشم هام رو‌میبندم و سعی میکنم نفس عمیقی بکشم ، تا اونجایی که بتونم هوای حضورش رو توی خودم حبس کنم.

همین.

شاید اگه چند وقت پیش از من میپرسیدن که ؛

«باز هم دوست داشتی پات رو توی این زندگی بذاری ، اگه میدونستی همه ی اینا قراره سرت بیاد؟ »

میگفتم نه ، یه نه بدون فکر و قاطعانه.

ولی الان میبینم ، حس میکنم و درک میکنم ؛

شناختن اون ، دیدنش و داشتنش ارزش اومدن به این دنیا رو داشت.

مهم‌ نیست چقدر دیگه اینجا باشم ، یا چقدر دیگه باهاش باشم ، مهم اینه مدتی رو با عزیز ترین های زندگیم گذروندم و همین برای من کافیه.


......................................


همونطور که تند تند به سمت خونه قدم بر میداشتم ، سعی کردم دست هام رو با نفسم گرم کنم.

چند دقیقه ای شده بود از آپارتمان هری بیرون اومده بودم و اندازه ی ساعت ها فکر به سرم هجوم آورده بود.

مثلا اینکه چجوری با یه «باید برم » کوتاه ازش فاصله گرفتم و هیچ توضیحی نخواستم.

تنها کاری که از دستم برمیومد رها کردنش بود.

به خیابون خلوت و تاریک خیره شدم و به این فکر میکردم که همه ی مردم جز من برنامه ای برای زندگیشون یا حداقل این تعطیلات چند روزه داشتن و این من بودم که تک و تنها توی خیابون قدم میزدم در حالی که سعی داشتم حس خوبی که به خاطر «اون اتفاق» پیش اومده بود رو انکار کنم.

این اصلا جز برنامه های زندگی من نبود.

دیگه نمیتونستم انکار کنم.

هری کاملا متفاوت بود ، این مقایسه درست نیست ولی اون ژاکوب نبود و شاید همین باعث شده بود تمام حرکاتش برای من خاص باشه.

یه جایی توی گوشه های مغزم ، اونجا که آزادم به همه چی فکر کنم و کسی قضاوتم نکنه ، با خودم میگم کاشکی به جای ژاکوب هری بود و اونموقع نقش بازی کردن برای من راحت ترین کار دنیا میشد.

نفس عمیقی کشیدم و خودم رو از افکارم بیرون آوردم.

با اینکه مثل همیشه ترسیده بودم، از این همه نزدیکی با هری ترسیده بودم ولی دیگه ازش فرار نمی کردم.

شاید فقط سعی کنم بهش فکر نکنم تا همه چی بهتر شه.

قدم هام رو تند تر کردم تا زودتر به خونه برسم ، دیر وقت بود و نگران مامان بودم.


Sneakers [H.S]Where stories live. Discover now