48. Fool me like I'm dreaming

465 48 70
                                        




Darkside_Alan Walker

جایی خونده بودم که وقتی آتیش گرفتی نباید شروع به دویدن کنی.

باید متوقفش میکردم ، از همون لحظه که شروع شد باید میفهمیدم اتفاق خوبی در انتظار هیچ کدوممون نیست.
بلایی که بهش گرفتار میشی مثل طنابیه که اطراف گردنت پیچیده میشه و شروع به خفه کردنت میکنه ، اما فرقش با خفگی توی یک چیزه ؛ این بلا رو نمیفهمی ، نه متوجه اومدنش هستی و نه متوجه رفتنش . ولی وقتی تموم شد و از دور بهش نگاه کردی ، به زمانی که گرفتار بودی تازه می فهمی که توی آتیش بودی.

بلا برای من تمومی نداشت ، فرصت نگاه کردن به شعله های اطرافم رو نداشتم و با نابینایی و علاقه به سوختن ادامه میدادم . کمکی که به سمتت قدم بر میداره و نصیحتی که به طرفت پرتاب میشه فایده ای نداره وقتی توان دیدن و شنیدنشون رو هم نداری.

متن اون کتاب الآن دقیقا یادم میاد ؛

« سخت است برای کسی که آتش گرفته توضیح بدهی که نباید بدود»


........................................................


_میدونستم ... لعنتی من همیشه میدونستم چیزی بین شما دوتا هست.

چندبار دهنم رو باز و بسته کردم تا جوابی بدم اما صدام رو پیدا نکردم ، فکر کنم وضعیت برای هری هم همین بود چون سکوت کرده بود.

اوا یک قدم جلوتر اومد و انگشت اشاره اش رو به سمت هری که پشت سرم ایستاده بود گرفت:

_تو بهم گفتی ازش فاصله گرفتی سیلوی ... گفتی نمیداری این حرومزاده ازت سواستفاده بکنه.

توی لحنش ناباوری مشخص بود. حق داشت چون من ازش پنهون کرده بودم اما قضاوتش درباره ی هری اجازه ساکت موندن رو بهم نمیداد :

_اوا بس کن اون از من سواستفاده نمیکنه ... .

نمیدونستم چی باید بگم اما نمی خواستم درباره هری اونطوری حرف بزنه . نذاشت ادامه بدم وقتی با عصبانیت جمله ام رو قطع کرد :

_اون داشت ... داشت میبوسیدت و ... تو دوست پسر داری ، داره باهات ... .

میدونستم چیکار کردم و مسئولیتش رو به گردن گرفته بودم.

_من داشتم میبوسیدمش .

صدام بالاتر رفت . فکر کنم این دومین باری بود که امشب باید صدام رو بالا میبردم تا حداقل به حرفم گوش کنن و از این خسته شده بودم.

قلبم به تندی میزد و نبضم رو توی گوشم حس میکردم . نمیدونم دلیلش خشم بود یا اضطراب اما اوا ما رو دیده بود و دراین باره چیزی نرمال نبود. چشم هاش درشت شده بودن و با شک بهم نگاه میکرد.نمیتونست یا نمیخواست حرفی رو که شنیده باور کنه . چونه اش به وضوح میلرزید وقتی به آرومی شروع به گفتن جمله اش کرد:

Sneakers [H.S]Stories to obsess over. Discover now